هعیییی از ارباب این عمارت یعنی پدر جیمین کینه داشتم چون م
تهیونگ « نچ نچ خیلی بی دست و پایی خانم مارپل.....خوبه گفتیم دم دست باش....ارباب باهات کار داره دنبالم بیا....
لونا « به خودم اومدم و دیدم کامل توی بغل تهیونگم.....خیلی راحت میتونستم گونه های سرخ شده ام حس کنم......از بغل تهیونگ بیرون اومدم و با دیدن صورتم که قرمز شده بود پوزخندی زد و رفت....لعنتی اخه چرا یه مافیا باید اینقدر جذاب باشه.....مردشور همتون رو ببرن.....چرا عین سگ ازش میترسیدم؟
جیمین « محموله سالم به ایتالیا رسید.....و اونم به کمک هک لونا که ما بهش میگفتیم خانم مارپل بود.....هکر خوبی برای تیم بود و چه بخواد چه نخواد وارد تیم ما میشه.....بهش گفته بودم دم دست باشه اما نبود و تهیونگ رو فرستادم دنبالش....البته بعدا به خاطر اینکه گم و گور شده بود تنبیه میشه.....برنامه های فردا رو چک میکردم که صدای در اومد.....
جیمین « بیا تو
تهیونگ « خانم مارپل رو اوردم.....اما جیمینا کمی دست و پا چلفتیه که بعدا آدمش میکنی....
لونا « خب.....و... وقتی عین جن سر میرسی ادم میترسه آقای دسته....یهو یادم اوفتاد که چه گندی زدم اما دیگه فایده نداشت
تهیونگ « جانم؟ زبونت دراز شده ها.....برو بشین ببینم... بعدا آدمت میکنم.... دستش رو محکم گرفتم و نشوندمش روی صندلی
جیمین « مراقب حرف زدنت باش تهیونگ رئیسه توعه....
لونا « چشم ارباب ببخشید
جیمین « شرط میبیندم هوپی راجب تیم ما و اینکه چرا اینجایی گفته.....درسته؟
لونا « بله
جیمین « هر چی گفته درست بوده....و تو الان چه بخواهی چه نخواهی عضو گروه مایی.....فردا یه سری چیزا رو باید نشونت بدم و کار با اسلحه رو باید بلد باشی....پس فردا راس ساعت ۷ صبح پایین منتظری...از تاخیر خوشم نمیاد پس گم و گور نشو چون اگه تاخیر داشته باشی بد میبینی......حالا هم برو برای فردا آماده شو....لباسی که خدمتکار چند دقیقه برات میاره رو باید برای فردا بپوشی......تو از الان به بعد افتخار اینو داری عضو تیم من باشی و باید طبق قوانینی که من وضع کردم عمل کنی.....فهمیدی؟
لونا « بله ارباب....تعظیمی کردم و از اتاقش بیرون اومدم.....یعنی بالاخره بعد از سال ها قراره دنیای بیرون رو ببینم.....
بچه ها خدایی توقع بالا نداشته باشید نوشتن فیک ها تموم شده اما انقدر حمایتتون کمه دلم نمیخواد بزارمم❤️🩹🫀
دیدگاه ها (۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.