عاشقانه ای در دهه
عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۲۵
ویو راوی
همینطور که املیا و زویی پشت درخت بی صدا میخندیدن املیا گفت
+ بیا بریم .....الان میفهمه کار ما بود( خنده)
املیا دست زویی رو میگیره و بدو بدو میرن سمت قصر ،وقتی به ورودی قصر میرسن همچنان میخندیدن که املیا سرشو برد بالا و تهیونگ رو دید که داره از تو بالکن اتاقش بهشون نگاه میکنه و ابرویی بالا انداخته ، همون لحظه لبخند لبش کم رنگ شد و به همراه زویی وارد قصر میشن ، املیا میخواست سوالی که از بدو ورودش براش درست شده بود بپرسه
+زویی؟
♡بله؟
+چرا اینقدر مبلمان و فضای قصر حتی لباس های شما بوی یه گل خاصی میده؟( سوالی)
♡ بوی چه گل خاصی ؟
+بوی.....بوی گل لاوندر
♡اهان ......دلیلش اینکه خاله خیلی این گل دوست داره و پادشاه یه دشت کامل از این گل براش درست کرده وچون عطرش خیلی خوبه توی چیزای مختلفی از عطرش استفاده میکنیم
+واقعااا.....یه دشت از این گل لاوندره دارین ؟ .........میشه منو ببری اونجا .....لوطفااااا ( ذوق و لوس )
♡باشه باشه برین( خنده )
زویی املیا رو به دشت گل لاوندر میبره وقتی میرسن اونجا املیا از خوشحالی بال درمیاره از اونطرف دشت تا اونطرف دشت میدوه گلا رو بو میکنه ، ساعت ها میگذره و خورشید کم کم غروب میکنه املیا و زویی هنوز تو دشت بودن ، هر دو پهن رو زمین شدن و به آسمون خیره شدن
+زویی ..... تو بهترین آدمی هستی که من تو زندگیم داشتم
♡ خودمم میدونم
+خیلی پرویی (خنده)
هر دو میزنن زیر خنده که زویی میگه
♡ وایییی
+چیشد ؟
♡خاله گفته بود که خورشید که غروب کرد پادشاه جلسه خانوادگی میزاره
+جلسه خانوادگی؟
♡ اره...... زود باش پاشو بریم
زویی دست املیا رو کشوند و با هم دویدن سمت قصر ................................
پارت ۲۵
ویو راوی
همینطور که املیا و زویی پشت درخت بی صدا میخندیدن املیا گفت
+ بیا بریم .....الان میفهمه کار ما بود( خنده)
املیا دست زویی رو میگیره و بدو بدو میرن سمت قصر ،وقتی به ورودی قصر میرسن همچنان میخندیدن که املیا سرشو برد بالا و تهیونگ رو دید که داره از تو بالکن اتاقش بهشون نگاه میکنه و ابرویی بالا انداخته ، همون لحظه لبخند لبش کم رنگ شد و به همراه زویی وارد قصر میشن ، املیا میخواست سوالی که از بدو ورودش براش درست شده بود بپرسه
+زویی؟
♡بله؟
+چرا اینقدر مبلمان و فضای قصر حتی لباس های شما بوی یه گل خاصی میده؟( سوالی)
♡ بوی چه گل خاصی ؟
+بوی.....بوی گل لاوندر
♡اهان ......دلیلش اینکه خاله خیلی این گل دوست داره و پادشاه یه دشت کامل از این گل براش درست کرده وچون عطرش خیلی خوبه توی چیزای مختلفی از عطرش استفاده میکنیم
+واقعااا.....یه دشت از این گل لاوندره دارین ؟ .........میشه منو ببری اونجا .....لوطفااااا ( ذوق و لوس )
♡باشه باشه برین( خنده )
زویی املیا رو به دشت گل لاوندر میبره وقتی میرسن اونجا املیا از خوشحالی بال درمیاره از اونطرف دشت تا اونطرف دشت میدوه گلا رو بو میکنه ، ساعت ها میگذره و خورشید کم کم غروب میکنه املیا و زویی هنوز تو دشت بودن ، هر دو پهن رو زمین شدن و به آسمون خیره شدن
+زویی ..... تو بهترین آدمی هستی که من تو زندگیم داشتم
♡ خودمم میدونم
+خیلی پرویی (خنده)
هر دو میزنن زیر خنده که زویی میگه
♡ وایییی
+چیشد ؟
♡خاله گفته بود که خورشید که غروب کرد پادشاه جلسه خانوادگی میزاره
+جلسه خانوادگی؟
♡ اره...... زود باش پاشو بریم
زویی دست املیا رو کشوند و با هم دویدن سمت قصر ................................
- ۱۵۲
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط