آرزوی دیدارت را دارم...
آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 11
["ویو سلین"]
استارت ماشینو زدمو شروع به رانندگی کردم،اینکه تموم ذهنم داره بهم فشار میاره که قبول کنم با تهیونگ ازدواج کنم عجیب بود....
خیلی خیلی عجیب.
از ماشین پیاده شدمو درو قفل کردم..
در خونه کوک باز کردم و وارد خونه شدم،جونگ کوک داشت با آمِلیا بازی میکرد آوا هم نبود...
+"سلاممم
من برگشتم."
آمِلیا بازی رو ول کرد و به سمت آمدو خودشو تو بغلم انداخت:
_"دلم برات تنگ شد مامانی."
سرشو به سینم فشردم و بوسه ای به موهاش زدم:
+"من بیشتر نفسم.....
زندایی آوا کو؟."
_"نمیلونم از دایی کوک بپرس."
و بدو بدو از پله ها بالا رفت...
+"کجا میری دخترم؟."
_"با تبلتم بازی کنم."
از ته راهرو طبقه بالا با داد گفت سری تکون دادمو وارد سالن شدم...
روی مبل نزدیک کوک نشستمو دستمو روی زانوش گذاشتم،نفسی عمیق کشید و سرشو روی شونه ام گذاشت.
+"اوا رفت خونه باباش اینا؟."
سری تکون داد:
_"آره رفت که یه دیداری باهاشون کرده باشه."
+"داداش؟
یه چیزی بهت بگم؟."
نگاهش نگران شدو دستامو بین دستاش گرفت و گفت:
_"بگو چیشده؟."
نفسی عمیق کشیدمو موهامو عقب دادم،نمیدونستم چطور باید بهش بگم میخوام قبول کنم که بازم زن تهیونگ شم...
آروم لب زدم:
+"من....م...من..میخوام قبول کنم...
میخوام قبول کنم که....که..
که بازم زن تهیونگ شم،نمیتونم ریسک کنم..
اونم سر زندگی دخترم..
میخوام درخواست بابا رو قبول کنم."
خودشو عقب کشید و نفسی عمیق کشید...
از مبل بلند شد،و راه رفت...
اعصبانی بود ولی حرفی نزد،فقط تند تند توی سالن راه رفت...
باید آروم میبود.
شرط=۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت 11
["ویو سلین"]
استارت ماشینو زدمو شروع به رانندگی کردم،اینکه تموم ذهنم داره بهم فشار میاره که قبول کنم با تهیونگ ازدواج کنم عجیب بود....
خیلی خیلی عجیب.
از ماشین پیاده شدمو درو قفل کردم..
در خونه کوک باز کردم و وارد خونه شدم،جونگ کوک داشت با آمِلیا بازی میکرد آوا هم نبود...
+"سلاممم
من برگشتم."
آمِلیا بازی رو ول کرد و به سمت آمدو خودشو تو بغلم انداخت:
_"دلم برات تنگ شد مامانی."
سرشو به سینم فشردم و بوسه ای به موهاش زدم:
+"من بیشتر نفسم.....
زندایی آوا کو؟."
_"نمیلونم از دایی کوک بپرس."
و بدو بدو از پله ها بالا رفت...
+"کجا میری دخترم؟."
_"با تبلتم بازی کنم."
از ته راهرو طبقه بالا با داد گفت سری تکون دادمو وارد سالن شدم...
روی مبل نزدیک کوک نشستمو دستمو روی زانوش گذاشتم،نفسی عمیق کشید و سرشو روی شونه ام گذاشت.
+"اوا رفت خونه باباش اینا؟."
سری تکون داد:
_"آره رفت که یه دیداری باهاشون کرده باشه."
+"داداش؟
یه چیزی بهت بگم؟."
نگاهش نگران شدو دستامو بین دستاش گرفت و گفت:
_"بگو چیشده؟."
نفسی عمیق کشیدمو موهامو عقب دادم،نمیدونستم چطور باید بهش بگم میخوام قبول کنم که بازم زن تهیونگ شم...
آروم لب زدم:
+"من....م...من..میخوام قبول کنم...
میخوام قبول کنم که....که..
که بازم زن تهیونگ شم،نمیتونم ریسک کنم..
اونم سر زندگی دخترم..
میخوام درخواست بابا رو قبول کنم."
خودشو عقب کشید و نفسی عمیق کشید...
از مبل بلند شد،و راه رفت...
اعصبانی بود ولی حرفی نزد،فقط تند تند توی سالن راه رفت...
باید آروم میبود.
شرط=۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۲۲.۷k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط