شاهزاده و شوالیه پارت
(شاهزاده و شوالیه) پارت ۱۰
ایزوکو : چ....چی....چرا چشمم....! (با ترس)
*ایزوکو تو اینه به خودش نگاه کرد ترسید چشم سمت راستش....اون....اون کاملا سیاه شده بود چشمان زمردیش به رنگ خون در اومده بود از همون چشمش خون جاری بود شاخی مشکی از سمت راست سورتش در اومده بود سریع از شوتو دور شد دستش رو گذاشت رو صورتش و اروم زمزمه کرد تا شوتو نشنوه*
ایزوکو : ای روشنایی تو را فرا میخوانم تاریکی درون مرا نابود کن(زمزمه)
*بعد این کار نوری دور صورت ایزوکو چرخید صورتش به حالت عادی برگشت اما به چه قیمت قلبش تیر میکشید به شدت درد میکرد دستاش میلرزید بخاطر مشت های ایزوکو اون لحظه شوتو حالش بد شده بود و تار میدید نفهمید که ایزوکو چش شد در واقع این قضیه رو هیچ کس نمیدونست جز خود ایزوکو*
ایزوکو : به نفعت دیگه هیچ زری راجب کاچان نزنی وگرنه میدم دارت بزنن یادت باشه اون برا من با ارزشه اگه چیزی بهش بگی یا کاریش کنی میکشمت
*ایزوکو بدو بدو رفت به سمت سالون بزرگ شوتو هم لنگان لنگان دنبالش میرفت*
(کمی قبل وقتی که شوتو ایزوکو رو برد)
کیریشیما : خب بیا کل قصر رو بهت نشون بدم
باکوگو : بهم دستور نده نفله
کیریشیما : باشه باشه
*همینجوری داشتن میگشتن که کیریشیما شروع به صحبت کرد*
کیریشیما : خب راجب خودت بگو
باکوگو : چرا باید با توی نفله حرف بزنم
کیریشیما : می خوام باهم دوست بشیم همین
باکوگو : هه چه جالب تو با من دوست بشی محاله 😏
کیریشیما : عجبا راستی از کی ایزوکو رو میشناسی ؟
باکوگو : از بچگی باهم بودیم ولی ۱۵ سالگیمون از هم جدا شدیم به دلایلی نفله ی مو گوجه ای
کیریشیما : اسمم کیریشیما عه
باکوگو : خودم میدونم نفله من بهت میگم مو گوجه ای مشکلیه ؟
کیریشیما : به تو و ایزوکو می خوره باهم خیلی صمیمی باشید
باکوگو : خفه شو نفلهههههه به تو ربتی ندارههههه(سرخ شدن)
کیریشیما : حیف شد دلم به حالت میسوزه
باکوگو : چه زری زدی دلت می خواد بمیری نه💢🤬
کیریشیما : اروم منظوری نداشتم فقط عالیجناب اونطور نیست که فکر میکنی
باکوگو : منظورت چیه نفله💢
کیریشیما : خب چطور بگم اون از یه نفر خوشش میاد و تو براش فقط یه دوست عادی هستی که از بچگی میشناختت الان بخاطر این پیشش هستی که از خاندان کاتسوکی یا به اصطلاح دراگون بال معروف هستی که چندین سال به خاندان پادشاه خدمت میکردن
باکوگو : حرف دهنتو بفهم دکو همچین ادمی نیست
کیریشیما : من بخاطر خودت میگم اگه نمی خوایی باور کنی ایرادی نداره چه بهتر الکی خودت رو ناراحت نمیکنی
باکوگو : یعنی واقعا دکو همچین آدمیه ؟
کیریشیما : متاسفانه درست اون فقط بخاطر این بهت گفته دوست داره که به احساساتت بشت پا نزنه
*اونا رسیدن به سالون اونور سالون ایزوکو و شوتو رو دیدن تمام باکوگو تمام خاطراتش با ایزوکو چه خاطرات جدید چه قدیمی از جلو ی چشماش رد شد هم ناراحت بود هم عصبی دوید با سمت ایزوکو*
کیریشیما : نقشه داره بد پیش میره انگار ایزوکو نقشه رو فهمیده وگرنه شوتو نباید انقدر زخمی میشد(تو ذهنش)
*کیریشیما سریع دوید به سمت شوتو و اون رو از اونا دور کرد*
ایزوکو : هیی کاچان حالت.....
*باکوگو یه مشت کوبید تو سورت ایزوکو و ایزوکو پرت شود و نتونست حرفش رو کامل کنه*
ایزوکو : ک..کاچان چرا میزنی
باکوگو : خفه شوووووو چرا باید همچین کاری میکردی چرا باید بهم دروغ میگفتی
*باکوگو خیلی ناراحت و عصبی بود در حالی که از عصبانیت سرخ شده بود قطره ای اشک از چشمانش جاری شد*
ادامه پارت بعد🌙✨️
پارت رو کوتاه تر کردم تا بیاد ببخشید اگه کمه🙏
ایزوکو : چ....چی....چرا چشمم....! (با ترس)
*ایزوکو تو اینه به خودش نگاه کرد ترسید چشم سمت راستش....اون....اون کاملا سیاه شده بود چشمان زمردیش به رنگ خون در اومده بود از همون چشمش خون جاری بود شاخی مشکی از سمت راست سورتش در اومده بود سریع از شوتو دور شد دستش رو گذاشت رو صورتش و اروم زمزمه کرد تا شوتو نشنوه*
ایزوکو : ای روشنایی تو را فرا میخوانم تاریکی درون مرا نابود کن(زمزمه)
*بعد این کار نوری دور صورت ایزوکو چرخید صورتش به حالت عادی برگشت اما به چه قیمت قلبش تیر میکشید به شدت درد میکرد دستاش میلرزید بخاطر مشت های ایزوکو اون لحظه شوتو حالش بد شده بود و تار میدید نفهمید که ایزوکو چش شد در واقع این قضیه رو هیچ کس نمیدونست جز خود ایزوکو*
ایزوکو : به نفعت دیگه هیچ زری راجب کاچان نزنی وگرنه میدم دارت بزنن یادت باشه اون برا من با ارزشه اگه چیزی بهش بگی یا کاریش کنی میکشمت
*ایزوکو بدو بدو رفت به سمت سالون بزرگ شوتو هم لنگان لنگان دنبالش میرفت*
(کمی قبل وقتی که شوتو ایزوکو رو برد)
کیریشیما : خب بیا کل قصر رو بهت نشون بدم
باکوگو : بهم دستور نده نفله
کیریشیما : باشه باشه
*همینجوری داشتن میگشتن که کیریشیما شروع به صحبت کرد*
کیریشیما : خب راجب خودت بگو
باکوگو : چرا باید با توی نفله حرف بزنم
کیریشیما : می خوام باهم دوست بشیم همین
باکوگو : هه چه جالب تو با من دوست بشی محاله 😏
کیریشیما : عجبا راستی از کی ایزوکو رو میشناسی ؟
باکوگو : از بچگی باهم بودیم ولی ۱۵ سالگیمون از هم جدا شدیم به دلایلی نفله ی مو گوجه ای
کیریشیما : اسمم کیریشیما عه
باکوگو : خودم میدونم نفله من بهت میگم مو گوجه ای مشکلیه ؟
کیریشیما : به تو و ایزوکو می خوره باهم خیلی صمیمی باشید
باکوگو : خفه شو نفلهههههه به تو ربتی ندارههههه(سرخ شدن)
کیریشیما : حیف شد دلم به حالت میسوزه
باکوگو : چه زری زدی دلت می خواد بمیری نه💢🤬
کیریشیما : اروم منظوری نداشتم فقط عالیجناب اونطور نیست که فکر میکنی
باکوگو : منظورت چیه نفله💢
کیریشیما : خب چطور بگم اون از یه نفر خوشش میاد و تو براش فقط یه دوست عادی هستی که از بچگی میشناختت الان بخاطر این پیشش هستی که از خاندان کاتسوکی یا به اصطلاح دراگون بال معروف هستی که چندین سال به خاندان پادشاه خدمت میکردن
باکوگو : حرف دهنتو بفهم دکو همچین ادمی نیست
کیریشیما : من بخاطر خودت میگم اگه نمی خوایی باور کنی ایرادی نداره چه بهتر الکی خودت رو ناراحت نمیکنی
باکوگو : یعنی واقعا دکو همچین آدمیه ؟
کیریشیما : متاسفانه درست اون فقط بخاطر این بهت گفته دوست داره که به احساساتت بشت پا نزنه
*اونا رسیدن به سالون اونور سالون ایزوکو و شوتو رو دیدن تمام باکوگو تمام خاطراتش با ایزوکو چه خاطرات جدید چه قدیمی از جلو ی چشماش رد شد هم ناراحت بود هم عصبی دوید با سمت ایزوکو*
کیریشیما : نقشه داره بد پیش میره انگار ایزوکو نقشه رو فهمیده وگرنه شوتو نباید انقدر زخمی میشد(تو ذهنش)
*کیریشیما سریع دوید به سمت شوتو و اون رو از اونا دور کرد*
ایزوکو : هیی کاچان حالت.....
*باکوگو یه مشت کوبید تو سورت ایزوکو و ایزوکو پرت شود و نتونست حرفش رو کامل کنه*
ایزوکو : ک..کاچان چرا میزنی
باکوگو : خفه شوووووو چرا باید همچین کاری میکردی چرا باید بهم دروغ میگفتی
*باکوگو خیلی ناراحت و عصبی بود در حالی که از عصبانیت سرخ شده بود قطره ای اشک از چشمانش جاری شد*
ادامه پارت بعد🌙✨️
پارت رو کوتاه تر کردم تا بیاد ببخشید اگه کمه🙏
- ۲.۷k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط