( 3 تفنگدار )
( 3 تفنگدار )
پارت ۱۴۸
آن روز هم گذشت هاری ای که پا از اتاقش بیرون نگذاشته حس تنهایی و بدون کس را درونش حس میکرد تخت سفید شده بود ساعت دیدار ها او اون سوک بار ها اومد ولی هاری در سکوت نگاهش میکرد ..حتی برای صبحانه هم تنها اون سوک و یوری به خونه هیوندا رفتن .... تا اینکه کم کم ظهر و عطر میشد ... یوری با ذوق زانو هایش را به آغوش گرفت سپس تند گفت
یوری. : پس لباس منم شبیه لباس شماست ؟
اون یوم نرم موهایش را لمس کرد .. اون سوک: آره
یوری : اخ جون .... صدا زنگ در به گوشش خورد سپس تند بلند سد بعد از باز کردن در لباس هایش را به دستش باز هم سمت اتاق خود و اون سوک برگشت ...
لباس یوری دامن بزرگ و حریری و بدون آستین ... موهایش را نرم شانه زد سپس رژلب قرمز رنگی را بر روی لبش زد با دستمال کاغذی کمی رنگش را ساف نمود مشغول آویزان کردن گوشواره هایش شد نگاهی به سمت پشت اش چرخاند ... اون سوک آروم موهایش را به پشت انداخت سپس با چشم های گربای زیبایش زل زد به یوری
اون سوک : چیه ؟
یوری : هیچی خیلی خوشگل شدی
اون سوک ناراحت روی لبه تخت نشست و باعث شد لباس بلندش بخش زمین و تخت بشه ... اون سوک : درسته زیبا می شوم ولی درونم خونه
یوری دامنش را به دست گرفت سپس سمتش هجوم برد به کنارش نشست
یوری : هی نگران نباش از کجا میدونی شاید امشب شب قشنگی برای شما بشه
اون سوک بغض سنگینی به گلوش چنگ زد ... اون سوک: نه نمیشه ...
در با شتاب و صدا محکم باز شد هاری دست به کمر ایستاد سپس موهای که حالا برعکس قبل به شدت کوتاهش کرده بود و تا شانه اش گفته میشد اخم غلیضی کرد
هاری : پاشین ببینم باید بریم دیر میشه باید قبل از مهمون ها اونجا باشیم
اون سوک تند گوشه چشم اش را پاک نمود سپس یوری آروم بلند شد
یوری : هاری آماده ای ؟
هاری : آره من پایینم شما هم بیاین
مات و مبهوت نگاهش کرد سپس عمیق سمت اون سوک چرخید ...
یوری : دیدی انگار یجوری بود
اون سوک بند های لباس را مرتب نمود سپس با گام های صدا دار به سمتش یوری رفت
اون سوک : آره معلومه ..
یوری شانه ای بالا انداخت سپس کیفش را برداشت و با گام های کوتاه همراه اون سوک به سمت در هجوم بردن ...
پارت ۱۴۸
آن روز هم گذشت هاری ای که پا از اتاقش بیرون نگذاشته حس تنهایی و بدون کس را درونش حس میکرد تخت سفید شده بود ساعت دیدار ها او اون سوک بار ها اومد ولی هاری در سکوت نگاهش میکرد ..حتی برای صبحانه هم تنها اون سوک و یوری به خونه هیوندا رفتن .... تا اینکه کم کم ظهر و عطر میشد ... یوری با ذوق زانو هایش را به آغوش گرفت سپس تند گفت
یوری. : پس لباس منم شبیه لباس شماست ؟
اون یوم نرم موهایش را لمس کرد .. اون سوک: آره
یوری : اخ جون .... صدا زنگ در به گوشش خورد سپس تند بلند سد بعد از باز کردن در لباس هایش را به دستش باز هم سمت اتاق خود و اون سوک برگشت ...
لباس یوری دامن بزرگ و حریری و بدون آستین ... موهایش را نرم شانه زد سپس رژلب قرمز رنگی را بر روی لبش زد با دستمال کاغذی کمی رنگش را ساف نمود مشغول آویزان کردن گوشواره هایش شد نگاهی به سمت پشت اش چرخاند ... اون سوک آروم موهایش را به پشت انداخت سپس با چشم های گربای زیبایش زل زد به یوری
اون سوک : چیه ؟
یوری : هیچی خیلی خوشگل شدی
اون سوک ناراحت روی لبه تخت نشست و باعث شد لباس بلندش بخش زمین و تخت بشه ... اون سوک : درسته زیبا می شوم ولی درونم خونه
یوری دامنش را به دست گرفت سپس سمتش هجوم برد به کنارش نشست
یوری : هی نگران نباش از کجا میدونی شاید امشب شب قشنگی برای شما بشه
اون سوک بغض سنگینی به گلوش چنگ زد ... اون سوک: نه نمیشه ...
در با شتاب و صدا محکم باز شد هاری دست به کمر ایستاد سپس موهای که حالا برعکس قبل به شدت کوتاهش کرده بود و تا شانه اش گفته میشد اخم غلیضی کرد
هاری : پاشین ببینم باید بریم دیر میشه باید قبل از مهمون ها اونجا باشیم
اون سوک تند گوشه چشم اش را پاک نمود سپس یوری آروم بلند شد
یوری : هاری آماده ای ؟
هاری : آره من پایینم شما هم بیاین
مات و مبهوت نگاهش کرد سپس عمیق سمت اون سوک چرخید ...
یوری : دیدی انگار یجوری بود
اون سوک بند های لباس را مرتب نمود سپس با گام های صدا دار به سمتش یوری رفت
اون سوک : آره معلومه ..
یوری شانه ای بالا انداخت سپس کیفش را برداشت و با گام های کوتاه همراه اون سوک به سمت در هجوم بردن ...
- ۱۷.۵k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط