دیشب قرار بود پارت بدم بارگذاری نمیشد
دیشب قرار بود پارت بدم بارگذاری نمیشد🫡
پارت ۲۲:
ویو دازای:
چند روز بعد:
الان حدود سه روز که ندیدمش
اصلا نمیدونم شبا چطوری میخوابم و روزا چطوری بیدار میشم فقط میدونم توی این سه روز کل این سرزمین کوفتیه و بالا پایین کردم اما پیداش نکردم هنوز... ا اگه دیگه نبینمش چی ؟... نه نه این اتفاق نمیوفته من پیداش میکنم.... امیدوارم
هر روز که داره میگذره ترسم از این موضوع بیشتر میشه و نفرتم از خودم هم بیشتر ...
اگه همونجا بهش میگفتم که بار اول که دیدمش از همون اولین بار عاشقش شدم مگه چیمیشد؟؟ الان کنار هم بودیم.... فقط سر یک جمله ؟؟ نه فقط سر یک فعل... فقط سر یک اشتباه... فقط سر یک امتحان کردن... فقط سر یک چیز کوچیک دیگه ندارمش
عصبانیت کل وجودمو گرفت و هر چه دو دستم بود پرت کردم و تا تونستم داد زدم
با اعماق وجودم داد زدم بخاطر کسی که الان ندارم داد زدم برای نشون دادن نفرتی که از خودم دارم داد زدم برای اینکه اونقدر قدرت ندارم که پیداش کنم داد زدم برای آینده کوفتیم که ممکنه بدون اون باشه داد زدم
توی این سه روز بد جوری بهم ریختم توی این سه روز هر روز که میریم جلوتر بوی تنش از توی اتاق کمتر میشه و من با این اتفاق با نداشتن بوش با نتونستن تصور کردنش دارم نابود میشم....
ویو چویا:
نمیدونم کجا میرم یا که با چه هدفی میرم فقط میدونم چند روزه دارم راه میرم و فقط شبا برای خوابیدن توی هتل ها متوقف میشم این چند روز نگهبان های عمارت اوسامو کل شهر و گرفتن هر روز تعداد شون بیشتر میشه و رد شدن از بینشون خیلی برام سخت شده
این چند روز فقط فکر میکنم و ویسکی مو سر میکشم تا فکرم آزاد شه
هر روز بخاطر حس اشتباهم به اون به خودم لعنت میفرستم و از قلبم که هنوز با شنیدن اینکه اون منو دوست نداره باز هم برای اون میزنه بدم میاد
آخرین جرعه ویسکی هم خوردم و نزدیک های شب رفتم یک هتل اتاق گرفتم و رفتم دوش گرفتم و لباس هامو عوض کردم و خودمو روی تخت انداختم
هر چی زود تر باید چند تا کلاه گیس و لنز پیدا کنم تا راحت تر بتونم از نگهبان ها فرار کنم
اگه بتونم از این کشور هم برم بیرون که خیلی خوب میشه
دیگه هیچوقت نمیخوام ببینمش
شاید اگه نبیمش فراموشش کنم
پارت ۲۲:
ویو دازای:
چند روز بعد:
الان حدود سه روز که ندیدمش
اصلا نمیدونم شبا چطوری میخوابم و روزا چطوری بیدار میشم فقط میدونم توی این سه روز کل این سرزمین کوفتیه و بالا پایین کردم اما پیداش نکردم هنوز... ا اگه دیگه نبینمش چی ؟... نه نه این اتفاق نمیوفته من پیداش میکنم.... امیدوارم
هر روز که داره میگذره ترسم از این موضوع بیشتر میشه و نفرتم از خودم هم بیشتر ...
اگه همونجا بهش میگفتم که بار اول که دیدمش از همون اولین بار عاشقش شدم مگه چیمیشد؟؟ الان کنار هم بودیم.... فقط سر یک جمله ؟؟ نه فقط سر یک فعل... فقط سر یک اشتباه... فقط سر یک امتحان کردن... فقط سر یک چیز کوچیک دیگه ندارمش
عصبانیت کل وجودمو گرفت و هر چه دو دستم بود پرت کردم و تا تونستم داد زدم
با اعماق وجودم داد زدم بخاطر کسی که الان ندارم داد زدم برای نشون دادن نفرتی که از خودم دارم داد زدم برای اینکه اونقدر قدرت ندارم که پیداش کنم داد زدم برای آینده کوفتیم که ممکنه بدون اون باشه داد زدم
توی این سه روز بد جوری بهم ریختم توی این سه روز هر روز که میریم جلوتر بوی تنش از توی اتاق کمتر میشه و من با این اتفاق با نداشتن بوش با نتونستن تصور کردنش دارم نابود میشم....
ویو چویا:
نمیدونم کجا میرم یا که با چه هدفی میرم فقط میدونم چند روزه دارم راه میرم و فقط شبا برای خوابیدن توی هتل ها متوقف میشم این چند روز نگهبان های عمارت اوسامو کل شهر و گرفتن هر روز تعداد شون بیشتر میشه و رد شدن از بینشون خیلی برام سخت شده
این چند روز فقط فکر میکنم و ویسکی مو سر میکشم تا فکرم آزاد شه
هر روز بخاطر حس اشتباهم به اون به خودم لعنت میفرستم و از قلبم که هنوز با شنیدن اینکه اون منو دوست نداره باز هم برای اون میزنه بدم میاد
آخرین جرعه ویسکی هم خوردم و نزدیک های شب رفتم یک هتل اتاق گرفتم و رفتم دوش گرفتم و لباس هامو عوض کردم و خودمو روی تخت انداختم
هر چی زود تر باید چند تا کلاه گیس و لنز پیدا کنم تا راحت تر بتونم از نگهبان ها فرار کنم
اگه بتونم از این کشور هم برم بیرون که خیلی خوب میشه
دیگه هیچوقت نمیخوام ببینمش
شاید اگه نبیمش فراموشش کنم
- ۵۸
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط