قسمت چهارم
—تو که خوشگل تر شدی ناقلا، مهرداد با صدای خواب آلود در حالی که از پله ها پایین می اومد گفت:
—منم اینقدر خرج لباس ولوازم آرایشم میکردم، خوشکلتر از دخترتون می شدم. صدای مامان از اشپزخونه شنیده شد :
-سلامت کو پسر؟تو خسته نمیشی اینقدر میخوابی؟
مهرداد گفت :
-سلام به مامان وبابای خودم، فقط گفته باشم،از دیشب من کتف درد گرفتم شرمنده من نمیتونم پذیرایی کنم ،خودتون زحمتش را بکشید. من لبخند تلخی زدم وگفتم :
-اره جون خودت کتفت گرفته و امروز رفته بودی باشگاه؟نمی دونم چرا موقع کار مریض می شی خدا شفات بده.
مهرداد خواست جوابم را بده وحرفی بزنه که صدای آیفون باعث سکوت همه شد. پدر به طرف آیفون رفت ودر را باز کرد وگفت :
-بچه ها عموتونه،سپس برای استقبال به حیاط رفت . احساس خوبی داشتم همراه با کمی استرس و خجالت. عمو وارد شد و بعد از آن زن عمو، من ومهرداد ومامان ب ترتیب جلوی در ایستاده بودیم وسلام واحوالپرسی کردیم . شقایق هم بعد از مامان وباباش وارد شد. با دیدن شقایق به طرفش رفتم واونو محکم بغل کردم،شقایق گفت:
-ای بی معرفت .میدونی چند وقته ندیدمت؟ الان دو ماهی هست . نه خودت میای نه زنگ میزنی به من،که خودم بیام.
خنده ای کردم وگفتم:
-امان از دست تو شقایق ..
-سلام.
صدای سلام شایان بود که باعث شکسته شدن صحبتمون شد. نگاهم را از شقایق دزدیدم . به شایان زل زدم، چقدر امشب زیباتر به نظر میرسید. احساس کردم کسی سینه ام را فشار میدهد.
همانطور که به شایان زل زده بودم، سلام کردم. شایان سرش را تکون داد وگفت :
-خوبی دختر عموجان؟دلمون برات تنگ شده بود. به قول شقایق نمیای سری بمون بزنی دلتنگت میشیم. از شنیدن این حرفها از زبان شایان تعجب کرده بودم!حس عجیبی به من دست داد. دهانم نیمه باز بود. و خیره به چشمان جذاب شایان ...شقایق خودش را از دستهای من باز کرد و به طرف مامان رفت. شایان کمی جلوتر اومد وگفت:
-چی شده؟طوری منونگاه میکنی که انگار چند ساله منو ندیدی!به خودم آمدم وگفتم :
-نه چیزی نیست فقط خیلی فرق کردید.
شایان گفت :
-چه فرقی؟خوشگلتر شدم یا زشتتر؟
نفسی کشیدم وگفتم:
-زشت که بودید الان پیرتر هم شدید..
شایان گفت ای ناقلا... بعد به طرف مامان ومهرداد رفت. آنقدر محو تماشای شایان شدم که متوجه حضور شهروز نشدم .فقط وقتی که شهروز از کنارم رد شد ،این جمله را شنیدم که گفت:
-ای کاش یکی هم ما را تحویل میگرفت. خدا شانس بده...
عشق کلمه ای قابل ستایشه، که اون شب احساس کردم چقدر دارم از بودنش تو زندگیم لذت میبرم. واقعا نگاه شایان پرستیدنی بود. من عاشق احساسم به شایان شدم ،طوری که به خود میبالیدم که عاشقم ...
تمام فامیل نشسته بودن، و با هم صحبت می کردن. من هم کمک مامان از مهمون ها پذیرایی
ادامه داستان تو کامنتا
دیدگاه ها (۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.