« چند پارتی تهیونگ »
« چند پارتی تهیونگ »
پارت چهارم
اعتراف تهیونگ هنوز در هوا معلق بود.
«من ازت خوشم میاد.»
چند ثانیه فقط به هم نگاه میکردید. صدای کلاس دوباره کمکم به گوشت برگشت، اما قلبت هنوز تند میزد.
تو آرام گفتی:
«تهیونگ…»
او انگار کمی عصبی شده بود، چیزی که خیلی کم پیش میآمد. دستش را پشت گردنش کشید و خندۀ کوتاهی کرد.
«باشه… الان احتمالاً باید یه شوخی بکنم تا فضا کمتر عجیب بشه.»
تو لبخند کوچکی زدی.
«آره، معمولاً همین کارو میکنی.»
او چند لحظه نگاهت کرد. بعد خیلی آرام گفت:
«ولی این بار جدی بودم.»
نگاهش آنقدر صادق بود که دوباره گونههایت گرم شد.
همان لحظه زنگ پایان کلاس خورد و بیشتر بچهها شروع کردند به جمع کردن وسایلشان. چند دقیقه بعد کلاس تقریباً خالی شد.
تو هنوز روی صندلی نشسته بودی و تهیونگ هم کنار تو مانده بود.
او با انگشت آرام روی میز ضرب گرفت.
«پس…»
تو: «پس چی؟»
لبخند شیطنتآمیزش برگشت، اما این بار کمی خجالتی هم بود.
«پس هنوز فرار نکردی.»
تو خندیدی.
«چرا باید فرار کنم؟»
او شانه بالا انداخت.
«نمیدونم… شاید چون بهترین دوستت ناگهان گفت ازت خوشش میاد.»
چند ثانیه سکوت شد.
تو آرام گفتی:
«منم ازت خوشم میاد.»
تهیونگ اول پلک زد، انگار مطمئن نبود درست شنیده.
«صبر کن… واقعاً؟»
تو خجالتی سر تکان دادی.
لبخندش آنقدر بزرگ شد که چشمهایش تقریباً جمع شد.
«وای… یعنی تمام اون وقتهایی که حسود میشدم بیخودی نبود؟»
تو با خنده گفتی:
«خیلی حسود میشی.»
او جلوتر آمد و آرنجش را روی میز گذاشت، صورتش حالا خیلی نزدیک صورت تو بود.
«خب تقصیر توئه.»
تو: «چرا؟»
خیلی آرام گفت:
«چون زیادی دوستداشتنیای.»
نفست کمی بند آمد.
چند لحظه فقط به هم نگاه کردید. فاصلهتان خیلی کم شده بود.
تهیونگ آهسته گفت:
«میتونم یه کاری بکنم؟»
تو با صدای آرام پرسیدی:
«چه کاری؟»
او لبخند کمرنگی زد.
«اولین بوسهمون رو بدزدم.»
قلبت تندتر زد. چند ثانیه خجالتی نگاهش کردی… بعد خیلی آرام گفتی:
«اگه دزدیدنش اینقدر مودبانه درخواست میشه…»
تهیونگ خندۀ کوتاهی کرد.
«پس اجازه دارم؟»
تو سر تکان دادی.
او آرام جلو آمد. دستش خیلی ملایم کنار صورتت قرار گرفت، انگار میترسید حرکت تند تو را بترساند.
بعد خیلی آرام لبهایش را روی لبهایت گذاشت.
بوسه کوتاه بود… نرم و خجالتی.
وقتی عقب رفت، هر دو کمی گیج و خجالتی لبخند میزدید.
تهیونگ زیر لب گفت:
«خب…»
تو: «خب چی؟»
او با همان نگاه شیطنتآمیز همیشگیاش گفت:
«فکر کنم حالا رسماً بیشتر حسود میشم.»
تو خندیدی.
«چرا؟»
تهیونگ کمی جلو آمد و آرام گفت:
«چون حالا مطمئنم…»
مکث کرد.
«تو واقعاً مال منی.»
پارت چهارم
اعتراف تهیونگ هنوز در هوا معلق بود.
«من ازت خوشم میاد.»
چند ثانیه فقط به هم نگاه میکردید. صدای کلاس دوباره کمکم به گوشت برگشت، اما قلبت هنوز تند میزد.
تو آرام گفتی:
«تهیونگ…»
او انگار کمی عصبی شده بود، چیزی که خیلی کم پیش میآمد. دستش را پشت گردنش کشید و خندۀ کوتاهی کرد.
«باشه… الان احتمالاً باید یه شوخی بکنم تا فضا کمتر عجیب بشه.»
تو لبخند کوچکی زدی.
«آره، معمولاً همین کارو میکنی.»
او چند لحظه نگاهت کرد. بعد خیلی آرام گفت:
«ولی این بار جدی بودم.»
نگاهش آنقدر صادق بود که دوباره گونههایت گرم شد.
همان لحظه زنگ پایان کلاس خورد و بیشتر بچهها شروع کردند به جمع کردن وسایلشان. چند دقیقه بعد کلاس تقریباً خالی شد.
تو هنوز روی صندلی نشسته بودی و تهیونگ هم کنار تو مانده بود.
او با انگشت آرام روی میز ضرب گرفت.
«پس…»
تو: «پس چی؟»
لبخند شیطنتآمیزش برگشت، اما این بار کمی خجالتی هم بود.
«پس هنوز فرار نکردی.»
تو خندیدی.
«چرا باید فرار کنم؟»
او شانه بالا انداخت.
«نمیدونم… شاید چون بهترین دوستت ناگهان گفت ازت خوشش میاد.»
چند ثانیه سکوت شد.
تو آرام گفتی:
«منم ازت خوشم میاد.»
تهیونگ اول پلک زد، انگار مطمئن نبود درست شنیده.
«صبر کن… واقعاً؟»
تو خجالتی سر تکان دادی.
لبخندش آنقدر بزرگ شد که چشمهایش تقریباً جمع شد.
«وای… یعنی تمام اون وقتهایی که حسود میشدم بیخودی نبود؟»
تو با خنده گفتی:
«خیلی حسود میشی.»
او جلوتر آمد و آرنجش را روی میز گذاشت، صورتش حالا خیلی نزدیک صورت تو بود.
«خب تقصیر توئه.»
تو: «چرا؟»
خیلی آرام گفت:
«چون زیادی دوستداشتنیای.»
نفست کمی بند آمد.
چند لحظه فقط به هم نگاه کردید. فاصلهتان خیلی کم شده بود.
تهیونگ آهسته گفت:
«میتونم یه کاری بکنم؟»
تو با صدای آرام پرسیدی:
«چه کاری؟»
او لبخند کمرنگی زد.
«اولین بوسهمون رو بدزدم.»
قلبت تندتر زد. چند ثانیه خجالتی نگاهش کردی… بعد خیلی آرام گفتی:
«اگه دزدیدنش اینقدر مودبانه درخواست میشه…»
تهیونگ خندۀ کوتاهی کرد.
«پس اجازه دارم؟»
تو سر تکان دادی.
او آرام جلو آمد. دستش خیلی ملایم کنار صورتت قرار گرفت، انگار میترسید حرکت تند تو را بترساند.
بعد خیلی آرام لبهایش را روی لبهایت گذاشت.
بوسه کوتاه بود… نرم و خجالتی.
وقتی عقب رفت، هر دو کمی گیج و خجالتی لبخند میزدید.
تهیونگ زیر لب گفت:
«خب…»
تو: «خب چی؟»
او با همان نگاه شیطنتآمیز همیشگیاش گفت:
«فکر کنم حالا رسماً بیشتر حسود میشم.»
تو خندیدی.
«چرا؟»
تهیونگ کمی جلو آمد و آرام گفت:
«چون حالا مطمئنم…»
مکث کرد.
«تو واقعاً مال منی.»
- ۲۹۵
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط