ارباب من
ارباب من
Part4
چاعان:خانم بزرگ میشه بریم توی اقاق کارتون دارم
خانم بزرگ:باشه
دوتامون رفتیم توی اتاق
چاعان:خانم بزرگ من نمی توان با اون دختر ازدواج کنم اون هنوز بچه هستش
خانم بزرگ:بچه داری شوخی می کنی دیگه تو فردا با اون دختر ازدواج می کنی و رسم پارچه خ////و نی رو هم انجام میدی اگه انجام ندی میدونی چه اتفاقی میوفته
چاعان:فهمیدم باش ازدواج می کنم
رفتم بیرون که لیا رو در حال چیدن میز دیدم واقعا خیلی معصوم و پاکه من چطوری اخه چنگی به موهام زدم
لیا:دلم گریه می خاست اخه یکی به من بگه کدوم پدری واسه ی پول دخترشو به ارباب میروشه بغضمو قورت دادم شام آماده شد من برم بقیه رو صدا کنم به سمت اتاق خانم بزرگ رفتم تقی به در زدم و وارد شدم
خانم بزرگ:بله
لیا:شام حاظر خانم بزرگ
خانم:باشه دخترم میتوانی بری
لیا:از اتاق خارج شدم به سمت اتاق ارباب رفتم با تردید تقی به در زدم
صدای خشداری به گوش رسید
چاعان:بیا
لیا:سرم پایین بود لب زدم ارباب شام حاظره بفرماید پایین برا شما
چاعان:باشه
لیا:از اتاق ارباب رفتم بیرون
خانم بزرگ،ارباب بودن ولی دوتا زن ارباب نیستن تعجب کردم
ارباب:بشین شام بخور
لیا:نه من باید پیش خدمتکار ها غذا بخورم
ارباب:گفتم بشین شامتو اینجا بخور
لیا:به خودم لرزیدم لب زدم چشم شروع کردم به خوردن بعد تمام شدن شام سفره رو می خاستم جمع کنم
ارباب:خدمتکار هاجمع می کن رفتیم رو مبل نشستیم از خودت بگو لیا
لیا:خب من صدای دوتا زن از پشت سر م میومد که میگفتن ارباب
Part4
چاعان:خانم بزرگ میشه بریم توی اقاق کارتون دارم
خانم بزرگ:باشه
دوتامون رفتیم توی اتاق
چاعان:خانم بزرگ من نمی توان با اون دختر ازدواج کنم اون هنوز بچه هستش
خانم بزرگ:بچه داری شوخی می کنی دیگه تو فردا با اون دختر ازدواج می کنی و رسم پارچه خ////و نی رو هم انجام میدی اگه انجام ندی میدونی چه اتفاقی میوفته
چاعان:فهمیدم باش ازدواج می کنم
رفتم بیرون که لیا رو در حال چیدن میز دیدم واقعا خیلی معصوم و پاکه من چطوری اخه چنگی به موهام زدم
لیا:دلم گریه می خاست اخه یکی به من بگه کدوم پدری واسه ی پول دخترشو به ارباب میروشه بغضمو قورت دادم شام آماده شد من برم بقیه رو صدا کنم به سمت اتاق خانم بزرگ رفتم تقی به در زدم و وارد شدم
خانم بزرگ:بله
لیا:شام حاظر خانم بزرگ
خانم:باشه دخترم میتوانی بری
لیا:از اتاق خارج شدم به سمت اتاق ارباب رفتم با تردید تقی به در زدم
صدای خشداری به گوش رسید
چاعان:بیا
لیا:سرم پایین بود لب زدم ارباب شام حاظره بفرماید پایین برا شما
چاعان:باشه
لیا:از اتاق ارباب رفتم بیرون
خانم بزرگ،ارباب بودن ولی دوتا زن ارباب نیستن تعجب کردم
ارباب:بشین شام بخور
لیا:نه من باید پیش خدمتکار ها غذا بخورم
ارباب:گفتم بشین شامتو اینجا بخور
لیا:به خودم لرزیدم لب زدم چشم شروع کردم به خوردن بعد تمام شدن شام سفره رو می خاستم جمع کنم
ارباب:خدمتکار هاجمع می کن رفتیم رو مبل نشستیم از خودت بگو لیا
لیا:خب من صدای دوتا زن از پشت سر م میومد که میگفتن ارباب
- ۶۲۶
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط