{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج اجباری

ازدواج اجباری
part: 8


رفتم جلو تر که با یه دختر با لباس باز مواجه شدم قشنگ معلومه هرزس با عشوه هی اینور و اونور راه می‌رفت جونکوک هم انگار نه انگار وجود داره باهاش سرد رفتار میکنه . همینطوری که تو خیالاتم بودم با صدای جونکوک به خودم آمدم.
کوک : ملودی نمیای پایین (مهربون)
ملودی : چرا الان میام (لبخند )
از پله ها رفتم پایین دختره هم با یه لبخند پر از نفرت رو میل نشسته بود و نگام می‌کرد که دستی دور کمرم حلقه شد از دستش فهمیدم کوکه امد در گوشم پچ زد .
کوک : خیلی خوشگل شدی
مطمئنم از خجالت قرمز شد .
کوک دستشو از دور کمرم ول کرد .
کوک : ملودی این دختر خالمه یونا
ملودی : خوشبختم
یونا : همچنین
کوک : خب دیگه بریم تا دیر نشده
یونا : اوپا خوشگل شدم (عشوه)
کوک : اوهوم (سرد)
از رفتار جونکوک نسبت به اون دختره خیلی خوشم آمد . که دیدم دستشو دور دست جونکوک حلقه کرد .
یونا : اوپا بازو هات خیلی جذابه (عشوه )
کوک : ممنون(سرد)
کوک : ملودی بیا بریم (لبخند)
ملودی : بریم (لبخند )
داشتیم میرفتیم سمت در که جوککوک رو به من گفت .
کوک : رفتیم اونجا از پیش من تکون نمیخوری(جدی )
ملودی : چرا اونوقت
کوک : چون لباست ناجوره
ملودی : اَه جونکوک ولم کن (اخم کیوت)
کوک : همین که گفتم (جدی)
دیگه حرفی نزد منم حرفی نزدم باهم به سمت در رفتیم سوار ماشین شدیم بعد ده مین رسیدیم...... (گشادیم میاد میدونید که 😁)

بچه ها این پارت میدونم خوب نشد جلوتر بریم خیلی خوشگل میشه رمان . راستی کم نوشتم که سر پارت هدیه زیاد بنویسم 🎀
دیدگاه ها (۶)

Iove and the moonPart15وارد خونه که شدیم به سمت اتاق رفتم ...

.PRISON MAFIA.

پارت ۱۱بعد از حرفی که جونگکوک زد، هر دو چند لحظه ساکت موندن....

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟒یونا دیگر از یونگی نمی‌ترسید.با او ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط