{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت نهم زندان ارباب جئون

پارت نهم : زندان ارباب جئون

ات: رفتم داخل و ارباب جئون پشت میزش بود...

ات: ارباب با من کاری داشتین؟

جونگکوک: بله بیا بشین باید یه چیزی بهت بگم..

ات: رفتم نشستم روبه روش خیلی دلشوره داشتم..

جونگکوک: ات خبر خوبی برات دارم...

ات: ...

جونگکوک: برادرتو پیدا کردم دست مین یونگیه

ات: وای واقعا ارباب؟

جونگکوک: بله پیداش کردم و از نگهبانام خواستم مراقبش باشن و هواسشون بهش باشه

ات انقدری خوشحال بود که بدون فکر کردن دوید سمت جونگکوک و محکم بغلش کرد

ات: واییی مرسی ارباب مرسی!

جونگکوک: اهم

ات سریع از بغل جونگکوک اومد بیرون و عذرخواهی کرد

ات : ببخشید ارباب فقط یکم هیجان زده شدم قصد بدی نداشتم...

جونگکوک: اشکالی نداره منم بودم همین کارو میکردم...

ات : از حرفش تعجب کردم. ی.. یعنی دعوام نکرد که یهویی پریدم بغلش؟

ات: ارباب واقعا ازتون ممنونم لطفا بزرگی در حق من کردید هر کاری بگید انجام میدم من به شما مدیونم

جونگکوک: هر کاری؟( پوزخند )

ات: بدون فکر کردن گفتن بله.. ولی بعدش خیلی ترسیدم یعنی چی میخواست؟

جونگکوک: خب میخوام که دوست دخترم بشی ات میدونم خواسته زیادیه ولی ازت خوشم اومده نمیدونستم چطور بهت بگم.. خب دیگه به لیا حسی ندارم چون ازدواج ما اجباری بود ولی من واقعا دوست دارم عاشقت شدم، اون دیوونه بازیت و کارایی که میکنی واقعا دیوونه ام میکنه ازت ، عاشقت شدم ات دوست دارم...

ات: از حرفاش شوکه شدم.. ی.. یعنی چی یعنی تمام اون کارایی که با لیا انجام میداد از اجبار بود؟ حتی یکبار هم دست به لیا نزده بود در تمام این مدت؟

جونگکوک: ات؟ حالت خوبه؟

ات: ارباب من.. من واقعا نمیدونم چی بگم.. ا(ت خاک تو سرت خب قبول کن دیگه از خداتم باشه 🗿)

جونگکوک: نیازی نیست چیزی بگی فقط قبول میکنی؟

ات: ارباب.. باید فکرامو بکنم بهم فرصت بدید

جونگکوک: فرصت؟ فرصت شما از الان شروع شد تا اخر عمر من (لبخند)

ات : (خنده)

ات : خب باشه من دیگه برم سر کارم بهتون فکرامو میکنم بهتون میگم..

جونگکوک: باشه ات برو شب بهم خبر بده، منتظرمااا

ات: چشم (خنده)..

ات : از اتاقش اومدم بیرون.. هنوز تو شوک بودم ولی خب از یه طرفم ازش خوشم میومد اخه کدوم دختری از یه مرد جذاب بدش میاد من که از خدامه..( شما راحت باش🗿)

ویو شب.:

پارت بعد...

قشنگام منتظر پارت بعد باشید.. دوستون دارم ❤

یادتون نره لایک کنید♡♡
دیدگاه ها (۱)

دقیقا خودمممممم💫

🛐🛐🛐

پارت هشتم: زندان ارباب جئونبنگ...یه مرد سیاه پوش شلیک کرد و ...

سلام بچه‌ها خوبیدببخشید که نتونستم پارت جدید زندان ارباب جئو...

ددی جئون ات: الان بهتری؟جونگکوک: اهوم........ مرسی که پیشم ب...

پارت ۱۰: زندان ارباب جئونویو شب: ات: ارباب جئون ازم خواست بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط