شاهزاده و شوالیه پارت
(شاهزاده و شوالیه) پارت ۱۱
*باکوگو خیلی ناراحت و عصبی بود در حالی که از عصبانیت سرخ شده بود قطره ای اشک از چشمانش جاری شد*
باکوگو : بگو چرا باید بهم دروغ میگفتی چرااااااا
*ایزوکو بلند شد و باکوگو رو با زنجیر های نور اون رو میخ کوب کرد با تکون نخوره*
باکوگو : بعد اون همه کار حالا منو به زنجیر میبندی بگو دکو بگو چرا بهم دروغ گفتی
ایزوکو : این کار رو کردم چون اگه ولت میکردم به حرف هام گوش نمیکردی
باکوگو : فقط بخاطر همین منو به زمین زنجیر کردی منی که مثلا دوست داشتم منی که از بچگی باهات دوست بودم فقط بخاطر همین !؟
*ایزوکو وقتی اینو از باکوگو شنید خیلی شکه شد بود صداش میلرزید اون تاریکی داشت بهش قلبه میکرد اما اون اجازه نمیداد*
ایزوکو : منظورت....منظورت از اینکه دروغ میگم چ..چیه
باکوگو : خودت رو به اون راه نزن تو بهم دروغ گفتی دوسم داری اون گفت تو یکی دیگه رو دوست داری !
ایزوکو : کدوم خری اینو بهت گفته
باکوگو : دریت حرف بزن بروکلی نفله اون مو گوجه ای گفت
ایزوکو : که این طور
باکوگو : پس راستش رو گفته بروکلی نفله
ایزوکو : نه اون دروغ گفته می خواستن مارو از هم جدا کنن
*باکوگو رو آزاد کرد*
باکوگو : آنقدر دروغ تحویلم نده نفلهههههه
ایزوکو : یعنی به حرف اونا بیشتر از من که از بچگی باهم بودین اعتماد داری ؟
(باکوگو شکه شد)
باکوگو : تچ..تو راست میگی خب اگه این طوره که تو میگی....
ایزوکو : باید یه درس درست حسابی بهشون بدیم
*باکوگو و میدوریا اروم به سمت کیریشیما و شوتو رفتن اون دوتا اروم اروم نزدیک میشدن میدوریا سمت کیریشیما و باکوگو به سمت شوتو رفت اون دوتا اروم اروم عقب رفتن و میدوریا و باکوگو همینجوری نزدیک میشدن شوتو از ترس شمشیرش رو کشید بیرون به سمت باکوگو گرفت باکوگو شروع کرد به سریع دویدن به سمت شوتو یکم خم شد در حال دویدن با دست چپش شمشیر رو کنار زد و با سرعت یه مشت محکم کوبید تو شکم شوتو شوتو خون سرفه کرد قبل اینکه بیاد اینجا ایزوکو هم اونو زده بود بخاطر همین بزور روی باهاش می ایستاد*
باکوگو : فقط با یه مشت کم آوردی واقعا که (با داد زدن و خندیدن)
(نویسنده : یاد ویلن ها افتادم 🤣)
*باکوگو دباره دوید به سمت شوتو یه مشت تو صورتش و یکی دیگه هم تو شکمش زد انقدر محکم زد که شوتو خورد به دیوار و بیهوش شد)
باکوگو : دکو عجله کن دیگه کارو تموم کن
ایزوکو : باشه پس راه رفتن دیگه بسه
*ایزوکو اروم اروم داشت سریع تر میشد دیگه لبخند نمیزد چشماش جوری بود که اقار میخواست همه رو بکشه خیلی عصبی بود از دست کیریشیما انگار داشت قدرتش بهش قلبه میکرد ولی اون اجازه نمیداد خیلی سریع به سمت کیریشیما دوید یهو انقدر سریع بود دیگه دیده نشد کیریشیما ترسید و یه دیوار از خاک ساخت تا به خودش اومد دیوار نابود شد یک لحظه ایزوکو رو دید خیلی ترسیده به خودش لرزید یه حاله ی خیلی خطرناک احساس کرد و بعد یه مشت خیلی محکم خورد تو شکمش و خون بالا اورد و بعد خورد به دیوار و بی هوش شد*
بااکوگو : حقشون بود عوضیا بمونید همینجا و بمیرید
*با اینکه خیلی راحت و بدون واکنش داشت حرف میزد اون هم ترسیده بود چونکه اون حاله رو خودش هم حس کرده بود نمیدونست قضیه چیه ولی میدونست یه چیزی رو ایزوکو داره پنهان میکنه*
ایزوکو : دلم نمیاد اینجا تنهاشون بزارم انقد محکم زدیم تو شکمشون نمیتونن برن درمانگاه به هر حال نمی خوام بمیرن بس بیا ببریمشون درمانگاه قصر
باکوگو : تچ....باشه
ادامه پارت بعد🌙✨️
ایزوکو خطرناک شد ای وای یعنی چی میشه یهو دیدید زد کل جهان رو کشت 😈
*باکوگو خیلی ناراحت و عصبی بود در حالی که از عصبانیت سرخ شده بود قطره ای اشک از چشمانش جاری شد*
باکوگو : بگو چرا باید بهم دروغ میگفتی چرااااااا
*ایزوکو بلند شد و باکوگو رو با زنجیر های نور اون رو میخ کوب کرد با تکون نخوره*
باکوگو : بعد اون همه کار حالا منو به زنجیر میبندی بگو دکو بگو چرا بهم دروغ گفتی
ایزوکو : این کار رو کردم چون اگه ولت میکردم به حرف هام گوش نمیکردی
باکوگو : فقط بخاطر همین منو به زمین زنجیر کردی منی که مثلا دوست داشتم منی که از بچگی باهات دوست بودم فقط بخاطر همین !؟
*ایزوکو وقتی اینو از باکوگو شنید خیلی شکه شد بود صداش میلرزید اون تاریکی داشت بهش قلبه میکرد اما اون اجازه نمیداد*
ایزوکو : منظورت....منظورت از اینکه دروغ میگم چ..چیه
باکوگو : خودت رو به اون راه نزن تو بهم دروغ گفتی دوسم داری اون گفت تو یکی دیگه رو دوست داری !
ایزوکو : کدوم خری اینو بهت گفته
باکوگو : دریت حرف بزن بروکلی نفله اون مو گوجه ای گفت
ایزوکو : که این طور
باکوگو : پس راستش رو گفته بروکلی نفله
ایزوکو : نه اون دروغ گفته می خواستن مارو از هم جدا کنن
*باکوگو رو آزاد کرد*
باکوگو : آنقدر دروغ تحویلم نده نفلهههههه
ایزوکو : یعنی به حرف اونا بیشتر از من که از بچگی باهم بودین اعتماد داری ؟
(باکوگو شکه شد)
باکوگو : تچ..تو راست میگی خب اگه این طوره که تو میگی....
ایزوکو : باید یه درس درست حسابی بهشون بدیم
*باکوگو و میدوریا اروم به سمت کیریشیما و شوتو رفتن اون دوتا اروم اروم نزدیک میشدن میدوریا سمت کیریشیما و باکوگو به سمت شوتو رفت اون دوتا اروم اروم عقب رفتن و میدوریا و باکوگو همینجوری نزدیک میشدن شوتو از ترس شمشیرش رو کشید بیرون به سمت باکوگو گرفت باکوگو شروع کرد به سریع دویدن به سمت شوتو یکم خم شد در حال دویدن با دست چپش شمشیر رو کنار زد و با سرعت یه مشت محکم کوبید تو شکم شوتو شوتو خون سرفه کرد قبل اینکه بیاد اینجا ایزوکو هم اونو زده بود بخاطر همین بزور روی باهاش می ایستاد*
باکوگو : فقط با یه مشت کم آوردی واقعا که (با داد زدن و خندیدن)
(نویسنده : یاد ویلن ها افتادم 🤣)
*باکوگو دباره دوید به سمت شوتو یه مشت تو صورتش و یکی دیگه هم تو شکمش زد انقدر محکم زد که شوتو خورد به دیوار و بیهوش شد)
باکوگو : دکو عجله کن دیگه کارو تموم کن
ایزوکو : باشه پس راه رفتن دیگه بسه
*ایزوکو اروم اروم داشت سریع تر میشد دیگه لبخند نمیزد چشماش جوری بود که اقار میخواست همه رو بکشه خیلی عصبی بود از دست کیریشیما انگار داشت قدرتش بهش قلبه میکرد ولی اون اجازه نمیداد خیلی سریع به سمت کیریشیما دوید یهو انقدر سریع بود دیگه دیده نشد کیریشیما ترسید و یه دیوار از خاک ساخت تا به خودش اومد دیوار نابود شد یک لحظه ایزوکو رو دید خیلی ترسیده به خودش لرزید یه حاله ی خیلی خطرناک احساس کرد و بعد یه مشت خیلی محکم خورد تو شکمش و خون بالا اورد و بعد خورد به دیوار و بی هوش شد*
بااکوگو : حقشون بود عوضیا بمونید همینجا و بمیرید
*با اینکه خیلی راحت و بدون واکنش داشت حرف میزد اون هم ترسیده بود چونکه اون حاله رو خودش هم حس کرده بود نمیدونست قضیه چیه ولی میدونست یه چیزی رو ایزوکو داره پنهان میکنه*
ایزوکو : دلم نمیاد اینجا تنهاشون بزارم انقد محکم زدیم تو شکمشون نمیتونن برن درمانگاه به هر حال نمی خوام بمیرن بس بیا ببریمشون درمانگاه قصر
باکوگو : تچ....باشه
ادامه پارت بعد🌙✨️
ایزوکو خطرناک شد ای وای یعنی چی میشه یهو دیدید زد کل جهان رو کشت 😈
- ۴.۴k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط