#دختر_قمار_باز
#دختر_قمار_باز
Season : ²
Part : ⁵⁰
ویو ادمین___
و بعد—
همهچی شکست.
الا—
دیگه نتونست.
بغضش…
ترکید.
اشکهاش یکییکی ریخت.
بیوقفه.
بیرحم.
دستهاش بیجون شد.
از روی بازوی جونکوک سر خورد—
و افتاد.
روی زانوهاش.
مثل یه دختر…
که دیگه معلوم نبود کیه.
عروس فراری؟
عشق مغرور؟
یا…
دختر قماربازی که باخته بود؟
ولی به چی؟به عشق یا قمار....؟
گریههاش…
روی لباس سفیدش میریخت.
لباسی که—
دیگه نمیشد بهش گفت لباس عروس.
جونکوک—
همون مردی که همه ازش میترسیدن…
آروم نشست.
روی دو زانو.
درست روبهروش.
و برای اولین بار—
شکست.
اشک توی چشمهاش جمع شد.
لرزید.
ریخت.
برای چی؟
برای عشق؟
برای خیانت؟
یا برای اعتمادی که داده بود…
و شکسته شده بود؟
دیگه مهم نبود.
دستش رو دراز کرد—
و الا رو کشید توی بغلش.
محکم.
دیوونهوار.
سرش رو برد توی گردن الا.
اشکهاش…
روی کمر الا میریخت.
بغضش شکست.
بدجور.
الا هم—
سرش روی سینه جونکوک افتاد.
و باهاش گریه کرد.
دو تا آدم شکسته—
در آغوش هم.
الا: ازت متنفرم…
بین گریههاش گفت.
الا: متنفرم…ازت... مرتیکه عوضی…
جونکوک چشمهاشو بست.
محکمتر بغلش کرد.
جونکوک: میدونم…
صدای گرفتهش…
لرزید.
جونکوک: منم دوست دارم…
الا: خیلی عوضی هستی…
گریه کرد.
الا: ازت… متنفرم…
جونکوک نفسش لرزید.
جونکوک: میدونم…
آروم گفت.
جونکوک: میدونم که دوسم داری…
و این—
تلخترین…
و واقعیترین حقیقتشون بود.
ادامه دارد.....
نظر بدین و لایک کنیددددد🔪🔪🔪
خب خببببب امشب یا امروز اه اصلا نمیدونم 🤣
براتون ۲ پارت گذاشتم ناموسن حمایت کنید اگه نکنید میخورمتون🔪😂🎀
پس حمایت کننننننننننن
شرط :
لایک : ۳۰ تا
نظر : ۶ تا
بازنشر : ۵ تا
Season : ²
Part : ⁵⁰
ویو ادمین___
و بعد—
همهچی شکست.
الا—
دیگه نتونست.
بغضش…
ترکید.
اشکهاش یکییکی ریخت.
بیوقفه.
بیرحم.
دستهاش بیجون شد.
از روی بازوی جونکوک سر خورد—
و افتاد.
روی زانوهاش.
مثل یه دختر…
که دیگه معلوم نبود کیه.
عروس فراری؟
عشق مغرور؟
یا…
دختر قماربازی که باخته بود؟
ولی به چی؟به عشق یا قمار....؟
گریههاش…
روی لباس سفیدش میریخت.
لباسی که—
دیگه نمیشد بهش گفت لباس عروس.
جونکوک—
همون مردی که همه ازش میترسیدن…
آروم نشست.
روی دو زانو.
درست روبهروش.
و برای اولین بار—
شکست.
اشک توی چشمهاش جمع شد.
لرزید.
ریخت.
برای چی؟
برای عشق؟
برای خیانت؟
یا برای اعتمادی که داده بود…
و شکسته شده بود؟
دیگه مهم نبود.
دستش رو دراز کرد—
و الا رو کشید توی بغلش.
محکم.
دیوونهوار.
سرش رو برد توی گردن الا.
اشکهاش…
روی کمر الا میریخت.
بغضش شکست.
بدجور.
الا هم—
سرش روی سینه جونکوک افتاد.
و باهاش گریه کرد.
دو تا آدم شکسته—
در آغوش هم.
الا: ازت متنفرم…
بین گریههاش گفت.
الا: متنفرم…ازت... مرتیکه عوضی…
جونکوک چشمهاشو بست.
محکمتر بغلش کرد.
جونکوک: میدونم…
صدای گرفتهش…
لرزید.
جونکوک: منم دوست دارم…
الا: خیلی عوضی هستی…
گریه کرد.
الا: ازت… متنفرم…
جونکوک نفسش لرزید.
جونکوک: میدونم…
آروم گفت.
جونکوک: میدونم که دوسم داری…
و این—
تلخترین…
و واقعیترین حقیقتشون بود.
ادامه دارد.....
نظر بدین و لایک کنیددددد🔪🔪🔪
خب خببببب امشب یا امروز اه اصلا نمیدونم 🤣
براتون ۲ پارت گذاشتم ناموسن حمایت کنید اگه نکنید میخورمتون🔪😂🎀
پس حمایت کننننننننننن
شرط :
لایک : ۳۰ تا
نظر : ۶ تا
بازنشر : ۵ تا
- ۲.۲k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط