{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#دختر_قمار_باز

#دختر_قمار_باز



Season : ²



Part : ⁴⁸


ویو اِلا___



نگاهش…
دیگه خطرناک نبود.
بدتر شده بود.
واقعی شده بود.
قلبم نمی‌کشید اینو ببینه.




الا: این بازیه…




زمزمه کردم.
بیشتر برای خودم.



الا: همش یه بازیه…




اما اون—
حتی پلک هم نزد.




جونکوک: اگه بازیه…




آروم گفت.



جونکوک: چرا داری می‌بازی؟



نفس توی سینم شکست.
یه قدم عقب رفتم.
این بار…
فرار واقعی.

اما دستم—
هنوز تو دستش بود.
لعنتی…

ولم نکرده بود.
برگشتم سمتش.
چشم تو چشم.




الا: ولم کن…


جونکوک: نه.




سکوت.
سنگین.
خفه‌کننده.
بعد—

یه اتفاق افتاد که حتی خودمم انتظارشو نداشتم.
دستم رو کشیدم—
اما نه برای فرار.

برای نزدیک شدن.
یقه‌شو گرفتم.
محکم.
چشم‌هاش برای یه لحظه گشاد شد.




الا: ازت متنفرم…




نفس‌نفس زدم.




الا: می‌فهمی؟



اما این بار—
خودم هم باور نکردم.
چون فاصله بینمون…
داشت از بین می‌رفت.
آروم…


خیلی آروم—
لب‌هام به لب‌هاش خورد.
نه یه بوسه آروم.
نه یه بوسه عاشقانه.
یه اعتراف خفه‌شده. ( گلیلیگلیلییلیییییی💃)
یه جنگ.


یه تسلیم.
همزمان.
چند ثانیه—
یا شاید چند سال—
گذشت.


وقتی عقب کشیدم—
نفس نداشتم.
چشم‌هاش…


لرزیده بود.
برای اولین بار.




جونکوک: این…




صداش خش‌دار شد.



جونکوک: اینم از نفرتته؟



جواب ندادم.
نمی‌تونستم.
فقط نگاهش کردم.

و اون—
بالاخره فهمید.




ادامه دارد......




به بههههههه،الا خانم پخت و پز کردههههه😭🤣
حمایت کنید تروخدا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋


شرط:

لایک : ۳۰

نظر: ۴

بازنشر: ۵
دیدگاه ها (۲۱)

#دختر_قمار_بازSeason : ²Part : ⁴⁹ویو جونکوک___اون بوسه—همه‌چ...

#دختر_قمار_بازSeason : ²Part : ⁵⁰ویو ادمین___و بعد—همه‌چی شک...

#دختر_قمار_بازSeason : ²Part : ⁴⁷ویو اِلا___و این—بیشتر از ه...

#دختر_قمار_بازSeason : ²Part : ⁴⁶ویو اِلا___قلبم…داشت بهم خی...

#دختر_قمار_بازSeason : ²Part : ⁴⁴ویو اِلا___و فهمید.لعنتی…فه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط