پارت ۳
پارت ۳
یک هفته گذشت و وقت اون مهمونی سلطنتی شد
ا/ت یه لباس مشکی خوشگل پوشید
ا/ت از اتاق اومد بیرون
کوک به قدری محوش شده بود که حتی یادش رفت که کراوات ش رو نبسته
ا/ت:کوک.......کوک.....
کوک:بله .....چی
ا/ت:خوبی
کوک:آره خوبم
چند مین بعد وارد مهمونی شدید
توی مهمونی بودید و داشتید توی سالن قدم میزدید که یهو ا/ت دستش روی قلبش گذاشت
کوک:ا/ت.....ا/تتتتتتت .....خوبییییی...چت شد
ا/ت:ق...ق....قلبم
همون لحظه کوک تورو بغل کرد و برد عمارت و زنگ زد تا دکترت بیاد(قابل توجهت کوک مافیاس نمیتونه بره بیمارستان بلح بلخ)
دکتر برادر کوکه که اسمش سوهوعه
سوهو:چیشده
کوک:قلبش.....ق...قلبشششششش
سوهو معاینت کرد و برات سرم زد
سوهو:کوک میشه بیای
کوک:باشه سوهو الان میام
کوک و سوهو رفتن تا با هم صحبت کنن
سوهو:شانس آورد که زنده موند دچار حمله ی قلبی بشدت بدی شده بود
کوک:ح..حمله ی قلبی
سوهو:آره...یه حمله ی قلبی.....لطفا مواظب حال روحیش و روحیش باش چون ایناس کع زنده نگهش میداره
کوک اومد تو اتاق و تورو دید که خوابیدی و نشست بغل تخت و دستتو گرفت و گفت
کوک:ببخشید از اینکه ازت مراقبت نکردم ....ببخشید از اینکه مواظبت نبودم.......
ببخش منو ...(با گریه)
ا/ت همون لحظه چشماشو باز کرد
ا/ت :کوک چرا گریه میکنی
کوک:نه من گریه نمیکنم
ا/ت:اوپا راستش من یچیزی رو میخوام بهت بگم اگه امادگیش رو داری بگو
کوک:اوکیه بگو
ا/ت:را .....راستش
کوک :راستش چی
ا/ت :من تا یک سال دیگه بیشتر زنده نیستم
کوک:شوخی خوبی بود بیبی
ا/ت :دارم راست میگم.......حتی اینو خانوادمم نمیدونن ........آخرین باری که رفتم چکاب دادم گفتن تا ۱ سال دیگه بیشتر نیستم....(با گریه)
پارت بعد بعد از ظهر میزارم
یک هفته گذشت و وقت اون مهمونی سلطنتی شد
ا/ت یه لباس مشکی خوشگل پوشید
ا/ت از اتاق اومد بیرون
کوک به قدری محوش شده بود که حتی یادش رفت که کراوات ش رو نبسته
ا/ت:کوک.......کوک.....
کوک:بله .....چی
ا/ت:خوبی
کوک:آره خوبم
چند مین بعد وارد مهمونی شدید
توی مهمونی بودید و داشتید توی سالن قدم میزدید که یهو ا/ت دستش روی قلبش گذاشت
کوک:ا/ت.....ا/تتتتتتت .....خوبییییی...چت شد
ا/ت:ق...ق....قلبم
همون لحظه کوک تورو بغل کرد و برد عمارت و زنگ زد تا دکترت بیاد(قابل توجهت کوک مافیاس نمیتونه بره بیمارستان بلح بلخ)
دکتر برادر کوکه که اسمش سوهوعه
سوهو:چیشده
کوک:قلبش.....ق...قلبشششششش
سوهو معاینت کرد و برات سرم زد
سوهو:کوک میشه بیای
کوک:باشه سوهو الان میام
کوک و سوهو رفتن تا با هم صحبت کنن
سوهو:شانس آورد که زنده موند دچار حمله ی قلبی بشدت بدی شده بود
کوک:ح..حمله ی قلبی
سوهو:آره...یه حمله ی قلبی.....لطفا مواظب حال روحیش و روحیش باش چون ایناس کع زنده نگهش میداره
کوک اومد تو اتاق و تورو دید که خوابیدی و نشست بغل تخت و دستتو گرفت و گفت
کوک:ببخشید از اینکه ازت مراقبت نکردم ....ببخشید از اینکه مواظبت نبودم.......
ببخش منو ...(با گریه)
ا/ت همون لحظه چشماشو باز کرد
ا/ت :کوک چرا گریه میکنی
کوک:نه من گریه نمیکنم
ا/ت:اوپا راستش من یچیزی رو میخوام بهت بگم اگه امادگیش رو داری بگو
کوک:اوکیه بگو
ا/ت:را .....راستش
کوک :راستش چی
ا/ت :من تا یک سال دیگه بیشتر زنده نیستم
کوک:شوخی خوبی بود بیبی
ا/ت :دارم راست میگم.......حتی اینو خانوادمم نمیدونن ........آخرین باری که رفتم چکاب دادم گفتن تا ۱ سال دیگه بیشتر نیستم....(با گریه)
پارت بعد بعد از ظهر میزارم
- ۱۸۷
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط