𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ⁴
تاریکی...اولین چیزی بود که احساس کرد. بعد از آن...درد. دردی که از شانه تا ساق پایش چپش حس میشد و نفس کشیدن را سخت میکرد. جونگکوک با اخم پلکهایش را باز کرد. چند بار پلک زد تا تصویر مقابلش واضح شود. سقف پارچهای یک چادر...چراغی کمنور...و بوی تند الکل و دارو . خواست بلند شود. اما همون لحظه، درد شدیدی از شانه و پایش گذشت. بیاختیار نفسش را با فشار بیرون داد. نگاهش پایین افتاد. شانه چپش با بانداژی ضخیم بسته شده بود و پای چپش هم از زیر زانو تا ران پانسمان شده بود. برای چند لحظه فقط به زخمهایش خیره ماند. بعد، ناگهان...انفجار...صدای عقبنشینی...چکمههای مشکی...همهچیز به خاطرش آمد.
جونگکوک : اسیر شدم...
ضربان قلبش تند شد . با عجله اطرافش را گشت. اسلحهاش...چاقوی نظامیاش...بیسیمش...هیچکدام آنجا نبودند. مشتش را محکم گره کرد. در همون لحظه، پردهی چادر کنار رفت و مردی با یونیفرم مشکی وارد شد. قد بلند...چهرهای آرام...و نگاهی که هیچ اضطرابی در آن دیده نمیشد. جونگکوک همون لحظه او را شناخت. فرماندهی نیروهای ویژهی روسیه....کیم تهیونگ. تهیونگ چند قدم جلو آمد و کنار تخت ایستاد. نگاهی کوتاه به بانداژهای جونگکوک انداخت.
تهیونگ: حالت چطوره ؟
جونگکوک پوزخندی زد
جونگکوک : از یه اسیر جنگی هم احوالپرسی میکنین؟
تهیونگ :سؤال کردم
جونگکوک : مگه جوابش برات مهمه؟!
تهیونگ : نه زیاد
جونگکوک نگاهش را از او گرفت
جونگکوک : نگران من نباش
چند ثانیه سکوت بینشان برقرار شد.
تهیونگ : اسمت؟
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، گفت
جونگکوک : خودت بگو
تهیونگ: میخوام از خودت بشنوم
جونگکوک : نمیشنوی
تهیونگ لحظهای سکوت کرد
تهیونگ: درجهت؟
جوابی نیامد
تهیونگ : چند ساله وارد ارتش شدی؟
باز هم سکوت
جونگکوک : این... بازجوییه؟
تهیونگ بدون تغییر حالت چهرهاش گفت
تهیونگ : تقریباً
جونگکوک پوزخند تمسخرآمیزی زد.
جونگکوک : پس باید بگم خیلی بد شروعش کردی
تهیونگ: چرا؟
جونگکوک : چون هیچ جوابی ازم نمیگیری
تهیونگ : مطمئنی؟
جونگکوک : کاملاً
تهیونگ : اسمتم نمیگی؟
جونگکوک : نه
تهیونگ: درجه؟
جونگکوک : نه
تهیونگ : یگان خدمتی؟
جونگکوک با اخم گفت
جونگکوک : حتی اگه تا آخر عمرم اینجا نگهم داری، یه کلمه هم از دهنم بیرون نمیاد
تهیونگ چند لحظه فقط نگاهش کرد و با پوزخند گفت
تهیونگ : سرباز وفاداری هستی
جونگکوک انتظار چنین جوابی را نداشت.
جونگکوک : من هنوز دشمنتم
تهیونگ : میدونم
جونگکوک : پس این رفتارت چیه؟
تهیونگ: چه رفتاری؟
جونگکوک : به جای اینکه تهدیدم کنی، داری باهام حرف میزنی
تهیونگ : تهدید، کسی رو وادار به حرف زدن نمیکنه
جونگکوک : پس وقتت رو تلف نکن چون من حرف نمیزنم
تهیونگ پروندهی کوچکی را که در دست داشت بست
تهیونگ : باشه ولی....اگه جای تو بودم همین الان همه سوالا رو جواب میدادم . میدونی....همه ی فرمانده ها مثل من مهربونم نیستن ، زیر شکنجه هاشون....امکان ندارد بتونی زنده بمونی
برگشت تا از چادر خارج شود اما جلوی در ایستاد
تهیونگ : بهتره بیخیال قرار بشی ، مطمئنم اولین کاری که میکنی...تلاش برای فراره
چند لحظه نگاهشان در هم گره خورد ، بعد تهیونگ از چادر بیرون رفت. جونگکوک چند ثانیه به پردهی بستهشده خیره ماند. آرام با خودش زمزمه کرد
جونگکوک : درست حدس زدی...من از اینجا فرار میکنم ، به هر قیمتی که شده.
....ادامه دارد
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ⁴
تاریکی...اولین چیزی بود که احساس کرد. بعد از آن...درد. دردی که از شانه تا ساق پایش چپش حس میشد و نفس کشیدن را سخت میکرد. جونگکوک با اخم پلکهایش را باز کرد. چند بار پلک زد تا تصویر مقابلش واضح شود. سقف پارچهای یک چادر...چراغی کمنور...و بوی تند الکل و دارو . خواست بلند شود. اما همون لحظه، درد شدیدی از شانه و پایش گذشت. بیاختیار نفسش را با فشار بیرون داد. نگاهش پایین افتاد. شانه چپش با بانداژی ضخیم بسته شده بود و پای چپش هم از زیر زانو تا ران پانسمان شده بود. برای چند لحظه فقط به زخمهایش خیره ماند. بعد، ناگهان...انفجار...صدای عقبنشینی...چکمههای مشکی...همهچیز به خاطرش آمد.
جونگکوک : اسیر شدم...
ضربان قلبش تند شد . با عجله اطرافش را گشت. اسلحهاش...چاقوی نظامیاش...بیسیمش...هیچکدام آنجا نبودند. مشتش را محکم گره کرد. در همون لحظه، پردهی چادر کنار رفت و مردی با یونیفرم مشکی وارد شد. قد بلند...چهرهای آرام...و نگاهی که هیچ اضطرابی در آن دیده نمیشد. جونگکوک همون لحظه او را شناخت. فرماندهی نیروهای ویژهی روسیه....کیم تهیونگ. تهیونگ چند قدم جلو آمد و کنار تخت ایستاد. نگاهی کوتاه به بانداژهای جونگکوک انداخت.
تهیونگ: حالت چطوره ؟
جونگکوک پوزخندی زد
جونگکوک : از یه اسیر جنگی هم احوالپرسی میکنین؟
تهیونگ :سؤال کردم
جونگکوک : مگه جوابش برات مهمه؟!
تهیونگ : نه زیاد
جونگکوک نگاهش را از او گرفت
جونگکوک : نگران من نباش
چند ثانیه سکوت بینشان برقرار شد.
تهیونگ : اسمت؟
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، گفت
جونگکوک : خودت بگو
تهیونگ: میخوام از خودت بشنوم
جونگکوک : نمیشنوی
تهیونگ لحظهای سکوت کرد
تهیونگ: درجهت؟
جوابی نیامد
تهیونگ : چند ساله وارد ارتش شدی؟
باز هم سکوت
جونگکوک : این... بازجوییه؟
تهیونگ بدون تغییر حالت چهرهاش گفت
تهیونگ : تقریباً
جونگکوک پوزخند تمسخرآمیزی زد.
جونگکوک : پس باید بگم خیلی بد شروعش کردی
تهیونگ: چرا؟
جونگکوک : چون هیچ جوابی ازم نمیگیری
تهیونگ : مطمئنی؟
جونگکوک : کاملاً
تهیونگ : اسمتم نمیگی؟
جونگکوک : نه
تهیونگ: درجه؟
جونگکوک : نه
تهیونگ : یگان خدمتی؟
جونگکوک با اخم گفت
جونگکوک : حتی اگه تا آخر عمرم اینجا نگهم داری، یه کلمه هم از دهنم بیرون نمیاد
تهیونگ چند لحظه فقط نگاهش کرد و با پوزخند گفت
تهیونگ : سرباز وفاداری هستی
جونگکوک انتظار چنین جوابی را نداشت.
جونگکوک : من هنوز دشمنتم
تهیونگ : میدونم
جونگکوک : پس این رفتارت چیه؟
تهیونگ: چه رفتاری؟
جونگکوک : به جای اینکه تهدیدم کنی، داری باهام حرف میزنی
تهیونگ : تهدید، کسی رو وادار به حرف زدن نمیکنه
جونگکوک : پس وقتت رو تلف نکن چون من حرف نمیزنم
تهیونگ پروندهی کوچکی را که در دست داشت بست
تهیونگ : باشه ولی....اگه جای تو بودم همین الان همه سوالا رو جواب میدادم . میدونی....همه ی فرمانده ها مثل من مهربونم نیستن ، زیر شکنجه هاشون....امکان ندارد بتونی زنده بمونی
برگشت تا از چادر خارج شود اما جلوی در ایستاد
تهیونگ : بهتره بیخیال قرار بشی ، مطمئنم اولین کاری که میکنی...تلاش برای فراره
چند لحظه نگاهشان در هم گره خورد ، بعد تهیونگ از چادر بیرون رفت. جونگکوک چند ثانیه به پردهی بستهشده خیره ماند. آرام با خودش زمزمه کرد
جونگکوک : درست حدس زدی...من از اینجا فرار میکنم ، به هر قیمتی که شده.
....ادامه دارد
- ۳۳۸
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط