پارت

پارت15
فصل 1

2سال بعد

الان سه سال میشد که ات اون جات ات هنوزم با کوک رسمی حرف میزنه کوک و ات هنوزم همو دوست دارن و حتی بیشتر از قبل ولی از هم قایم میکنن

فردا تولد 18 سالگی ات میشد
کوک برای ات تولد گرفته بود پسرا پدر مادر کوک و حتی سوجی هم بود با چندتا از دوستای ات دوت بودن

امشب قرار بود سوجی بیاد اینجا از امریکا

زینک (صدای زنگ در)
ات رفت و درو باز کرد سوجی بود

سوجی: وای ات چقدر بزرگ شدی

ات: سلام مرسی

سوجی رفت داخل و مثل دفعه قبل پرید تو بغل کوک ات دیگه براش مهم نبود

سر شام

سوجی: کوک میشه منو ببری بار دلم تنگ شده

کوک: امشب نه

سوجی: لطفاااا کوکییی

کوک: خیلی خب باشه میبرمت

سوجی: واییی مرسی کوکی جونم

بعد از شام سوجی و کوک باهم رفت بار ساعت8 رفتن
مثل قبل بازم از یه شماره ناشناس برای ات یه عکس اومد
ولی این سری ات وای نستاد و نریخ تو خودش پاشد لباس پوشید و رفت بار
کوک رو پیدا کرد و رفت سمتش


ات: جونگ کوک

کوک تا اتو دید پاشد و وایساد جلوش

کوک: ات تو اینجا چیکار میکنی این چه لباسیه تنت کردی

ات: کوک من خسته شدم و سریع پیشم سکوت کردم من

کوک: هیشششش بیا بریم اروم باش

اونشب کوک اجازه نداد ات حرفشو بزنه و ات رو برد خونه
صبح روز بعد

سوجی: کوک دیشم چرا بدون اومدی خونه

کوک: خسته شدم ترو پیدا نکردم دیگه اومدم خونه

ات: سلام صبح بخیر

کوک: صبح بخیر

ات صبحانه خورد و رفت اماده شد تا حموم کنه ارایش کنه موهاشو درست که و لباس بپوشه ساعت شد5 و تولد ات ساعت6 بود بعد از اماده شدن رفت پایین و کوک رو دید که داشت اب میخور و اب تو دستش بود و نگاه اوفتاد به ات

کوک: ات

ات: بله

کوک: خیلی خوشگل شدی

ات: مرسی

ات نشسته بود که مهمونا اومد و تواد ات شروع شد همه تبریک گفتن
کادو دادن و رفتن و حتی سوجی هم رفت

که کوک دست ات رو گفت و با خودش برد

ات: جونگ کوک کجا میبری منو

کوک: بیا کارت دارم

ات و کوک سوار ماشین شدن و کوک روند به سمت ساحل
وقتی رسیدن
کوک دست ات رو گرفت و برد لب دریا

کوک: ات میخوام باهات حرف بزنم

ات: منم همین طور

اون سوجی و از ش بدم هی میچسبه به تو وقتی میرید بار به من عکس میفرسته من اون موقع بچه بودم کاری نکردم کوک

کوک: دوست دارم

ات همینجوری داشت تند تند حرف میزد که کوک گفت دوسش داره
ات سکوت کرد
و تو سکوت به هم نگاه میکردن


کوک: از همون 15 سالگست دوست داشتم
ولی نمیشد که بگم تو بچه بودی ولی الان میشه ات من دوست دارم

ات: منم دوست دارم(خیلی اروم )

کوک: میدونم تو دیروز میخواستی تو بار اینو بهم بگی

کوک پهو از حرف خودش و ات تعجب کرد و یهو گفت

کوک: چی ات چی گفتی تو هم منو دوست داری واییییی من خیلی خوشبختم عاشقتم ات

کوک از خوشحالی ات رو بغل کرد و میچرخوند
و ات رو گذاشت رو زمین و دستشو گذاشت دوطرف صورت ات و
بوسید و این دفعه ات همراهی میکرد و عمیق همو میبوسیدن همو
نه از هوسو خوش گذرونی از عاشقی داشتن همو میبوسیدن






پایان پارت 15
دیدگاه ها (۰)

ارت16فصل 1اون شب ات و کوک به هم اعتراف کردن و همو بوسیدن کوک...

پارت17فصل1صبح روز بعدات صبح بیدار شد و دید کوک هنوز خواب داش...

پارت14فصل1ات اهمیت نداد و چون گشنش بود رفت پایین ودر یخچال ر...

پارت13فصل1ات دیگه داشت مطمئن میشد که جونگ کوک رو دوست داره ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط