پارت هشتم: زندان ارباب جئون
پارت هشتم: زندان ارباب جئون
بنگ...یه مرد سیاه پوش شلیک کرد و فرار کرد... همه ترسیده بودن.. و.. به لیا تیر خورده بود... جونگکوک تا این صحنه رو دید سریع داد زد
جونگکوک: یکی امبولانس خبر کنه!!!
بعد لیا رو گرفت بغلش و سریع دوید سمت در خروجی عمارت... ات از این موضوع هم خوشحال بود هم ناراحت، خوشحالیش برای این بود که لیا با جونگکوک ازدواج نکرد و ناراحتیش از این بود که ممکن بود لیا بمیره البته درسته که لیا خیلی بدی ها به ات کرده بود اما لیا نمیخواست بمیره چون میخواست یجور دیگه ازش انتقام بگیره...
لیا رو بردن بیمارستان و حالش وخیم بود یعنی دکتر گفته بود احتمال اینکه بهوش بیاد کمه...
یک ماه گذشت ، لیا تو کما بود و جونگکوک ناراحت.. از یه طرف کم کم داشت لیا رو فراموش میکرد چون اونقدر لیا رو دوست نداشت و کم کم داشت به ات وابسته میشد ولی خودش نمیخواست اینو قبول کنه...
توی این چند روز ات و جونگکوک همو زیاد نمیدیدن.. جونگکوک سرشو با کاراش گرم میکرد و ات بیشتر تمیز کاری میکرد تا سرش از عشقی نمیدونستم که دوطرفه هست بانه پرت میکرد... ماه ها گذشت لیا هنوز تو کما بود و دکترا گفته بودن ممکنه هیچوقت از کما درنیاد .. دکترا ازش قطع امید کرده بودن...
ویو ات: چند وقتی بود که زیاد با ارباب جئون رفت و امد نمیکردم امروز ازم خواسته بود که برم پیشش ولی نمیدونم چرا بعد این چند وقت میخواد ببینتم...
رفتم سمت راهروی اتاقش و در زد...
پارت بعد به زودی گذاشته میشه♡
حمایت یادت نره قشنگم♡♥︎
بنگ...یه مرد سیاه پوش شلیک کرد و فرار کرد... همه ترسیده بودن.. و.. به لیا تیر خورده بود... جونگکوک تا این صحنه رو دید سریع داد زد
جونگکوک: یکی امبولانس خبر کنه!!!
بعد لیا رو گرفت بغلش و سریع دوید سمت در خروجی عمارت... ات از این موضوع هم خوشحال بود هم ناراحت، خوشحالیش برای این بود که لیا با جونگکوک ازدواج نکرد و ناراحتیش از این بود که ممکن بود لیا بمیره البته درسته که لیا خیلی بدی ها به ات کرده بود اما لیا نمیخواست بمیره چون میخواست یجور دیگه ازش انتقام بگیره...
لیا رو بردن بیمارستان و حالش وخیم بود یعنی دکتر گفته بود احتمال اینکه بهوش بیاد کمه...
یک ماه گذشت ، لیا تو کما بود و جونگکوک ناراحت.. از یه طرف کم کم داشت لیا رو فراموش میکرد چون اونقدر لیا رو دوست نداشت و کم کم داشت به ات وابسته میشد ولی خودش نمیخواست اینو قبول کنه...
توی این چند روز ات و جونگکوک همو زیاد نمیدیدن.. جونگکوک سرشو با کاراش گرم میکرد و ات بیشتر تمیز کاری میکرد تا سرش از عشقی نمیدونستم که دوطرفه هست بانه پرت میکرد... ماه ها گذشت لیا هنوز تو کما بود و دکترا گفته بودن ممکنه هیچوقت از کما درنیاد .. دکترا ازش قطع امید کرده بودن...
ویو ات: چند وقتی بود که زیاد با ارباب جئون رفت و امد نمیکردم امروز ازم خواسته بود که برم پیشش ولی نمیدونم چرا بعد این چند وقت میخواد ببینتم...
رفتم سمت راهروی اتاقش و در زد...
پارت بعد به زودی گذاشته میشه♡
حمایت یادت نره قشنگم♡♥︎
- ۱۰.۴k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط