P : 12
BEYOND TIME
پارت دوازدهم | سوءتفاهم
مارکو پشت در ایستاده بود.
نگاهش بین سرین و جونگکوک رفت و آمد میکرد .
چند ثانیه هیچکس حرفی نزد.
سرین هنوز نامهها را داخل لباسش پنهان کرده بود و جونگکوک هم درست جلوی قفسه ایستاده بود.
مارکو یک قدم جلو آمد.
ـ اینجا چه کار میکنید؟
سرین دهانش را باز کرد، اما چیزی به ذهنش نرسید.
جونگکوک هم برای چند لحظه ساکت ماند.
نگاهش به سرین افتاد.
بعد ناگهان به سمتش رفت.
سرین با تعجب عقب کشید.
ـ چی کار میکنید؟
جونگکوک قبل از اینکه مارکو چیزی ببیند، دستش را دور شانهی سرین گذاشت و او را به سمت خودش کشید.
سرین کاملاً غافلگیر شده بود.
ـ جئون جونگکوک!
جونگکوک خیلی آرام در گوشش گفت:
ـ فقط چند ثانیه.
سرین فهمید.
نامهها هنوز زیر لباسش بودند.
مارکو با دیدن این صحنه چند لحظه خیره ماند.
بعد گلویش را صاف کرد.
ـ مزاحم شدم؟
سرین از شدت تعجب حتی جوابش را پیدا نکرد.
جونگکوک اما کاملاً خونسرد گفت:
ـ ظاهراً.
مارکو نگاه دیگری به آنها انداخت.
بعد با لبخند کجی گفت:
ـ خب... من بعداً برمیگردم.
در را بست و رفت.
چند ثانیه بعد، صدای قدمهایش در راهرو محو شد.
جونگکوک سرین را رها کرد.
سرین فوراً یک قدم عقب رفت.
ـ شما دیوونهاید؟
ـ چارهی دیگهای داشتیم؟
ـ میتونستید یک دروغ معمولی بگید!
ـ مثلاً چی؟
سرین مکث کرد.
ـ نمیدونم!
جونگکوک به قفسه نگاه کرد.
ـ ولی جواب داد.
سرین خواست چیزی بگوید، اما ناگهان متوجه شد هنوز قلبش تند میزند.
از این موضوع بیشتر از خود اتفاق عصبانی شد.
با خودش گفت:
این فقط به خاطر ترس بود.
حتماً همین بود.
ـ حالا که رفت، باید ببینیم چی داخل این صندوق بوده.
جونگکوک سر تکان داد.
هر دو دوباره به سمت قفسه رفتند.
سرین نامههایی را که پنهان کرده بود بیرون آورد.
سه پاکت.
روی اولی تاریخ خورده بود.
دومی هیچ اسمی نداشت.
اما پاکت سوم...
سرین همین که آن را دید، ساکت شد.
روی آن با دستخطی قدیمی نوشته شده بود:
«برای کسی که روزی حقیقت را پیدا خواهد کرد.»
جونگکوک آرام گفت:
ـ بازش کن.
سرین پاکت را در دست گرفت.
ـ اگه این یکی هم نصفه باشه چی؟
ـ اونوقت دنبال نصف دیگهش میگردیم.
سرین لبخند کوچکی زد.
پاکت را باز کرد.
اولین خط را خواند.
لبخندش همان لحظه محو شد.
ـ جونگکوک...
ـ چی نوشته؟
سرین نامه را جلو آورد.
جونگکوک شروع به خواندن کرد.
چند لحظه بعد نگاهش تغییر کرد.
ـ این غیرممکنه.
سرین آرام پرسید:
ـ چی شده؟
جونگکوک به پایین صفحه اشاره کرد.
آنجا نامی نوشته شده بود که هیچکدام انتظارش را نداشتند.
لورنزو مارچلو.
اما نامه متعلق به سه سال قبل نبود.
تاریخش مربوط به هجده سال پیش بود.
و اولین جملهاش این بود:
> «آندره، اگر دخترت را پنهان کردی، مطمئن باش من پیدایش خواهم کرد.»
سرین به نامه خیره ماند.
ـ دخترت...
صدای قدمهایی در راهرو آمد.
هر دو سرشان را بلند کردند.
این بار قدمها خیلی نزدیک بودند.
و کسی درست پشت در کتابخانه ایستاد.
پارت دوازدهم | سوءتفاهم
مارکو پشت در ایستاده بود.
نگاهش بین سرین و جونگکوک رفت و آمد میکرد .
چند ثانیه هیچکس حرفی نزد.
سرین هنوز نامهها را داخل لباسش پنهان کرده بود و جونگکوک هم درست جلوی قفسه ایستاده بود.
مارکو یک قدم جلو آمد.
ـ اینجا چه کار میکنید؟
سرین دهانش را باز کرد، اما چیزی به ذهنش نرسید.
جونگکوک هم برای چند لحظه ساکت ماند.
نگاهش به سرین افتاد.
بعد ناگهان به سمتش رفت.
سرین با تعجب عقب کشید.
ـ چی کار میکنید؟
جونگکوک قبل از اینکه مارکو چیزی ببیند، دستش را دور شانهی سرین گذاشت و او را به سمت خودش کشید.
سرین کاملاً غافلگیر شده بود.
ـ جئون جونگکوک!
جونگکوک خیلی آرام در گوشش گفت:
ـ فقط چند ثانیه.
سرین فهمید.
نامهها هنوز زیر لباسش بودند.
مارکو با دیدن این صحنه چند لحظه خیره ماند.
بعد گلویش را صاف کرد.
ـ مزاحم شدم؟
سرین از شدت تعجب حتی جوابش را پیدا نکرد.
جونگکوک اما کاملاً خونسرد گفت:
ـ ظاهراً.
مارکو نگاه دیگری به آنها انداخت.
بعد با لبخند کجی گفت:
ـ خب... من بعداً برمیگردم.
در را بست و رفت.
چند ثانیه بعد، صدای قدمهایش در راهرو محو شد.
جونگکوک سرین را رها کرد.
سرین فوراً یک قدم عقب رفت.
ـ شما دیوونهاید؟
ـ چارهی دیگهای داشتیم؟
ـ میتونستید یک دروغ معمولی بگید!
ـ مثلاً چی؟
سرین مکث کرد.
ـ نمیدونم!
جونگکوک به قفسه نگاه کرد.
ـ ولی جواب داد.
سرین خواست چیزی بگوید، اما ناگهان متوجه شد هنوز قلبش تند میزند.
از این موضوع بیشتر از خود اتفاق عصبانی شد.
با خودش گفت:
این فقط به خاطر ترس بود.
حتماً همین بود.
ـ حالا که رفت، باید ببینیم چی داخل این صندوق بوده.
جونگکوک سر تکان داد.
هر دو دوباره به سمت قفسه رفتند.
سرین نامههایی را که پنهان کرده بود بیرون آورد.
سه پاکت.
روی اولی تاریخ خورده بود.
دومی هیچ اسمی نداشت.
اما پاکت سوم...
سرین همین که آن را دید، ساکت شد.
روی آن با دستخطی قدیمی نوشته شده بود:
«برای کسی که روزی حقیقت را پیدا خواهد کرد.»
جونگکوک آرام گفت:
ـ بازش کن.
سرین پاکت را در دست گرفت.
ـ اگه این یکی هم نصفه باشه چی؟
ـ اونوقت دنبال نصف دیگهش میگردیم.
سرین لبخند کوچکی زد.
پاکت را باز کرد.
اولین خط را خواند.
لبخندش همان لحظه محو شد.
ـ جونگکوک...
ـ چی نوشته؟
سرین نامه را جلو آورد.
جونگکوک شروع به خواندن کرد.
چند لحظه بعد نگاهش تغییر کرد.
ـ این غیرممکنه.
سرین آرام پرسید:
ـ چی شده؟
جونگکوک به پایین صفحه اشاره کرد.
آنجا نامی نوشته شده بود که هیچکدام انتظارش را نداشتند.
لورنزو مارچلو.
اما نامه متعلق به سه سال قبل نبود.
تاریخش مربوط به هجده سال پیش بود.
و اولین جملهاش این بود:
> «آندره، اگر دخترت را پنهان کردی، مطمئن باش من پیدایش خواهم کرد.»
سرین به نامه خیره ماند.
ـ دخترت...
صدای قدمهایی در راهرو آمد.
هر دو سرشان را بلند کردند.
این بار قدمها خیلی نزدیک بودند.
و کسی درست پشت در کتابخانه ایستاد.
- ۷۸۳
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط