{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌ای پشت لبخند

سایه‌ای پشت لبخند

پارت : ۷

صبح روز بعد، خبر عجیبی در دانشگاه پیچید.
همه می‌گفتند پلیس دوباره برای تحقیق آمده است.
دانشجوها با نگرانی به مأمورانی نگاه می‌کردند که در محوطه قدم می‌زدند.
هیچ‌کس نمی‌دانست آن‌ها دنبال چه چیزی هستند.

سوا از پنجره کلاس بیرون را نگاه می‌کرد.
دلشوره‌ای عجیب رهایش نمی‌کرد.
احساس می‌کرد اتفاق بزرگی در حال رخ دادن است.
اما دلیل این حس را نمی‌دانست.

تهیونگ با آرامش همیشگی وارد کلاس شد.
نگاهش لحظه‌ای با سوا تلاقی کرد و لبخند زد.
سپس بی‌صدا روی صندلی خودش نشست.
انگار حضور پلیس برایش هیچ اهمیتی نداشت.

چند دقیقه بعد، کارآگاه پرونده وارد کلاس شد.
او از استاد اجازه گرفت و رو به دانشجوها گفت:
«اگر کسی شب‌های اخیر اطراف دانشگاه یا ساختمان قدیمی چیزی دیده، حتماً به ما اطلاع بدهد.»
سکوت سنگینی کلاس را فرا گرفت.

بعد از پایان کلاس، سوا و تهیونگ به سمت کتابخانه رفتند.
در راه، سوا با نگرانی گفت:
«فکر می‌کنی قاتل بین آدم‌های عادی زندگی کنه؟»
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند، آرام گفت:
«گاهی خطرناک‌ترین آدم... همونیه که بیشتر از همه بهش اعتماد داری.»

سوا با شنیدن این جمله خندید.
فکر کرد تهیونگ فقط می‌خواهد او را از فکر و خیال بیرون بیاورد.
اما تهیونگ چند قدم جلوتر رفت و لبخندش آرام محو شد.
چشمانش دوباره همان سرمای همیشگی را پیدا کردند.

همان زمان، کارآگاه در اتاق نگهبانی دانشگاه مشغول بررسی فیلم دوربین‌ها بود.
در یکی از تصاویر، سایه مردی دیده می‌شد که نیمه‌شب از ساختمان آموزشی خارج می‌شد.
چهره‌اش مشخص نبود...
اما ساعت ورود و خروجش دقیقاً با زمان ناپدید شدن استاد مطابقت داشت.

کارآگاه تصویر را متوقف کرد.
روی دست راست آن مرد، انگشتر نقره‌ای ساده‌ای دیده می‌شد.
او از مأموران خواست تصویر را واضح‌تر کنند.
شاید همین انگشتر، اولین سرنخ واقعی پرونده باشد.

غروب، تهیونگ هنگام خروج از دانشگاه متوجه شد دو مأمور پلیس از دور او را زیر نظر دارند.
بدون اینکه کوچک‌ترین واکنشی نشان دهد،
به راهش ادامه داد.
اما در دلش فهمید بازی خطرناک‌تری آغاز شده است.

وقتی به خانه رسید، تلفنش زنگ خورد.
صدای یکی از بادیگاردهایش از پشت خط آمد.
«رئیس... پلیس به تصاویر دوربین‌های دانشگاه رسیده.»

تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام لبخند زد و گفت:
«پس وقتشه قبل از اونا، من دست به کار بشم.»

❝ اما تهیونگ هنوز نمی‌دانست شخص دیگری هم، بی‌صدا و دور از چشم پلیس، از چند روز قبل رفتارهای او را زیر نظر گرفته است... ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۳)

سایه‌ای پشت لبخند پارت : ۸ صبح روز بعد، باران نم‌نم روی محوط...

https://wisgoon.com/jimin743ددی جیمین فالو نشه؟ 🌿🌿

شات کنیم همو؟ ۲۴ ساعت می مونه. امار؟ +۱۰۰ ( بالای صد تا )

سایه‌ای پشت لبخند پارت : ۶ فضای دانشگاه بعد از مرگ مین‌جائه،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط