پارت
پارت13
فصل1
ات دیگه داشت مطمئن میشد که جونگ کوک رو دوست داره کوک هم همین طور تا این که
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ات بیدار شد رفت پایین دید کوک دار صبحانه میخوره
ات: سلام
کوک: سلام ممنونم بابت سوپ
ات: خاهش میکنم
کوک: ساعت 6 قرار خوانوادم بیان
ات: بابات با مامانت؟
کوک: دختر عموم میاد
ات: اهان باشه خب
کوک: بابامو که میشناسی مامانم همونقدر مهربونه و تورو میشناسه اما دختر عموم
ات: میدونم باشه فهمیدم حواسمو جمع میکنم
کوک: افرین من رفتم
کوک رفت و ات رفت حموم کرد اومد لباس مرتب پوشید یکم ارایش کرد ولی نتو نست کبودیه گردنشو بپوشونه پس
رفت زنگ زد به کوک
ات: بوق بوق بوق
کوک: الو بله
ات: الو میگم من گردنمو چیکار کنم
کوک: مگه چیشده
ات: چیز
کوک: اهان نمیدونم بزار بمونه
ات: نمیشه که
کوک: چرا نمیشه
ات: اخه مامان بابات
کوک: مهم نیست
ات و کوک قطع کردن و از رفت و با کرم پودر سعی کرد یکم بپوشونه
بعد از یک ساعت کوک اومد خونه
کوک: ات
ات: بله
موک: اماده ای مامانم اینا نیم ساعت دیگه میرسن
ات: اره امادم
کوک: باشه
کوک رفت بالا و لباس عوض کرد اومد پایین که زن در خورد
ات رفت درو باز کرد و بابای کوک اومد ات رو بغل کرد
و بعدش چون بابای کوک به مامانش همچیو تعریف کرده اونم اومد و ات رو بغل کرد و در اخر دختر عموی کوک اومد و اصلا ات رو ندید و رفت و پزید تو بغل کوک
(بابای کوک=>ب ک. مامان کوک=>م ک اسم دختر عموی کوک هم سوجی)
سوجی: وایی کوک سلامممممممم ای وای تو جرا کنار خدمت کارت وایسادی
کوک: او خدمت کارم نیست سوجی
سوجی: عه واقعا پس کیه
کوک: بیا بشینیم میفهمی
سوجی: باشه جونگ کوک جونم
کوک نشست و سوحی درست کنار سوجی نشست
و ات هم کنار مامان کوک نشست بود
بابای کوک: خب شما ناراحت نمیشین که ما چند روز این جا بمونیم
کوک: نه بابا این چه حرفیه
سوجی: منم میمونم اتاق برای من هست اکر نیست من مشکلی ندارم پیش کوک بخوابم
کوک: چرا پیش من برو پیش ات بخواب
سوجی: پیش این خب این چند سالشه اصلا کیه از کجا اومده
کوک: ات با من زندگی میکنه 15 سالشه عه چه کوچو 😏
ات تمام این مدت با سکوت فقط نگاه میکرد بهشون ولی کوک او حرس تو نگاه ات رو میدید و میفهمید
شب شد و بابا و مامان کوک رفتن داخل اتاق مهمون کوک هم داخل اتاق خودش و سوجی و ات هم رفتن تو اتاق ات
سوجی داشت لباس عوض میکرد که ات هم ارایشش رو پاک کرد و هون تاپ و شلوارک رو پوشید
که گردنش کامل معلوم بود
سوجی: ات گردنت چیشده 😏
ات: چیزی نیست
سوجی: هه میدونستم جنده ای اخه با این سن
ات: م م من
سوجی: چیه حقیقتو شنیدی به تتپت افتادی😏
من دارم میرم پیش کوک مزاحم نشو شب همونجا میخوام
سوجی با یه لباس خواب خیلی لختی رفت تو اتاق کوک و ات همون جوری موند
ناراحت شد ولی سعی کرد به روی خودش نیاره
ادامه پارت بعد
فصل1
ات دیگه داشت مطمئن میشد که جونگ کوک رو دوست داره کوک هم همین طور تا این که
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ات بیدار شد رفت پایین دید کوک دار صبحانه میخوره
ات: سلام
کوک: سلام ممنونم بابت سوپ
ات: خاهش میکنم
کوک: ساعت 6 قرار خوانوادم بیان
ات: بابات با مامانت؟
کوک: دختر عموم میاد
ات: اهان باشه خب
کوک: بابامو که میشناسی مامانم همونقدر مهربونه و تورو میشناسه اما دختر عموم
ات: میدونم باشه فهمیدم حواسمو جمع میکنم
کوک: افرین من رفتم
کوک رفت و ات رفت حموم کرد اومد لباس مرتب پوشید یکم ارایش کرد ولی نتو نست کبودیه گردنشو بپوشونه پس
رفت زنگ زد به کوک
ات: بوق بوق بوق
کوک: الو بله
ات: الو میگم من گردنمو چیکار کنم
کوک: مگه چیشده
ات: چیز
کوک: اهان نمیدونم بزار بمونه
ات: نمیشه که
کوک: چرا نمیشه
ات: اخه مامان بابات
کوک: مهم نیست
ات و کوک قطع کردن و از رفت و با کرم پودر سعی کرد یکم بپوشونه
بعد از یک ساعت کوک اومد خونه
کوک: ات
ات: بله
موک: اماده ای مامانم اینا نیم ساعت دیگه میرسن
ات: اره امادم
کوک: باشه
کوک رفت بالا و لباس عوض کرد اومد پایین که زن در خورد
ات رفت درو باز کرد و بابای کوک اومد ات رو بغل کرد
و بعدش چون بابای کوک به مامانش همچیو تعریف کرده اونم اومد و ات رو بغل کرد و در اخر دختر عموی کوک اومد و اصلا ات رو ندید و رفت و پزید تو بغل کوک
(بابای کوک=>ب ک. مامان کوک=>م ک اسم دختر عموی کوک هم سوجی)
سوجی: وایی کوک سلامممممممم ای وای تو جرا کنار خدمت کارت وایسادی
کوک: او خدمت کارم نیست سوجی
سوجی: عه واقعا پس کیه
کوک: بیا بشینیم میفهمی
سوجی: باشه جونگ کوک جونم
کوک نشست و سوحی درست کنار سوجی نشست
و ات هم کنار مامان کوک نشست بود
بابای کوک: خب شما ناراحت نمیشین که ما چند روز این جا بمونیم
کوک: نه بابا این چه حرفیه
سوجی: منم میمونم اتاق برای من هست اکر نیست من مشکلی ندارم پیش کوک بخوابم
کوک: چرا پیش من برو پیش ات بخواب
سوجی: پیش این خب این چند سالشه اصلا کیه از کجا اومده
کوک: ات با من زندگی میکنه 15 سالشه عه چه کوچو 😏
ات تمام این مدت با سکوت فقط نگاه میکرد بهشون ولی کوک او حرس تو نگاه ات رو میدید و میفهمید
شب شد و بابا و مامان کوک رفتن داخل اتاق مهمون کوک هم داخل اتاق خودش و سوجی و ات هم رفتن تو اتاق ات
سوجی داشت لباس عوض میکرد که ات هم ارایشش رو پاک کرد و هون تاپ و شلوارک رو پوشید
که گردنش کامل معلوم بود
سوجی: ات گردنت چیشده 😏
ات: چیزی نیست
سوجی: هه میدونستم جنده ای اخه با این سن
ات: م م من
سوجی: چیه حقیقتو شنیدی به تتپت افتادی😏
من دارم میرم پیش کوک مزاحم نشو شب همونجا میخوام
سوجی با یه لباس خواب خیلی لختی رفت تو اتاق کوک و ات همون جوری موند
ناراحت شد ولی سعی کرد به روی خودش نیاره
ادامه پارت بعد
- ۱.۵k
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط