شکارچی
*شـــکــارچـــی*
#پارت5
اون شب بعد از پنج تا لیوان دیگه تهیونگ احساس کرد که دیگه واقعا داره بیهوش میشه و ظرفیتش تموم شده.
-((هی قبول کن شرط رو باختی...راستی اسمت چی بود؟))
+((اس...اسمم...تهیونگ عه...))
-((خب تهیونگ.من جونگ کوک ام.قبول میکنی باختی؟))
+((من..من نمیتونم...))
قبل از اینکه حرفش تموم بشه سرش روی میز روی دستش افتاد
-((پس باختی.بهت گفتم مواظب باش.دیگه از اینجا به بعد نمیدونی قراره چی بشه.))
جونگ کوک یهو تهیونگ رو بلند کرد و روی شونش گذاشت.تهیونگ بی حال گفت
+((هوی...ولم...کن...من..باهات نمیام..))
-((هه...جون نداری تکون بخوری.نمیتونی از دستم در بری...))
--------------------------------------------------
جیمین قبل از رسیدن به خونه ماسکش رو درآورد و گذاشت توی ساکش.وارد خونه شد و یواشکی رفت توی اتاقش.ساکش رو توی صندوق انداخت و قفلش کرد.
روی تخت خودش رو انداخت و به گوشی اش نگاه کرد.ساعت یک و نیم بود.*امید وارم به تهیونگ خوش بگذره و حال کنه.البته...امیدوارم اتفاقی هم براش نیوفته*
روی تخت به سقف خیره شد و غرق افکارش شد.صدای در زدن اتاقش اومد.((جیمین دارم میام تو))صدای پدرش بود.زود بلند شد و نشست.پدرش وارد اتاق شد((اومدم بگم از مهمونی پس فردا فراموش نکنی.مهمه و...کت شلوار بپوشی و خودتو مرتب کنی.))
-((بله پدر متوجه شدم))
پدرش سر تکون داد و رفت. جیمین اهی کشید و دوباره دراز کشید.و بعد از مدتی خوابش برد.))
#پارت5
اون شب بعد از پنج تا لیوان دیگه تهیونگ احساس کرد که دیگه واقعا داره بیهوش میشه و ظرفیتش تموم شده.
-((هی قبول کن شرط رو باختی...راستی اسمت چی بود؟))
+((اس...اسمم...تهیونگ عه...))
-((خب تهیونگ.من جونگ کوک ام.قبول میکنی باختی؟))
+((من..من نمیتونم...))
قبل از اینکه حرفش تموم بشه سرش روی میز روی دستش افتاد
-((پس باختی.بهت گفتم مواظب باش.دیگه از اینجا به بعد نمیدونی قراره چی بشه.))
جونگ کوک یهو تهیونگ رو بلند کرد و روی شونش گذاشت.تهیونگ بی حال گفت
+((هوی...ولم...کن...من..باهات نمیام..))
-((هه...جون نداری تکون بخوری.نمیتونی از دستم در بری...))
--------------------------------------------------
جیمین قبل از رسیدن به خونه ماسکش رو درآورد و گذاشت توی ساکش.وارد خونه شد و یواشکی رفت توی اتاقش.ساکش رو توی صندوق انداخت و قفلش کرد.
روی تخت خودش رو انداخت و به گوشی اش نگاه کرد.ساعت یک و نیم بود.*امید وارم به تهیونگ خوش بگذره و حال کنه.البته...امیدوارم اتفاقی هم براش نیوفته*
روی تخت به سقف خیره شد و غرق افکارش شد.صدای در زدن اتاقش اومد.((جیمین دارم میام تو))صدای پدرش بود.زود بلند شد و نشست.پدرش وارد اتاق شد((اومدم بگم از مهمونی پس فردا فراموش نکنی.مهمه و...کت شلوار بپوشی و خودتو مرتب کنی.))
-((بله پدر متوجه شدم))
پدرش سر تکون داد و رفت. جیمین اهی کشید و دوباره دراز کشید.و بعد از مدتی خوابش برد.))
- ۲.۸k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط