آرزوی دیدارت را دارم...
آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 9
["ویو سلین"]
چشمامو آروم باز کردم...
دستمو به سمت عسلی دراز کردم و گوشیو برداشتم...
با دیدن ساعت مثل برق گرفته ها از تخت پایین آمدم و به سرویس رفتم....
به اتاق برگشتمو حولم رو برداشتم و وارد حموم شدم..
هرروز حموم رفتن عادتمه...
وارد اتاق کوچیک اتاق مون شدمو لباسامو عوض کردم...
موهامم خشک کردمو تند تند آرایش ساده ای کردم...
کفشامو پام کردمو گوشیمو توی کیفم گذاشتم...
بوسه ای روی موهای آمِلیا کاشتم،و از اتاق بیرون اومدم....
به سمت در خروجی خونه رفتم که با صدای جونگ کوک توی جام خشکم زد:
_"کجا میری توی این ساعت اونم با این تیپ و وضعیت خانم سلین؟."
آب دهنمو قورت دادمو به سمتش برگشتم:
+"میرم دیدن دوستم...فعلا داداشی."
دروغ گفتم..
قبل اینکه منتظر حرفش بمونم از خونه زدم بیرون و نفسی کشیدم...
گفته بودم از کلکسیون ماشینم یکیشون رو برام به بوسان بفرستن...
سوار شدم.
کیفمو روی صندلی شاگرد گذاشتم و استارت ماشین رو زدم.
ظبط روشن کردم و به سمت کافه روندم....
از ماشین پیاده شدم و درو قفل کردم،وارد کافه شدمو به همه جاش نگاه کردم.
تا نگاهم به میز آخر افتاد که مردی روی صندلیش نشسته بود...
سرشو که بالا آورد متوجه شدم که تهیونگه...
همون مردی که عاشقش بودم....شایدم هستم.
نگاهش برای هر کسی سرد باشه برای من گرم و عمیقِ...
سرپا ایستاد و صندلی رو عقب کشید،به سمت میز رفتمو روی صندلی بدون حرفی نشستم..
هول شده بودم،هم من....هم اون.
کیفمو روی میز گذاشتمو آروم لب زدم:
+"منتظر نگهت نذاشتم؟."
تهیونگ نگاهی به ساعتِ مچیاش انداخت و بعد چشمهاش رو به چشمهایِ من دوخت:
_"برای دیدنِ کسی که قراره به این زودی همسرِ قانونیم بشه، وقتِ زیادی دارم سلین."
با گفتن این حرفش نفسی کشیدمو نگاهمو ازش دزدیدم...
+"همسر قانونی؟...
خیال میکنی برای اینکه همسرت بشم ممکنه این ازدواج قبول کنم؟هه
به همین خیال باش آقای کیم...
حتی اگرم ازدواج کنم بخاطر تو نیست،بخاطر دخترمه."
نگاهش مظلوم شد...
همون نگاهی که دلم باهاش میلرزید..
_"دخترت؟
از دختری حرف میزنی که بعد افسردگیت از پرورشگاه اوردی؟."
داشتم دیوونه میشدم...
بابام بهش اینو گفته بود..لعنتی اون دختر خودته.
نفسی کشیدمو بغضمو قورت دادم...
+"تهیونگ فقط آمدم اینو بگم...الانم میرم."
از روی صندلی بلند شدم اما تا خواستم قدم بردارم مچ دستمو به سمت خودش کشید...
و به سینه عضله ایش فشرد.
بغضم آروم شکست میمیردم برای بوی دیوانه کننده اش و آغوشش...
شرط= ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
اسلاید ۱ لباس سلین ، اسلاید ۲ مدل موش❤️
پارت 9
["ویو سلین"]
چشمامو آروم باز کردم...
دستمو به سمت عسلی دراز کردم و گوشیو برداشتم...
با دیدن ساعت مثل برق گرفته ها از تخت پایین آمدم و به سرویس رفتم....
به اتاق برگشتمو حولم رو برداشتم و وارد حموم شدم..
هرروز حموم رفتن عادتمه...
وارد اتاق کوچیک اتاق مون شدمو لباسامو عوض کردم...
موهامم خشک کردمو تند تند آرایش ساده ای کردم...
کفشامو پام کردمو گوشیمو توی کیفم گذاشتم...
بوسه ای روی موهای آمِلیا کاشتم،و از اتاق بیرون اومدم....
به سمت در خروجی خونه رفتم که با صدای جونگ کوک توی جام خشکم زد:
_"کجا میری توی این ساعت اونم با این تیپ و وضعیت خانم سلین؟."
آب دهنمو قورت دادمو به سمتش برگشتم:
+"میرم دیدن دوستم...فعلا داداشی."
دروغ گفتم..
قبل اینکه منتظر حرفش بمونم از خونه زدم بیرون و نفسی کشیدم...
گفته بودم از کلکسیون ماشینم یکیشون رو برام به بوسان بفرستن...
سوار شدم.
کیفمو روی صندلی شاگرد گذاشتم و استارت ماشین رو زدم.
ظبط روشن کردم و به سمت کافه روندم....
از ماشین پیاده شدم و درو قفل کردم،وارد کافه شدمو به همه جاش نگاه کردم.
تا نگاهم به میز آخر افتاد که مردی روی صندلیش نشسته بود...
سرشو که بالا آورد متوجه شدم که تهیونگه...
همون مردی که عاشقش بودم....شایدم هستم.
نگاهش برای هر کسی سرد باشه برای من گرم و عمیقِ...
سرپا ایستاد و صندلی رو عقب کشید،به سمت میز رفتمو روی صندلی بدون حرفی نشستم..
هول شده بودم،هم من....هم اون.
کیفمو روی میز گذاشتمو آروم لب زدم:
+"منتظر نگهت نذاشتم؟."
تهیونگ نگاهی به ساعتِ مچیاش انداخت و بعد چشمهاش رو به چشمهایِ من دوخت:
_"برای دیدنِ کسی که قراره به این زودی همسرِ قانونیم بشه، وقتِ زیادی دارم سلین."
با گفتن این حرفش نفسی کشیدمو نگاهمو ازش دزدیدم...
+"همسر قانونی؟...
خیال میکنی برای اینکه همسرت بشم ممکنه این ازدواج قبول کنم؟هه
به همین خیال باش آقای کیم...
حتی اگرم ازدواج کنم بخاطر تو نیست،بخاطر دخترمه."
نگاهش مظلوم شد...
همون نگاهی که دلم باهاش میلرزید..
_"دخترت؟
از دختری حرف میزنی که بعد افسردگیت از پرورشگاه اوردی؟."
داشتم دیوونه میشدم...
بابام بهش اینو گفته بود..لعنتی اون دختر خودته.
نفسی کشیدمو بغضمو قورت دادم...
+"تهیونگ فقط آمدم اینو بگم...الانم میرم."
از روی صندلی بلند شدم اما تا خواستم قدم بردارم مچ دستمو به سمت خودش کشید...
و به سینه عضله ایش فشرد.
بغضم آروم شکست میمیردم برای بوی دیوانه کننده اش و آغوشش...
شرط= ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
اسلاید ۱ لباس سلین ، اسلاید ۲ مدل موش❤️
- ۲۸.۳k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط