اسم فیک عشق احباری
اسم فیک :عشق احباری.
سپتامبر ساعت ۶ عصر به وقت سئول
*مدرسش تازه تموم شه بود در راه خانه بود
کلاه هودیش که رنگش شیری مانند بود را برسر داشت چون ابرها داشتن گریه میکردن
هوای مورد علاقش باران با بوی نم های خاک بود .
*هندزفریش را در گوش گذاشت و آهنگ مورد
علاقش را پلی کرد .
باران، بوی نم های خاک . آهنگ گوش دادن و ارام راه رفتن بدون ذره ای سروصدا و توقف .
*برایش قطعا بهترین چیزی بود که یک انسان میتواند تجربه کند .
*او با بقیه فرق داشت. از نظر دیگران افسرده ،غمگین و ناراحت بود اما از نظر خودش چی؟
هیچ دوستی همراهش نبود خودش اینجور سلاح میدانست که تنهایی برایش بهتر است.
میگفت +یه گرگ همیشه تنهاست .
*شایدم چون از دیگران اسیب دیده بود اینطور فک میکرد.
جالب بود آن روز تمام دکان ها ،لباس فروشی ها ،و به کل مکان های عمومی بسته بودند چون آن روز روز تعطیل بود. اما مدرسه ی ان ها باز .
*هیچ چیز از نظرش جالب نبود بجز ماجراجویی و سفر در زمان خودش میدانست که همچین چیزی نمیتواند امکان داشته باشد .
اما با این حال علاقش سفر در زمان بود.
دوس داشت در زمانی باشد دور از ادمایی با نقاب فریب دهنده .
*چرا این حرف هارو داره با خودش میزنه شاید چون دیوونست ؟خیر چون باید یه یاداوری باشد که به هرکسی اعتماد نداشته باشد .
*بالاخره بعد از نیم ساعت راه رفتن خسته و کوفته به خانه ی کوچکش که پر از رازهای زهر آلود بود رسید خانش تقریبا پایین شهر بود وضع مالی خانوادش اونقدراهم بد نبود که نتونن نیاز های دختر را فراهم کنند .
کلید خانه اش که همراهش بود راه روی قفل در چرخاند و اندکی بعد در باز شد وارد خانه ای که از نظر خودش کوچک بود شد نه حرفی نه سروصدایی هیچ چیز نگفت از اتاق پدر و مادرش صدای گوش خراشی شنیده میشد .
*دخترک حدس زد که ممکن است دوباره باهم بحث و دعوا کرده باشند اما ممکن بود دعوا سر چه موضوعی باشد همیشه برایش سوال بود و هروقت اینو از مادرش میپرسید.
مادرش میگفت گاهی اوقات سکوت کردن و سوال نپرسیدن برای بهتر بودن زندگی لازم است .
و بجز پدر مادرش کسی از قضیه خبر نداشت .
*کیفش را روی کاناپه گذاشت .کفش های صورتی رنگش را در آورد و گذاشت داخل جا کفشی .
صندلی خانگیش را پا کرد . ارام ارام به سمت اتاقش قدم برداشت .
نمیخواست ببیند الان والدینش در چه وضعیتی هستند پس از اتاقشون که نزدیک اتاق خودش بود دوری کرد .
اما با حرف بعدی پدرش توقف شد .
اشک هایش بدون اختیارش از گونه هاش سر میخوردند حرفی که شنید گوش ندادن به آن براش قابل هضم بود ......
پارت ۱
سپتامبر ساعت ۶ عصر به وقت سئول
*مدرسش تازه تموم شه بود در راه خانه بود
کلاه هودیش که رنگش شیری مانند بود را برسر داشت چون ابرها داشتن گریه میکردن
هوای مورد علاقش باران با بوی نم های خاک بود .
*هندزفریش را در گوش گذاشت و آهنگ مورد
علاقش را پلی کرد .
باران، بوی نم های خاک . آهنگ گوش دادن و ارام راه رفتن بدون ذره ای سروصدا و توقف .
*برایش قطعا بهترین چیزی بود که یک انسان میتواند تجربه کند .
*او با بقیه فرق داشت. از نظر دیگران افسرده ،غمگین و ناراحت بود اما از نظر خودش چی؟
هیچ دوستی همراهش نبود خودش اینجور سلاح میدانست که تنهایی برایش بهتر است.
میگفت +یه گرگ همیشه تنهاست .
*شایدم چون از دیگران اسیب دیده بود اینطور فک میکرد.
جالب بود آن روز تمام دکان ها ،لباس فروشی ها ،و به کل مکان های عمومی بسته بودند چون آن روز روز تعطیل بود. اما مدرسه ی ان ها باز .
*هیچ چیز از نظرش جالب نبود بجز ماجراجویی و سفر در زمان خودش میدانست که همچین چیزی نمیتواند امکان داشته باشد .
اما با این حال علاقش سفر در زمان بود.
دوس داشت در زمانی باشد دور از ادمایی با نقاب فریب دهنده .
*چرا این حرف هارو داره با خودش میزنه شاید چون دیوونست ؟خیر چون باید یه یاداوری باشد که به هرکسی اعتماد نداشته باشد .
*بالاخره بعد از نیم ساعت راه رفتن خسته و کوفته به خانه ی کوچکش که پر از رازهای زهر آلود بود رسید خانش تقریبا پایین شهر بود وضع مالی خانوادش اونقدراهم بد نبود که نتونن نیاز های دختر را فراهم کنند .
کلید خانه اش که همراهش بود راه روی قفل در چرخاند و اندکی بعد در باز شد وارد خانه ای که از نظر خودش کوچک بود شد نه حرفی نه سروصدایی هیچ چیز نگفت از اتاق پدر و مادرش صدای گوش خراشی شنیده میشد .
*دخترک حدس زد که ممکن است دوباره باهم بحث و دعوا کرده باشند اما ممکن بود دعوا سر چه موضوعی باشد همیشه برایش سوال بود و هروقت اینو از مادرش میپرسید.
مادرش میگفت گاهی اوقات سکوت کردن و سوال نپرسیدن برای بهتر بودن زندگی لازم است .
و بجز پدر مادرش کسی از قضیه خبر نداشت .
*کیفش را روی کاناپه گذاشت .کفش های صورتی رنگش را در آورد و گذاشت داخل جا کفشی .
صندلی خانگیش را پا کرد . ارام ارام به سمت اتاقش قدم برداشت .
نمیخواست ببیند الان والدینش در چه وضعیتی هستند پس از اتاقشون که نزدیک اتاق خودش بود دوری کرد .
اما با حرف بعدی پدرش توقف شد .
اشک هایش بدون اختیارش از گونه هاش سر میخوردند حرفی که شنید گوش ندادن به آن براش قابل هضم بود ......
پارت ۱
- ۴۴۳
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط