سایهای پشت لبخند
سایهای پشت لبخند
پارت : ۵
صبح روز بعد، خبر ناپدید شدن مینجائه مثل برق در تمام دانشگاه پیچید.
هیچکس از او خبری نداشت و تلفن همراهش هم خاموش بود.
دانشجوها با نگرانی در گروههای مختلف دربارهاش صحبت میکردند.
ترس، آرامآرام جای آرامش همیشگی دانشگاه را گرفته بود.
سوا با اخم به صفحه گوشیاش خیره شده بود.
آخرین پیامی که از مینجائه داشت، مربوط به دیشب بود.
«فردا یه چیزی هست که باید بهت بگم.»
اما آن فردا هیچوقت برای او نرسید.
تهیونگ کنار سوا نشست و لیوان قهوهای مقابلش گذاشت.
با صدایی آرام پرسید:
«از دیشب چیزی ازش شنیدی؟»
سوا با ناراحتی سرش را تکان داد.
در همان لحظه، چند مأمور پلیس وارد محوطه دانشگاه شدند.
همه نگاهها به سمت آنها برگشت.
کارآگاه پرونده از دانشجوها میخواست اگر چیزی دیدهاند، اطلاع بدهند.
اما هیچکس جواب مشخصی نداشت.
یکی از مأموران از تهیونگ هم سؤال پرسید.
تهیونگ با خونسردی تمام، به همه پرسشها پاسخ داد.
لحنش آنقدر طبیعی بود که حتی کارآگاه هم به او مشکوک نشد.
او بعد از تشکر، سراغ دانشجوی بعدی رفت.
بعد از پایان کلاس، سوا تصمیم گرفت کمی در محوطه قدم بزند.
ذهنش پر از سؤال بود.
چرا هرکسی که به او نزدیک میشد، ناگهان ناپدید میشد؟
آیا همه این اتفاقها فقط یک تصادف بود؟
تهیونگ از چند قدم دورتر، بیصدا مراقبش بود.
وقتی سوا نزدیک پلههای کتابخانه ایستاد، لبخند محوی زد.
برای اولین بار...
دلش نمیخواست کوچکترین آسیبی به او برسد.
غروب همان روز، پلیس تماسی اضطراری دریافت کرد.
جسدی در حاشیه شهر پیدا شده بود.
همه نیروها با عجله راهی محل شدند.
(فلش بک به زمان قتل )
مینجائه بعد از خروج از دانشگاه، احساس میکرد کسی او را تعقیب میکند.
چند بار برگشت اما خیابان خالی بود.
لحظهای بعد، صدایی از پشت سرش شنید.
وقتی برگشت، تهیونگ را دید.
مینجائه با تعجب گفت:
«تهیونگ؟ این وقت شب اینجا چیکار میکنی؟»
تهیونگ چند قدم جلو آمد و با آرامش گفت:
«باید درباره سوا حرف بزنیم.»
مینجائه با اخم به تهیونگ نگاه کرد.
ـ منظورت از این حرفا چیه؟
تهیونگ چند قدم جلو آمد و با خونسردی گفت:
ـ اون شب... من دیدم که از سوا خواستی باهات بیرون بیاد.
مینجائه بدون ترس جواب داد:
ـ آره، چون دوستش دارم. ولی اون قبول نکرد و به تصمیمش احترام گذاشتم.
تهیونگ لبخند محوی زد.
ـ اشتباهت این نبود که دوستش داشتی...
چند ثانیه سکوت کرد و ادامه داد:
ـ اشتباهت این بود که اون شب، منو هم دیدی.
مینجائه اخم کرد.
ـ پس حدسم درست بود... تو کنار اون ساختمان متروکه بود.
تهیونگ نگاه سردش را از او نگرفت.
ـ از همون لحظه فهمیدم نمیتونم اجازه بدم زنده بمونی.
مینجائه با عصبانیت گفت:
ـ فردا همهچیز رو به پلیس میگم... هم درباره اون شب، هم درباره رفتار عجیبت.
تهیونگ آرام خندید.
ـ و یه دلیل دیگه هم هست...
مینجائه با تعجب نگاهش کرد.
تهیونگ زیر لب گفت:
ـ من از همون روز اول، سوا رو برای خودم میخواستم... و هیچکس حق نداره بهش نزدیک بشه.
مینجائه با ناباوری گفت:
ـ تو دیوونهای...
تهیونگ فقط لبخند زد. دستکش هایش رو سفت تر کرد و یک مشت خیلی قوی تقدیم کرد مین جائه پخش زمین شد توی این فرصت تهیونگ رفت و نزدیکش شد زیک پاش رو روی دستش گذاشت و زانوش رو روی گردن اش گذاشت دقیقه ای نگذشت که مین جائه باخت و به اون دنیا سفر کرد . تهیونگ خیلی ریلکس ساکش رو برداشت و محوطه رو تمیز کرد و بدون هیچ اثری دوباره وارد سایه ی لبخندش شد
پرش زمانی به حال )
صبح روز بعد، پلیس جسد مینجائه را پیدا میکند و خبرش در دانشگاه پخش میشود.
چند ساعت بعد، خبر مرگ مینجائه در تمام رسانهها منتشر شد.
دانشگاه در شوک فرو رفت.
سوا با چشمانی اشکآلود روی نیمکتی نشسته بود.
او هنوز باور نمیکرد همکلاسیاش دیگر زنده نیست.
تهیونگ از دور به سوا نگاه میکرد.
برای اولین بار، دیدن اشکهای او حس عجیبی در دلش ایجاد کرد.
احساسی که سالها آن را تجربه نکرده بود.
احساسی که حتی خودش هم نمیتوانست نامش را بگذارد.
❝ اما همان شب، دوربین مداربسته دانشگاه، تصویری را ثبت کرد که اگر پلیس آن را میدید... همهچیز زودتر از موعد تمام میشد. ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
خوب حمایت کنید پلیززززز 🥲🌿🤧🫂
پارت : ۵
صبح روز بعد، خبر ناپدید شدن مینجائه مثل برق در تمام دانشگاه پیچید.
هیچکس از او خبری نداشت و تلفن همراهش هم خاموش بود.
دانشجوها با نگرانی در گروههای مختلف دربارهاش صحبت میکردند.
ترس، آرامآرام جای آرامش همیشگی دانشگاه را گرفته بود.
سوا با اخم به صفحه گوشیاش خیره شده بود.
آخرین پیامی که از مینجائه داشت، مربوط به دیشب بود.
«فردا یه چیزی هست که باید بهت بگم.»
اما آن فردا هیچوقت برای او نرسید.
تهیونگ کنار سوا نشست و لیوان قهوهای مقابلش گذاشت.
با صدایی آرام پرسید:
«از دیشب چیزی ازش شنیدی؟»
سوا با ناراحتی سرش را تکان داد.
در همان لحظه، چند مأمور پلیس وارد محوطه دانشگاه شدند.
همه نگاهها به سمت آنها برگشت.
کارآگاه پرونده از دانشجوها میخواست اگر چیزی دیدهاند، اطلاع بدهند.
اما هیچکس جواب مشخصی نداشت.
یکی از مأموران از تهیونگ هم سؤال پرسید.
تهیونگ با خونسردی تمام، به همه پرسشها پاسخ داد.
لحنش آنقدر طبیعی بود که حتی کارآگاه هم به او مشکوک نشد.
او بعد از تشکر، سراغ دانشجوی بعدی رفت.
بعد از پایان کلاس، سوا تصمیم گرفت کمی در محوطه قدم بزند.
ذهنش پر از سؤال بود.
چرا هرکسی که به او نزدیک میشد، ناگهان ناپدید میشد؟
آیا همه این اتفاقها فقط یک تصادف بود؟
تهیونگ از چند قدم دورتر، بیصدا مراقبش بود.
وقتی سوا نزدیک پلههای کتابخانه ایستاد، لبخند محوی زد.
برای اولین بار...
دلش نمیخواست کوچکترین آسیبی به او برسد.
غروب همان روز، پلیس تماسی اضطراری دریافت کرد.
جسدی در حاشیه شهر پیدا شده بود.
همه نیروها با عجله راهی محل شدند.
(فلش بک به زمان قتل )
مینجائه بعد از خروج از دانشگاه، احساس میکرد کسی او را تعقیب میکند.
چند بار برگشت اما خیابان خالی بود.
لحظهای بعد، صدایی از پشت سرش شنید.
وقتی برگشت، تهیونگ را دید.
مینجائه با تعجب گفت:
«تهیونگ؟ این وقت شب اینجا چیکار میکنی؟»
تهیونگ چند قدم جلو آمد و با آرامش گفت:
«باید درباره سوا حرف بزنیم.»
مینجائه با اخم به تهیونگ نگاه کرد.
ـ منظورت از این حرفا چیه؟
تهیونگ چند قدم جلو آمد و با خونسردی گفت:
ـ اون شب... من دیدم که از سوا خواستی باهات بیرون بیاد.
مینجائه بدون ترس جواب داد:
ـ آره، چون دوستش دارم. ولی اون قبول نکرد و به تصمیمش احترام گذاشتم.
تهیونگ لبخند محوی زد.
ـ اشتباهت این نبود که دوستش داشتی...
چند ثانیه سکوت کرد و ادامه داد:
ـ اشتباهت این بود که اون شب، منو هم دیدی.
مینجائه اخم کرد.
ـ پس حدسم درست بود... تو کنار اون ساختمان متروکه بود.
تهیونگ نگاه سردش را از او نگرفت.
ـ از همون لحظه فهمیدم نمیتونم اجازه بدم زنده بمونی.
مینجائه با عصبانیت گفت:
ـ فردا همهچیز رو به پلیس میگم... هم درباره اون شب، هم درباره رفتار عجیبت.
تهیونگ آرام خندید.
ـ و یه دلیل دیگه هم هست...
مینجائه با تعجب نگاهش کرد.
تهیونگ زیر لب گفت:
ـ من از همون روز اول، سوا رو برای خودم میخواستم... و هیچکس حق نداره بهش نزدیک بشه.
مینجائه با ناباوری گفت:
ـ تو دیوونهای...
تهیونگ فقط لبخند زد. دستکش هایش رو سفت تر کرد و یک مشت خیلی قوی تقدیم کرد مین جائه پخش زمین شد توی این فرصت تهیونگ رفت و نزدیکش شد زیک پاش رو روی دستش گذاشت و زانوش رو روی گردن اش گذاشت دقیقه ای نگذشت که مین جائه باخت و به اون دنیا سفر کرد . تهیونگ خیلی ریلکس ساکش رو برداشت و محوطه رو تمیز کرد و بدون هیچ اثری دوباره وارد سایه ی لبخندش شد
پرش زمانی به حال )
صبح روز بعد، پلیس جسد مینجائه را پیدا میکند و خبرش در دانشگاه پخش میشود.
چند ساعت بعد، خبر مرگ مینجائه در تمام رسانهها منتشر شد.
دانشگاه در شوک فرو رفت.
سوا با چشمانی اشکآلود روی نیمکتی نشسته بود.
او هنوز باور نمیکرد همکلاسیاش دیگر زنده نیست.
تهیونگ از دور به سوا نگاه میکرد.
برای اولین بار، دیدن اشکهای او حس عجیبی در دلش ایجاد کرد.
احساسی که سالها آن را تجربه نکرده بود.
احساسی که حتی خودش هم نمیتوانست نامش را بگذارد.
❝ اما همان شب، دوربین مداربسته دانشگاه، تصویری را ثبت کرد که اگر پلیس آن را میدید... همهچیز زودتر از موعد تمام میشد. ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
خوب حمایت کنید پلیززززز 🥲🌿🤧🫂
- ۵۵۱
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط