پارت ورود ناخوانده
پارت²⁶: ورود ناخوانده
(چند دقیقه بعد)
(خانه جیمز)
آریکا بعد از بخیه، پانسمان رو دور شونه ـش پیچید، مضطرب شده بود و استرس زیادی گرفته بود
آریکا:(اون حس خطر هی داره قوی تر میشه... فک کنم مافیا مارو پیدا کرده.)
جیمز اون رو حس نمیکرد، ولی کلید ماشین رو برداشت تا بره ماشین رو روشن کنه و رفت سمت در خروجی
تا دستش به دستگیره در خورد، صدای خش خش، و البته گوش خراشی از پشت در شنیدع شد
جیمز از ترس خشک شده بود، ترسیده به آریکا نگاه کرد:(این صدای چی بود؟!)
آریکا نفسش رو داخل سینه ـش حبس کرد و به آرامی به سمت در رفت، صدای کوبیدنی ضعیف از زیر در اومد
جیمز:(درو وا کنم؟)
آریکا:(ن... نمیدونم....)
جیمز خیلی آروم درو وا کرد و با یه گربه ای با رنگای قهوه ای و سیاه و سفید، و چشم های آبی فیروزه ای و نقره ای رو به رو شد
گربه نگاهی به جیمز و بعد هم به آریکا انداخت و بعد سریع خودشو به کاناپه رسوند... و پهلوی کلارک دراز کشید و بدن گرم و نرمشو به کلارک مالید و چشاشو بست(خوابید*)
(آریکا)
به کاناپه نزدیک شدم، گربه دقیقا کنار پهلوی کلارک دراز کشیده بود
این برام مهم نبود... ولی رنگاش اتفاقی نبودن...
بدن سیاه و قهوه ای و سفید... با چشمای نقره ای و فیروزه ای و یه پنجه ناقص... یاد یه نفری میوفتادم، جیونگ وو، بچگیم رو با اون بزرگ شدم، مثل پدرم میمونه.... همه اون ویژیگ هارو داشت، میخواستم به اینکه اون یه گربه عادیه شک نکنم ولی... واقعا رنگاش خیلی خیلی شبیه جیونگ وو بود.
رفتارش هدفمند بود، و از زیر در رد شد و صاف رفت طرف کلارک؟! این اتفاقی نیست... اصلا اتفاقی نیست.
رومو کردم به جیمز و گفتم:(هی، رنگاش تورو یاد کسی نمینداره؟ و یا....پنجه ناقصش؟)
جیمز به من نگاه کرد و با آرامش گفت:(خودتو درگیرش نکن... حتما اتفاقی بوده... گربه ها رنگای عجیبی دارن... پنجش هم یه اتفاقی براش افتاده دیگه...)
کنترلمو از دست دادم و جدیانه گفتم:(تصادفی؟ جیمز، رنگاشو نگاه کن، همه ی ویژگی های جیونگ وو رو داره! و صاف هم رفت سمت کلارک این قطعا اتفاقی نیستتتت!)
گربه همینجور کنار کلارک خوابیده بود و خودشو به کلارک میمالید و خُر خُر میکرد و این صدا سکوت خونه رو میشکست*
جیمز(در حالی که متحییر شده بود*):(ببین... داره باهاش مهربونی میکنه... گربه ها با این کارشون آرامش رو به یه فرد منتقل میکنن.)
هیچ جوابی نداشتم... واقعا گیج کننده بود
دستمو آروم سمت گربه بردم.
گفتم:(ما باید اونو از کلارک جدا کنیم و ببریمش بیرون ولش کنیم.)
قبل از اینکه دستم به گربه برسه، بیدار شد و با چشماش بهم نگاه کرد، از نگاهش هشدار میبارید... و ناله ای وحشیانه کرد، فک کنم منظورش این بود که نباید نزدیک بشم... نمیدونم، شایدم من دیوونه شده بودم
دوباره چشماشو بست...
بقیه پار های رمان: https://wisgoon.com/c/1920495/
کامنت یادتون نر-
#سونیک #شدو #گاچا #گاچاکلاب #گاچانوکس #گاچا_کلاب #گاچا_نوکس #ادیت #ادیتور #اینشات #آرت #آرتیست #نقاش #نقاشی #اوسی #پینترست #وایب #گاچا_لایف #گاچا_لایف_دو
#sonic #shadow #Gacha #GachaClub #GachaNox #Gacha_Club #Gacha_Nox #Edit #Editor #Inshat #Art #Artist #Painter #Painting #oc #Pinterest #Vibe #gacha_Life #Gacha_Life_two
(چند دقیقه بعد)
(خانه جیمز)
آریکا بعد از بخیه، پانسمان رو دور شونه ـش پیچید، مضطرب شده بود و استرس زیادی گرفته بود
آریکا:(اون حس خطر هی داره قوی تر میشه... فک کنم مافیا مارو پیدا کرده.)
جیمز اون رو حس نمیکرد، ولی کلید ماشین رو برداشت تا بره ماشین رو روشن کنه و رفت سمت در خروجی
تا دستش به دستگیره در خورد، صدای خش خش، و البته گوش خراشی از پشت در شنیدع شد
جیمز از ترس خشک شده بود، ترسیده به آریکا نگاه کرد:(این صدای چی بود؟!)
آریکا نفسش رو داخل سینه ـش حبس کرد و به آرامی به سمت در رفت، صدای کوبیدنی ضعیف از زیر در اومد
جیمز:(درو وا کنم؟)
آریکا:(ن... نمیدونم....)
جیمز خیلی آروم درو وا کرد و با یه گربه ای با رنگای قهوه ای و سیاه و سفید، و چشم های آبی فیروزه ای و نقره ای رو به رو شد
گربه نگاهی به جیمز و بعد هم به آریکا انداخت و بعد سریع خودشو به کاناپه رسوند... و پهلوی کلارک دراز کشید و بدن گرم و نرمشو به کلارک مالید و چشاشو بست(خوابید*)
(آریکا)
به کاناپه نزدیک شدم، گربه دقیقا کنار پهلوی کلارک دراز کشیده بود
این برام مهم نبود... ولی رنگاش اتفاقی نبودن...
بدن سیاه و قهوه ای و سفید... با چشمای نقره ای و فیروزه ای و یه پنجه ناقص... یاد یه نفری میوفتادم، جیونگ وو، بچگیم رو با اون بزرگ شدم، مثل پدرم میمونه.... همه اون ویژیگ هارو داشت، میخواستم به اینکه اون یه گربه عادیه شک نکنم ولی... واقعا رنگاش خیلی خیلی شبیه جیونگ وو بود.
رفتارش هدفمند بود، و از زیر در رد شد و صاف رفت طرف کلارک؟! این اتفاقی نیست... اصلا اتفاقی نیست.
رومو کردم به جیمز و گفتم:(هی، رنگاش تورو یاد کسی نمینداره؟ و یا....پنجه ناقصش؟)
جیمز به من نگاه کرد و با آرامش گفت:(خودتو درگیرش نکن... حتما اتفاقی بوده... گربه ها رنگای عجیبی دارن... پنجش هم یه اتفاقی براش افتاده دیگه...)
کنترلمو از دست دادم و جدیانه گفتم:(تصادفی؟ جیمز، رنگاشو نگاه کن، همه ی ویژگی های جیونگ وو رو داره! و صاف هم رفت سمت کلارک این قطعا اتفاقی نیستتتت!)
گربه همینجور کنار کلارک خوابیده بود و خودشو به کلارک میمالید و خُر خُر میکرد و این صدا سکوت خونه رو میشکست*
جیمز(در حالی که متحییر شده بود*):(ببین... داره باهاش مهربونی میکنه... گربه ها با این کارشون آرامش رو به یه فرد منتقل میکنن.)
هیچ جوابی نداشتم... واقعا گیج کننده بود
دستمو آروم سمت گربه بردم.
گفتم:(ما باید اونو از کلارک جدا کنیم و ببریمش بیرون ولش کنیم.)
قبل از اینکه دستم به گربه برسه، بیدار شد و با چشماش بهم نگاه کرد، از نگاهش هشدار میبارید... و ناله ای وحشیانه کرد، فک کنم منظورش این بود که نباید نزدیک بشم... نمیدونم، شایدم من دیوونه شده بودم
دوباره چشماشو بست...
بقیه پار های رمان: https://wisgoon.com/c/1920495/
کامنت یادتون نر-
#سونیک #شدو #گاچا #گاچاکلاب #گاچانوکس #گاچا_کلاب #گاچا_نوکس #ادیت #ادیتور #اینشات #آرت #آرتیست #نقاش #نقاشی #اوسی #پینترست #وایب #گاچا_لایف #گاچا_لایف_دو
#sonic #shadow #Gacha #GachaClub #GachaNox #Gacha_Club #Gacha_Nox #Edit #Editor #Inshat #Art #Artist #Painter #Painting #oc #Pinterest #Vibe #gacha_Life #Gacha_Life_two
- ۱.۲k
- ۰۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط