" تو سرنوشت منی "
" تو سرنوشت منی "
پارت ۳۰
ویو النا
از خوشحالی بال درآوردم پریدم بغلش و بوسه ای به لپش زده بودم و با خوشحالی از اتاق رفتم بیرون ولی قبلا از رفتن بهم گفت
_ فقط من هیچ کمکی نمیتونم برای راضی شدنش بهت بکنم
+باشه بانی کوچولو
زیر لب چیزی گفت ولی فک کرد نشنیدم ولی خیلی خوب شنیدم که چی گفت
_ بانی کوچولو........بازم به این اسم صدام زدی ( لبخنده محو )
از اتاقش رفتم بیرون جوری خوشحتل بودم که حتی نفهمیدم چه جوری فردا رسید
پرش زمانی به فردا صبح
از خواب بیدار شدم و رفتم یه دوش ۱۰ دقیقه ای گرفتم یه ذره به خودم رسیدم و لباسامو پوشیدم و ادکلن هم زدم و رفتم پایین چون دیشب با جونگکوک حرف زدم و ازش خواستم امروز رو اون بچه ها رو ببره دیگه جای نگرانی نداشتم ، سوار ماشین شدم و رفتم به آدرسی که جونگکوک بهم گفته بود . شرکت خیلی بزرگی بود وقتی وارد شدم با منشی صحبت کردم و گفتم که جونگکوک برام وقت گرفته اون همه رفتن تو دفتر آقای سیوا ( همون کسی که جونگکوک معرفی کرده ) بعد از چند دقیقه اومد بیرون و منو برد توی اتاق پیرمردی نسبتا مسنی روی صندلی میز کارش نشسته بود و منتظره من بود ( علامت آقای سیوا ● )
+سلام
● سلام...........بفرمایید بنشینید
رفتم و روی مبل نشستم اون هم از جاش بلند شد و اومد رو به روی من نشست
● خب برای چی اومدین اینجا و از من چی میخوایین
+اممم من جئون النا هستم .......من یه پروژه دارم که از شما میخوام به ما کمک کنین تا بتونیم تو فستیوال جهانی معماری شرکت کنیم .......اینم پرونده پروژه مونه هر سوالی دارین جوابش توی این پرونده هست
پرونده رو ازم گرفت و شروع کرد به خوندن هر صفحه ای که میخوند یه نگاهی بهم میکرد وقتی خوندش تموم شد پرونده رو گذاشت روی میز جلومون و خودش تکیه داد و گفت
● چند سالته دختر جون ؟
+ ۲۵ سالمه
● ببین دختر جون من آدم بشدت رک و راستیم ، روزی نزدیک ۲۰ ، ۳۰ نفر هم سن و سال تو میان اینجا تا ازم بخوان که بهشون کمک کنم تا بتونن برن اون فستیوال ولی میدونی چرا من قبولشون نمیکنم ؟ .........چون همشون فقط بلدن خوب بنویسن یا همین پرونده پروژه شون رو بخرن یا حتی از اون بدتر بدن هوش مصنوعی براشون بسازه ولی همینا میرن اونجا و میمونن چی بگن ..........دختر جان بهتر تو هم پروژه تو بگیری و از اینجا بری چون اصلا من از اونجور آدما خوشم نمیاد
زبون قفل کرده بود نمیتونستم حرفی بزنم انگار از رفتارش خیلی شوکه شده بود ، از جاش بلند شد و رفت سمت میزش و گفت
● واقعا از اون پسر انتظار نداشتم چنین آدمی رو بفرسته
حس غم و اعصبانیت و شوکه بودن رو همزمان باهم داشتم از جام بلند شدم و پرونده رو از روی میز برداشتم و از اتاقش رفتم بیرون به سمت ماشین رفتم میخواستم با یکی درد و دل کنم گوشیم برداشتم تا به لیدیا زنگ بزنم که دیدم خودش داره زنگ میزنه
+سلام میخواستم بهت زنگ بزنم
◇ النا همین الان بیا خونه من
+چیزی شده ؟
◇ بیا بهت میگم
+باشه خداحافظ
◇ خداحافظ
گوشی قطعی کردم و سوار ماشین شدم و رفتم سمت خونه لیدیا .......................
شرط
۱۲ لایک
۸ کامنت
پارت ۳۰
ویو النا
از خوشحالی بال درآوردم پریدم بغلش و بوسه ای به لپش زده بودم و با خوشحالی از اتاق رفتم بیرون ولی قبلا از رفتن بهم گفت
_ فقط من هیچ کمکی نمیتونم برای راضی شدنش بهت بکنم
+باشه بانی کوچولو
زیر لب چیزی گفت ولی فک کرد نشنیدم ولی خیلی خوب شنیدم که چی گفت
_ بانی کوچولو........بازم به این اسم صدام زدی ( لبخنده محو )
از اتاقش رفتم بیرون جوری خوشحتل بودم که حتی نفهمیدم چه جوری فردا رسید
پرش زمانی به فردا صبح
از خواب بیدار شدم و رفتم یه دوش ۱۰ دقیقه ای گرفتم یه ذره به خودم رسیدم و لباسامو پوشیدم و ادکلن هم زدم و رفتم پایین چون دیشب با جونگکوک حرف زدم و ازش خواستم امروز رو اون بچه ها رو ببره دیگه جای نگرانی نداشتم ، سوار ماشین شدم و رفتم به آدرسی که جونگکوک بهم گفته بود . شرکت خیلی بزرگی بود وقتی وارد شدم با منشی صحبت کردم و گفتم که جونگکوک برام وقت گرفته اون همه رفتن تو دفتر آقای سیوا ( همون کسی که جونگکوک معرفی کرده ) بعد از چند دقیقه اومد بیرون و منو برد توی اتاق پیرمردی نسبتا مسنی روی صندلی میز کارش نشسته بود و منتظره من بود ( علامت آقای سیوا ● )
+سلام
● سلام...........بفرمایید بنشینید
رفتم و روی مبل نشستم اون هم از جاش بلند شد و اومد رو به روی من نشست
● خب برای چی اومدین اینجا و از من چی میخوایین
+اممم من جئون النا هستم .......من یه پروژه دارم که از شما میخوام به ما کمک کنین تا بتونیم تو فستیوال جهانی معماری شرکت کنیم .......اینم پرونده پروژه مونه هر سوالی دارین جوابش توی این پرونده هست
پرونده رو ازم گرفت و شروع کرد به خوندن هر صفحه ای که میخوند یه نگاهی بهم میکرد وقتی خوندش تموم شد پرونده رو گذاشت روی میز جلومون و خودش تکیه داد و گفت
● چند سالته دختر جون ؟
+ ۲۵ سالمه
● ببین دختر جون من آدم بشدت رک و راستیم ، روزی نزدیک ۲۰ ، ۳۰ نفر هم سن و سال تو میان اینجا تا ازم بخوان که بهشون کمک کنم تا بتونن برن اون فستیوال ولی میدونی چرا من قبولشون نمیکنم ؟ .........چون همشون فقط بلدن خوب بنویسن یا همین پرونده پروژه شون رو بخرن یا حتی از اون بدتر بدن هوش مصنوعی براشون بسازه ولی همینا میرن اونجا و میمونن چی بگن ..........دختر جان بهتر تو هم پروژه تو بگیری و از اینجا بری چون اصلا من از اونجور آدما خوشم نمیاد
زبون قفل کرده بود نمیتونستم حرفی بزنم انگار از رفتارش خیلی شوکه شده بود ، از جاش بلند شد و رفت سمت میزش و گفت
● واقعا از اون پسر انتظار نداشتم چنین آدمی رو بفرسته
حس غم و اعصبانیت و شوکه بودن رو همزمان باهم داشتم از جام بلند شدم و پرونده رو از روی میز برداشتم و از اتاقش رفتم بیرون به سمت ماشین رفتم میخواستم با یکی درد و دل کنم گوشیم برداشتم تا به لیدیا زنگ بزنم که دیدم خودش داره زنگ میزنه
+سلام میخواستم بهت زنگ بزنم
◇ النا همین الان بیا خونه من
+چیزی شده ؟
◇ بیا بهت میگم
+باشه خداحافظ
◇ خداحافظ
گوشی قطعی کردم و سوار ماشین شدم و رفتم سمت خونه لیدیا .......................
شرط
۱۲ لایک
۸ کامنت
- ۱۲۷
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط