آرزوی دیدارت را دارم...
آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 10
["ویو سلین"]
قلبم توی سینهام به دیوارههای قفسهسینهام میکوبید
بوی عطر تلخ و سردش، همون عطری که همیشه دیوونهام میکرد...
توی مشامم پیچیده بود. دستاش دور کمرم حلقه شده بود، جوری که انگار میخواست مطمئن بشه فرار نمیکنم.
نفس گرمش لای موهام میخزید:
_"کجا میخوای بری؟ هان؟ سلین... وقتی هنوز انقدر میلرزید، یعنی هنوز هم اون آتیشِ توی قلبت خاموش نشده."
سعی کردم خودم رو از حصار بازوهاش بیرون بکشم، اما اون محکمتر نگهم داشت. صدام از شدت بغض میلرزید:
+"تهیونگ... دستمو ول کن! بقیه دارن نگاه میکنن... این بازیِ مسخره رو تمومش کن."
تهیونگ سرش رو کمی عقب کشید و با همون چشمهای نافذ و عمیقش...
مستقیم به چشمام زل زد.
لحنش تغییر کرد؛ از اون حالتِ طلبکارانه تبدیل شد به یه خواهشِ تلخ:
_"کدوم بازی؟ فکر کردی من برای یه بازیِ مسخره، غرورم رو شکستم و اومدم اینجا؟."
نفس آرومی کشیدم:
+"برای چی امدی پس ها؟."
ولم کردو نگاهشو به چشمامم دوخت:
_"بخاطر دیدنت...
برای اینکه دوباره بوت کنم..
دوباره توی چشمای غواگر ات نگاه کنم...
لمست کنم میفهمی؟."
تنم لرزید از بغضی که تو صداش بود....
صدای دیوونه کننده اش.
+"تو پیشنهاد ازدواج رو به بابا دادی نه؟...
من حتی همسرتم بشم فقط و فقط روی یه تیکه کاغذه نه بیشتر."
عقب رفتو روی صندلی نشست...
برای مظلومیت اش ضعف کردم،تند تند از کافه بیرون زدم...
سوار ماشین شدمو کیفمو روی صندلی شاگرد پرت کردم...
سرمو به روی فرمون ماشین گذاشتم...
دارم چیکار میکنم؟
چرا با دیدنش ضعف میکنم و نمیتونم قوی باشم..
نمیتونم به احساساتم غلبه کنم،نفسی کشیدمو سرمو بالا آوردم...
شرط= ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت 10
["ویو سلین"]
قلبم توی سینهام به دیوارههای قفسهسینهام میکوبید
بوی عطر تلخ و سردش، همون عطری که همیشه دیوونهام میکرد...
توی مشامم پیچیده بود. دستاش دور کمرم حلقه شده بود، جوری که انگار میخواست مطمئن بشه فرار نمیکنم.
نفس گرمش لای موهام میخزید:
_"کجا میخوای بری؟ هان؟ سلین... وقتی هنوز انقدر میلرزید، یعنی هنوز هم اون آتیشِ توی قلبت خاموش نشده."
سعی کردم خودم رو از حصار بازوهاش بیرون بکشم، اما اون محکمتر نگهم داشت. صدام از شدت بغض میلرزید:
+"تهیونگ... دستمو ول کن! بقیه دارن نگاه میکنن... این بازیِ مسخره رو تمومش کن."
تهیونگ سرش رو کمی عقب کشید و با همون چشمهای نافذ و عمیقش...
مستقیم به چشمام زل زد.
لحنش تغییر کرد؛ از اون حالتِ طلبکارانه تبدیل شد به یه خواهشِ تلخ:
_"کدوم بازی؟ فکر کردی من برای یه بازیِ مسخره، غرورم رو شکستم و اومدم اینجا؟."
نفس آرومی کشیدم:
+"برای چی امدی پس ها؟."
ولم کردو نگاهشو به چشمامم دوخت:
_"بخاطر دیدنت...
برای اینکه دوباره بوت کنم..
دوباره توی چشمای غواگر ات نگاه کنم...
لمست کنم میفهمی؟."
تنم لرزید از بغضی که تو صداش بود....
صدای دیوونه کننده اش.
+"تو پیشنهاد ازدواج رو به بابا دادی نه؟...
من حتی همسرتم بشم فقط و فقط روی یه تیکه کاغذه نه بیشتر."
عقب رفتو روی صندلی نشست...
برای مظلومیت اش ضعف کردم،تند تند از کافه بیرون زدم...
سوار ماشین شدمو کیفمو روی صندلی شاگرد پرت کردم...
سرمو به روی فرمون ماشین گذاشتم...
دارم چیکار میکنم؟
چرا با دیدنش ضعف میکنم و نمیتونم قوی باشم..
نمیتونم به احساساتم غلبه کنم،نفسی کشیدمو سرمو بالا آوردم...
شرط= ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۲۲.۴k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط