{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

y little girl~»

y little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»

🖤Part۴

چند روز بعد... تمام فکر و ذکرم پیش اون کوچولو بود...

_داری آبرومون رو میبری!! تا کی میخوای دخترا رو رد کنی!؟؟ بلاخره باید ازدواج کنی... تو_

داد زدم: کافیه! دیگه نمیخوام بشنوم!

مامان اخم کرد: جونگکوک!؟ از ارث و میراث محرومت کردن متوجهی!؟؟

پوزخندی زدم: من مال و اموال زیاد دارم. اون ارثی ک میگی ب چپمم نیس! تو چرا انقد حرص میخوری!؟ نکنه نقشه داری!؟؟

مامان نفسش رو محکم داد بیرون و بهم چشم غره ای رفت و از اتاق رفت بیرون...

سرمو گذاشتم روی میز...
از لحاظ روانی... الان نیاز دارم ... بهش!


🖤روز بعد...

تهیونگ: چند نفر از گروه پنجم رو کتک زدن!
اخم کردم: گور خودشونو کندن تهیونگ!

ته نیشخند زد: قراره دعوا بشه...!؟

دستمو مشت کردم: دعوا...!؟ جنگ!

همون لحظه یه نفر محکم خورد بهم و افتاد زمین...
دختر بود... ته با اخم داد زد: چکار میکنی.. مگه کوری!؟؟؟

دختر... همون بچه س!
همینکه منو دید سریع بلند شد و بهم چسبید! با لکنت گفت: آ... آقای... جـ... جونگـ.. کوک... م... منو....

بغضش ترکید: منو نجات بده!

ته چشماش گرد شد: چی!؟ همو میشناسید!!؟؟؟

لبخندی زدم: حتما

برگشتم... پشت سرم همون عوضی ایستاده بود ک قرار بود باهاشون بجنگیم!

_اوهوی! جونگکوک!؟ تو همون عوضی هستی که اعضای مارو کتک زده!؟؟؟

پوزخند زدم: تو هم همون عوضی هستی ک دخترمو اذیت میکنه!؟

دختر کوچولو با تعجب بهم زل زد! اوهه! گفتم دخترم!

_اعضای باندت رو فراموش کردی چسبیدی ب این دختره!؟( اول تهیونگ گفت که اعضای گروه پنجممون رو کتک زدن. همین پسره کتکشون زده و همینم ا.ت رو اذیت میکنه. منظورش هم اینه که من اعضای باندتون رو کتک زدم ولی تو داری میگی چرا دخترمو اذیت کردی؟)

رو ب ته گفتم: ا. ت رو نگه دار...

ا. ت نگران کنار ته ایستاد. ته هنوز تو شوک بود.

جلوی رئیس باندی ک سئول رو کنترل میکنه ایستادم... بزرگترین دشمن و رقیب من!... کسی ک برای شکست دادنش برنامه دارم... خب الان وقته خوبیه ک یه گوش مالی بهش بدم و هم یکم توجه ا. ت رو جلب کنم...

تا خواستم مشت بزنم، یکی کوبوند تو صورتم!...

دستمو روی صورتم گذاشتم... هی.. زیادی دست کمش گرفتم!

شروع کرد ب خندیدن ک... لگد محکمی زدم توی شکمش که پخش زمین شد!

ا. ت با تعجب نگاه میکرد... بیشتر ب کتک زدن اون عوضی تحریک شدم!!!

نشستم روی شکمش و بهش مشت میزدم ک یهو جیغ ا. ت زد: ولششش کننننن لطفااااا

_چشم!

بلند شدم و رفتم پیش ا. ت

ا. ت با نگرانی گفت: خو... خوبی!؟؟

لوس گفتم: مشتی ک بهم زد درد داشتتت🥺💔

ا. ت با نگرانی قد بلندی کرد و دستشو روی گونه م گذاشت...

نفهمیدم چیشد... فقط وقتی ب خودم اومدم دیدم سر ا. ت رو گرفتم و لبمو دارم نزدیک لبش میکنم!

سریع عقب کشیدم... ا. ت سرشو انداخت پایین!
تهیونگ داشت زیر زیرکی میخندید!

ا. ت از نزدیک مشخص بود ک کتک خورده!
_ا. ت؟
+اممم.... بـ... بله؟
_مادر و پدرت خبر دارن!؟
+اره...!
_پس چرا کاری نمیکننن!؟؟؟؟؟
+... ر... راضین! اینا دوستای برادر های ناتنیم هستن! نامادریم هم اهمیتی نمیده... پدرمم مرده!
اخم کردم... این چه وعضشهه!؟؟

_من...من برم خونه...!

دستشو گرفتم: صبر کن! میخوای بیای خونه ی من؟؟؟

⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...

#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
دیدگاه ها (۴)

اینم اخر دعوای دیشب🤣🤌🏻رفتم پیویش پدرشو درآوردم اونم گفت ببخش...

اوخییی سنجووووو#سنجو#سنجو_کاواراگی #توکیو_ریونجرز

درمانگر عشق. فصل دوم. پارت۱0

پارت ۱۳: عمو های من مافیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط