...
𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:¹⁵
چند ثانیه بینمون سکوت شد. بعد آروم پرسیدم:
ا/ت: اون شب… فقط دوتایی بودیم؟
تهیونگ: آره. تو همینو میخواستی. گفتی تولدت رو شلوغ نمیخوای.
ا/ت: بعدش چیکار کردیم؟
تهیونگ کمی به پشتی مبل تکیه داد.
تهیونگ: غذا سفارش دادیم. کلی حرف زدیم. تو از آینده حرف میزدی، از دانشگاه، از کارایی که میخواستی بکنی. هی میگفتی دوست داری همهچی خوب پیش بره.
ا/ت: من درباره آینده زیاد حرف میزدم؟
تهیونگ: وقتی خوشحال بودی، آره.
یه چیزی توی دلم تیر کشید. انگار داشتم زندگی یه آدم دیگه رو میشنیدم، ولی همزمان حس میکردم اون آدم خودمم.
ا/ت: بعد از تولدم… همون شب تصادف کردم؟
تهیونگ این بار جواب نداد. فقط چند لحظه ساکت موند.
ا/ت: تهیونگ؟
تهیونگ: نه همون شب نه. ولی زیاد بعدش نگذشته بود.
صداش عوض شده بود. معلوم بود یادآوری اون بخش براش سختتره.
ا/ت: لازم نیست اگه سخته بگی.
تهیونگ: نه، اشکال نداره. فقط… بعضی چیزا هنوز برام راحت نیست.
دستم رو گذاشتم روی دستش.
ا/ت: مجبور نیستی خودت رو اذیت کنی.
نگاهم کرد و خیلی آروم گفت:
تهیونگ: وقتی این چیزا رو یادت میاد، حس میکنم شاید واقعاً بتونیم برگردیم.
ا/ت: به قبل؟
تهیونگ: نه… شاید نه دقیقاً به قبل. ولی به یه جایی که دیگه بینمون این همه فاصله نباشه.
مدتی فقط به دستهامون نگاه کردم. بعد لبم رو تر کردم و گفتم:
ا/ت: تهیونگ… اون تولد… من خوشحال بودم؟
تهیونگ: خیلی زیاد.
ا/ت: تو هم خوشحال بودی؟
این بار بدون مکث گفت:
تهیونگ: وقتی تو کنارم بودی، آره.
چشم ازش نگرفتم. هنوز برام عجیب بود که یه نفر بتونه اینجوری، با این همه اطمینان، از گذشتهای حرف بزنه که من هیچچی ازش یادم نیست. ولی هرچی بیشتر میگفت، کمتر حس غریبه بودن داشتم.
ا/ت: دلم میخواد یه روز همهش یادم بیاد.
تهیونگ: میاد. آرومآروم.
ا/ت: اگه نیاد چی؟
تهیونگ دستم رو محکمتر گرفت.
تهیونگ: اونوقت خودم همهشو برات تعریف میکنم. هرچند بار که لازم باشه.
دلم یه جوری شد. خیلی ساده بود، ولی همون جمله بیشتر از هر چیزی آرومم کرد.
ا/ت: تو واقعاً این همه سال منتظر موندی؟
تهیونگ: راستش؟ من فکر میکردم دیگه چیزی باقی نمونده که منتظرش بمونم. ولی انگار بازم مونده بودم.
...
𝙿𝚊𝚛𝚝:¹⁵
چند ثانیه بینمون سکوت شد. بعد آروم پرسیدم:
ا/ت: اون شب… فقط دوتایی بودیم؟
تهیونگ: آره. تو همینو میخواستی. گفتی تولدت رو شلوغ نمیخوای.
ا/ت: بعدش چیکار کردیم؟
تهیونگ کمی به پشتی مبل تکیه داد.
تهیونگ: غذا سفارش دادیم. کلی حرف زدیم. تو از آینده حرف میزدی، از دانشگاه، از کارایی که میخواستی بکنی. هی میگفتی دوست داری همهچی خوب پیش بره.
ا/ت: من درباره آینده زیاد حرف میزدم؟
تهیونگ: وقتی خوشحال بودی، آره.
یه چیزی توی دلم تیر کشید. انگار داشتم زندگی یه آدم دیگه رو میشنیدم، ولی همزمان حس میکردم اون آدم خودمم.
ا/ت: بعد از تولدم… همون شب تصادف کردم؟
تهیونگ این بار جواب نداد. فقط چند لحظه ساکت موند.
ا/ت: تهیونگ؟
تهیونگ: نه همون شب نه. ولی زیاد بعدش نگذشته بود.
صداش عوض شده بود. معلوم بود یادآوری اون بخش براش سختتره.
ا/ت: لازم نیست اگه سخته بگی.
تهیونگ: نه، اشکال نداره. فقط… بعضی چیزا هنوز برام راحت نیست.
دستم رو گذاشتم روی دستش.
ا/ت: مجبور نیستی خودت رو اذیت کنی.
نگاهم کرد و خیلی آروم گفت:
تهیونگ: وقتی این چیزا رو یادت میاد، حس میکنم شاید واقعاً بتونیم برگردیم.
ا/ت: به قبل؟
تهیونگ: نه… شاید نه دقیقاً به قبل. ولی به یه جایی که دیگه بینمون این همه فاصله نباشه.
مدتی فقط به دستهامون نگاه کردم. بعد لبم رو تر کردم و گفتم:
ا/ت: تهیونگ… اون تولد… من خوشحال بودم؟
تهیونگ: خیلی زیاد.
ا/ت: تو هم خوشحال بودی؟
این بار بدون مکث گفت:
تهیونگ: وقتی تو کنارم بودی، آره.
چشم ازش نگرفتم. هنوز برام عجیب بود که یه نفر بتونه اینجوری، با این همه اطمینان، از گذشتهای حرف بزنه که من هیچچی ازش یادم نیست. ولی هرچی بیشتر میگفت، کمتر حس غریبه بودن داشتم.
ا/ت: دلم میخواد یه روز همهش یادم بیاد.
تهیونگ: میاد. آرومآروم.
ا/ت: اگه نیاد چی؟
تهیونگ دستم رو محکمتر گرفت.
تهیونگ: اونوقت خودم همهشو برات تعریف میکنم. هرچند بار که لازم باشه.
دلم یه جوری شد. خیلی ساده بود، ولی همون جمله بیشتر از هر چیزی آرومم کرد.
ا/ت: تو واقعاً این همه سال منتظر موندی؟
تهیونگ: راستش؟ من فکر میکردم دیگه چیزی باقی نمونده که منتظرش بمونم. ولی انگار بازم مونده بودم.
...
- ۴۹
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط