روز های سرد بارانی
روز های سرد بارانی 3
روز های سرد بارانی
........
هنوز از آسمان یکریز میبارید
و من تنهای تنها
در اتاق کوچکم بودم
صدای مرغهای خیس باران
خورده میآمد
به یاد مادرم بودم
به یاد آن عزیزانی که میرفتند
به یاد خود که میماندم
و در بیحاصلی از بین میرفتم
هنوز از آسمان یکریز میبارید
خروس خانه ی همسایه
گاهی بی محل میخواند
زنی با چادر خیسش
از آنجا دور میگردید
صدای باد و باران گریهٔ بیتاب من میشست
صدا های غریبی توی گوشم بود
و میدیدم سقوط آب را از لابلای برگ
و میدیدم صعود دود را
از لوله صد ها اجاق گرم
هجوم باد و باران را بروی
شیشه های ســــرد
عبور تند و نا آرام چندین مرد
عبور مردمانی را که از من دور میگشتند
و میدیدم که گنجشک جوانی
از صدای رعد میترسـد
صدا ها را به چشم خویش میدیدم
صدای ناودان ها را
صدای آبی آرام باران را
صدای صدای رستن سبز علف ها را میان باغ
صدای روز های گرم و سرخ و داغ
صدای کودکی را از دور دست خانه های دور صدای گامهای ابرها را از فراز بام
هنوز از آسمان یکریز میبارید
بخارا ز دشتهای خیس باران خورده
برمیخاست
چراغ خانه ها از دور پیدا بود
صدای رهگذران رفته بود از یاد
خیابان مانده دور از خنده و فریاد
خروس خانه همسایه ساکت بود
سکوت سرد و غمناکی
فضای کوچه را بلعید
هنوز از آسمان یکریز میبارید
و من تنهای تنها در اتاق کوچکم بودم
🤎
روز های سرد بارانی
........
هنوز از آسمان یکریز میبارید
و من تنهای تنها
در اتاق کوچکم بودم
صدای مرغهای خیس باران
خورده میآمد
به یاد مادرم بودم
به یاد آن عزیزانی که میرفتند
به یاد خود که میماندم
و در بیحاصلی از بین میرفتم
هنوز از آسمان یکریز میبارید
خروس خانه ی همسایه
گاهی بی محل میخواند
زنی با چادر خیسش
از آنجا دور میگردید
صدای باد و باران گریهٔ بیتاب من میشست
صدا های غریبی توی گوشم بود
و میدیدم سقوط آب را از لابلای برگ
و میدیدم صعود دود را
از لوله صد ها اجاق گرم
هجوم باد و باران را بروی
شیشه های ســــرد
عبور تند و نا آرام چندین مرد
عبور مردمانی را که از من دور میگشتند
و میدیدم که گنجشک جوانی
از صدای رعد میترسـد
صدا ها را به چشم خویش میدیدم
صدای ناودان ها را
صدای آبی آرام باران را
صدای صدای رستن سبز علف ها را میان باغ
صدای روز های گرم و سرخ و داغ
صدای کودکی را از دور دست خانه های دور صدای گامهای ابرها را از فراز بام
هنوز از آسمان یکریز میبارید
بخارا ز دشتهای خیس باران خورده
برمیخاست
چراغ خانه ها از دور پیدا بود
صدای رهگذران رفته بود از یاد
خیابان مانده دور از خنده و فریاد
خروس خانه همسایه ساکت بود
سکوت سرد و غمناکی
فضای کوچه را بلعید
هنوز از آسمان یکریز میبارید
و من تنهای تنها در اتاق کوچکم بودم
🤎
- ۱.۴k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط