قهوه آتشین
قهوه آتشین °
پارت ده°
دازای °
شروع کرد خون سرفه کردن
دستام میلرزید
اینجا چه خبره
آروم چویا توی بغلم خودشو جابهجا کرد و چشماشو بزور نیم باز نگه داشت و سعی داشت روی صداش کنترل داشته باشه تا نلرزع
چویا : دازای ببین من کار اشتباهی کردم و تنبیه شدم همین
دازای : این کار موریه؟!
دیگه حرف نزد
برای تایید حرفم لازم نبود از کلمات استفاده کنه
طولی نکشید که عصبانیت کل وجودمو گرفت و چویا متوجه این موضوع شد
چویا : هی هی احمق قرار نیست کاری کنی بشین سر جات و جم نخور!
دازای : خفه شو چویا
چویا : میگم نه یعنی نه!
دازای : گفتم خفه شو!💢
چویا از بغلم بیرون اومد و جلوم نشست
چویا با داد : اصلا چرا برات مهمه؟! دست از سرم بر دار!
دیگه نتونستم تحمل کنم و محکم خوابوندم توی گوشش که سرش به یک طرف کج شد
دازای نسبتا عریده : چرا مهمه؟! چرا ؟! حق با تویه دلیلی نباید داشته باشه اما من دوست دارم هنوز خب ؟؟
بهش نگاه کردم که شوکه داشت نگام میکرد صدامو پایین آوردم و آروم تر حرف زدم
دازای: چویا لطفا... لطفا من میدونم چیکار کردم ولی...
چویا:......
دازای: چویا حقیقت اینه بعد تو روزی نبود که بهت فکر نکنم و بخاطر دعوای اون روز به خودم لعنت نفرستم....چویا من بهت نیاز دارم... حقیقت اینه که من بی پروایانه عاشقتم و نیازت دارم
چویا: دازای..
دازای: من میدونم چیکار کردم حتی میدونم بعد رفتنم چه بلاهایی سرت اومده من نمیگم فراموشش کن چون نمیتونی ... من فقط میخوام با وجود اونا دوباره بیام پیشت... دوباره بغلت کنم... دوباره بوست کنم دوباره کنار مسکن نارنجیم بخوابم چویا...
چویا حرفی نزد سرش یکم پایین بود نمیخواستم اینجوری ببینمش ... نمیخواستم توی حالتی ببینمش که بین انتخاب من و انتخاب نکردنم داره فکر میکنه او هم کسیه که یک روز کل دنیا و در ازای من معامله میکرد
اوه مو هویجی من باهات چیکار کردم....
پارت ده°
دازای °
شروع کرد خون سرفه کردن
دستام میلرزید
اینجا چه خبره
آروم چویا توی بغلم خودشو جابهجا کرد و چشماشو بزور نیم باز نگه داشت و سعی داشت روی صداش کنترل داشته باشه تا نلرزع
چویا : دازای ببین من کار اشتباهی کردم و تنبیه شدم همین
دازای : این کار موریه؟!
دیگه حرف نزد
برای تایید حرفم لازم نبود از کلمات استفاده کنه
طولی نکشید که عصبانیت کل وجودمو گرفت و چویا متوجه این موضوع شد
چویا : هی هی احمق قرار نیست کاری کنی بشین سر جات و جم نخور!
دازای : خفه شو چویا
چویا : میگم نه یعنی نه!
دازای : گفتم خفه شو!💢
چویا از بغلم بیرون اومد و جلوم نشست
چویا با داد : اصلا چرا برات مهمه؟! دست از سرم بر دار!
دیگه نتونستم تحمل کنم و محکم خوابوندم توی گوشش که سرش به یک طرف کج شد
دازای نسبتا عریده : چرا مهمه؟! چرا ؟! حق با تویه دلیلی نباید داشته باشه اما من دوست دارم هنوز خب ؟؟
بهش نگاه کردم که شوکه داشت نگام میکرد صدامو پایین آوردم و آروم تر حرف زدم
دازای: چویا لطفا... لطفا من میدونم چیکار کردم ولی...
چویا:......
دازای: چویا حقیقت اینه بعد تو روزی نبود که بهت فکر نکنم و بخاطر دعوای اون روز به خودم لعنت نفرستم....چویا من بهت نیاز دارم... حقیقت اینه که من بی پروایانه عاشقتم و نیازت دارم
چویا: دازای..
دازای: من میدونم چیکار کردم حتی میدونم بعد رفتنم چه بلاهایی سرت اومده من نمیگم فراموشش کن چون نمیتونی ... من فقط میخوام با وجود اونا دوباره بیام پیشت... دوباره بغلت کنم... دوباره بوست کنم دوباره کنار مسکن نارنجیم بخوابم چویا...
چویا حرفی نزد سرش یکم پایین بود نمیخواستم اینجوری ببینمش ... نمیخواستم توی حالتی ببینمش که بین انتخاب من و انتخاب نکردنم داره فکر میکنه او هم کسیه که یک روز کل دنیا و در ازای من معامله میکرد
اوه مو هویجی من باهات چیکار کردم....
- ۱۰۷
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط