درعالم کودکی به مادرم قول دادم که تاهمیشه هیچکس رابیشتر ا
درعالم کودکی به مادرم قول دادم که تاهمیشه هیچکس رابیشتر ازاو دوست نداشته باشم مادرم مرا بوسید وگفت : نمی توانی عزیزم
گفتم می توانم،من تو را از پدرم وخواهر و برادرم بیشتر دوست دارم
مادر گفت یکی میآید که نمی توانی مرابیشتر از او دوست داشته باشی نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم ،ولی خوب که فکر می کردم مادرم را بیشتر دوست داشتم معلمی داشتم که شیفته اش بودم ولی نه به اندازه مادرم بزرگتر که شدم عاشق شدم خیال کردم نمی توانم به قول کودکی ام عمل کنم ولی وقتی پیش خودم گفتم کدامیک را بیشتر دوست داری باز در ته دلم این مادر بود که انتخاب شد سالها گذشت و یکی آمد... یکی که تمام جان من بود همانروز مادرم با شادمانی خندید و گفت دیدی نتوانستی من هرچه فکر کردم او را از مادرم و از تمام دنیا یشتر می خواستم.او با آمدنش سلطان قلب من شده بود
گفتم می توانم،من تو را از پدرم وخواهر و برادرم بیشتر دوست دارم
مادر گفت یکی میآید که نمی توانی مرابیشتر از او دوست داشته باشی نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم ،ولی خوب که فکر می کردم مادرم را بیشتر دوست داشتم معلمی داشتم که شیفته اش بودم ولی نه به اندازه مادرم بزرگتر که شدم عاشق شدم خیال کردم نمی توانم به قول کودکی ام عمل کنم ولی وقتی پیش خودم گفتم کدامیک را بیشتر دوست داری باز در ته دلم این مادر بود که انتخاب شد سالها گذشت و یکی آمد... یکی که تمام جان من بود همانروز مادرم با شادمانی خندید و گفت دیدی نتوانستی من هرچه فکر کردم او را از مادرم و از تمام دنیا یشتر می خواستم.او با آمدنش سلطان قلب من شده بود
- ۲.۴k
- ۲۶ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط