{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

( 3 تفنگدار )

( 3 تفنگدار )
پارت ۱۴۷

یوری : باید احترام بزارید آقا
جیمین منگ روی تخت نشست سر تا پا یوری را نگاه کرد
جیمین. : آقا ؟ اختیارم ؟ .. چی شده اینقدر غریبه هستیم
یوری : غریبه نبودیم ولی شما اینجوری خواستی
نگذاشت جیمین سخنی بر روی بیش بیاد تند از اتاق خارج شد سرتق بودنش هم برای جیمین عاشقانه بود ... زیر لبی خندید سپس از روی تخت بلند شد بدون توجه به تخت شلخته اش همراه با لباس بیرونی سمت حمام رفت ....

دکمه های پیراهن سفید اش را بست ولی اهر هایش برای راحتی باز ماندن گردنبند مشکلی را به کنارش بست سپس شانه را از روی میز برداشت بدون خشک کردن موهایش آن ها را شانه زد نگاه ریزی به هاری فرق در خواب انداخت آروم شانه را گذاشت سپس سمتش گریخت
آروم بین لب هایش را بوسید سپس سمت موهایش ربن عمیق موهایش را بوئید
سپس زانویش را از روی تخت برداشت و از اتاق خارج شد
( اسلاید ۲ لباس جونگکوک )
یوری : خوب زود شب نشده میایی دیگه ... اخم کرد و جلو تعیونگ ایستاد ... تهیونگ لبخند بی‌حالی تحویل چهره آویزان یوری داد
تهیونگ: آره برای جشن خودمون رو میرسونیم نگران نباش
جونگکوک روی زمین نشست سپس مشغول بستن بند پوتین هایش شد
جیمین آروم پالتویش را پوشید سپس دست تو جیب پالتویی مشکی اش برد و به ماشین تیکه داد چشم به یوری ناراحت دوخت ولی سکوت !
تهیونگ: خب بریم
جونگکوک پا بلند کرد سپس سوار موتر اش شد مشغول گذاشت کلاه ایمنی روی سرش .. تهیونگ: تو با ما نمایی ؟
جونگکوک: نه میخواهم هوای موتر بهم بخوره
جیمین : خوبی ؟ ..
جونگکوک: آره خوبم ...
جونگکوک نگاه ریزی به یوری انداخت سپس لبش را خیس کرد
جونگکوک: فعلا
یوری با لبخند نگاهش کرد ... یوری : باشه بای بای ...
جونگکوک اول از آن ها راهی شد سپس جیمین و تهیونگ هم سوار ون شدن یوری قبل از بسته شدن در سمتش هجوم برد
یوری : برام یه چیزی میاری ؟
تهیونگ اول به جیمین نگاه کرد شاید انتظار داشت از جیمین بخواه ولی فکرش به جا های بدی می‌کشید تا وقتی یوری تند و خجالت زده گفت
یوری : شکلات تخته ای ... مین جون همیشه برام می‌خری وقتی به سفر کاری می‌رفت میشه .. برام بیاری ..
تهیونگ لبخند ای زد سپس جیمین تند نگاهش کرد ولی ته قلبش حسی به اسم حسادت چرخید انتظار حرف های شیرین یوری را داشت آن هم برای خداحافظی ولی یوری بدون نگاه کردن به جیمین بای ای گفت سپس یا قدم های دخترانه و پریدن در حال راه رفتن بود جیمین اخم کرده به روبه رو اش خیره ماند ....
دیدگاه ها (۴)

( 3 تفنگدار )پارت ۱۴۸آن روز هم گذشت هاری ای که پا از اتاقش ب...

( 3 تفنگدار )پارت ۱۴۹جک : خب شبتون خوش سوپرایز جونگکوک تو را...

( 3 تفنگدار )پارت ۱۴۶یوری کلافه بیان نمود... یوری : خب راستش...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۴۵ (⁠♡) نوعه نو بودن و هنوز م...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁴⁵صبح روز بعد جونگکو...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁹صبح، جنگل آرام‌تر از همیشه بود. صد...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁰آتش آرام می‌سوخت و نور نارنجی رنگش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط