{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی مرا در آغوش میگرفت چشمانش را میبست...

وقتی مرا در آغوش میگرفت چشمانش را میبست...
نمیدانم از احساس زیادش بود یا خود را در آغوش دیگری تصور میکرد!!!
دیدگاه ها (۵)

عشق چیست؟! جزآنکه زن همدمی باشد برای مرد و مرد تکیه گاهی بر...

وقتى با یک دست نقاب هایشان را نگه داشته اند و با دست دیگر کل...

من مانند هم سن و سال های خودم نیستم که هر روز یک آرزویی دارن...

جایی باید باشد غیر از این کنج تنهایی تا آدم گاهی آنجا جان بد...

خدایا…صبر را به دلم هدیه کن،که حتی وقتی کسی مرا نمی‌فهمد، یا...

نمیدانم چی باعث شد که وقتی به چشمانش نگاه کنم ضربان قلبم بال...

نقطه ی آرامش

پارت سیزدهم | دوریفردای ان روز ، تهیونگ احساس میکرد که دیگه ...

پادشاهی درویشی رابه زندان انداختنیمه شب خواب دید که بیگناه ا...

همسایه سایه‌ات به سرم مستدام بادلطفت همیشه زخم مرا التیام دا...

احساس میکنم که همین جاست جنتم وقتی که در حریم تو گرم زیارتم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط