عاشقانهی مدرن
عاشقانهی مدرن
هزار سالِ نوری را
در یک باز و بسته شدنِ چشم پیمودم.
بیدار شدم
و دیدم زمان، تو را برای من ذخیره کرده است.
اینجا نه اسبی هست و نه طوماری،
اما آغوش تو همان است که در فالهای کهن دیده بودم.
دستت را که میگیرم،
تکنولوژی پیش چشمانم رنگ میبازد
تو تنها حقیقتِ آشنایِ من
شام بلاخره به پایان رسید شب بسیار عجیبی بود بعد از یک شام پر از سکوت و یک تماس عجیبی ای جانب جونگکوک و رفتن ناگهانی شد ته یانگ حتی متوجه نبود که چرا جونگکوک در این زندگی او هم نقش دارد تهیونگ بدون هیچگونه حرفی وارد اتاق کارش شد بیول با همان گیجی و گرفتم دست ته یانگ گام برداشت سپس سمت همان اتاقی که سر ازش در آورد رفتند خدمتکار های با دکان کوتاه و مشکی در عجب بودن که چگونه ام دو زن ای که به خون هم دیگری تشنه بودن حالا مثل خواهر شده بودند ..
بازم مثل یک بچه چند ساله روی پاشنه کوتاه کفش اش روی او چرخید و خودش را رها نمود بر راویی تخت نرم و مشکی رنگ بیول با آرامش و عادت زنانه ای روی مبل پایین تخت نشست ته یانگ با لبخند گفت : اینجا رو دوست دارم .. تو چی ملکه ؟
بیول کمی نگران روبه ته یانگ کرد : هنوزم باور میکشه انکار در چاه خوابم فرو رفتم .. ته یانگ روی پهلو چرخید سپس دستش را زیر سرش گذاشت با لحن مغرور مانند گفت : من که خیلی خوشم اومد اینجا ازدواج ای در کار نیست اجباری نیست حتی میتونیم به همه جواب بدیم .. اینش رو خیلی دوست دارم حتی لحجه ام عوض شده - خندید و بت ذوق روی تخت دراز کشید ..
بیول کمی نگران پلک زد و لب هایش را جمع ته یانگ حریص ادامه داد : دیگه وقت ماست که خوب زندگی کنیم .. مگه نه ملکه ..
بیول آرام گفت : نمیدونم خیلی گیج شدم ..
به حدی کلافه سرش را پایین برد سپس موهایش را چنگ زد .. ته یانگ روی تخت نشست و تند گفت : جِی... کی بود شما متوجه شدین؟ ..
بیول کلافه سر بلند کرد و آرام گفت : نمیدونم .. خیلی از چیزا عوض شده ولی افراد همان ها هستند .. ملکه مادر یی وزیر داخلی شی پسرش کوانگ می امپراطور.. وزیر جونگکوک سئو مین حتی اون نیش و کنایه ها هم هستند فقد ..
در کسری از ثانیه چشم هایش درشت شدند سپس به حدی تند از روی مبل بلند شد چنگ زد به موهایش سپس جلو پنجره بزرگ ایستاد ته یانگ کنی به سخنان او فکر کرد سپس چشم دوخت به انگشتر در دستش لمسش کرد و ادامه داد : خب .. بگو میشنوم
بیول سریع چرخید سمتش سپس با لحن تند گفت : من همسر دوم امپراطور بودم ؟ .. پس حتما اینجا هم همانند هستم امپراطور یک پسر دارد ..آره
ته یانگ سریع گفت ؛ اینقدر نگو امپراطور.. متوجه میشن باید مراقب باشیم ... بیول کلافه و داغون بازم بوی همان مبل نشست این بار سمت زاسنش مخالف ته یانگ .. زن همچون با تعجب بودن به فرش پاهایش خیره بود ته یانگ تند گفت : انگشترتو ببینم
سریع بلند شد و با یک حرکت سریع کنار بیول نشست .. دستش را در دست خود گرفت و سمت خودش کشاند حتی زره ای توجه به این حرکتش نکرد چرا که این یکی از بهترین اروز های او بود" آزادی "
با جزئیات بررسی اش نمود سپس تند گفت ؛ همین که انگشتر رو انداختی به اینجا امدی؟
بیول کلافه سری تکون داد همراه با ترس ته یانگ زل زد در چشم های مشکی بیول : منم همین گونه در انگشتک فرو بردم و اینجا بیدار شدم .. بیول بغض آلود زمزمه کرد : منم همین گونه شدم..
ته یانگ محکم و با جدیت بسیار پر حرفی زل زده بود به زمین و تند گفت : پس ما دوتا یه جا اومدیم اینجا با همان دشمنان و همان افراد فقط. با یک حرف که من با کسی ازدواج نمیکنم .. فقد برای من چهره دو آجونگ هست ولی برای بقیه بیول هستی.. اگر کسی از راز ما خبر دار بشه حتما .. - ته یانگ تند سر بلند کرد و محکم زل زد به بیول - برای اون فرد چهره آجونگ و سئونگ دیده میشم ..
بیول سری از مظلومی تکون داد سپس مشت ته یانگ پر از ملافه مشکی تخت شد حتی هم که هنوز بود آن ها فکر میکردند اگر امشب دراز بکشند و بخوابند صبح اش همان دیوار های کاغذی و سفید باشه و در زمان چوسان نقش بکشد .. ولی کاملا متفاوت بود بیول حالا روی تختی که پلک در این دنیا باز کرده بود دراز کشید و ته یانگ ای که بالشت کنارش را محکم به آغوش گرفت اولین عادت این دنیا اش .. در دو اتاق های مختلف بودند .. ولی از همین جا احساس غریبی در وجودشان میگشت .. به حدی خسته ای زهنی داشتند که هر دو به خواب رفتند یکی از آن ها بالشت در آغوش و پتو تا کمر ام یکی هم روبه سقف مشکی ..
هزار سالِ نوری را
در یک باز و بسته شدنِ چشم پیمودم.
بیدار شدم
و دیدم زمان، تو را برای من ذخیره کرده است.
اینجا نه اسبی هست و نه طوماری،
اما آغوش تو همان است که در فالهای کهن دیده بودم.
دستت را که میگیرم،
تکنولوژی پیش چشمانم رنگ میبازد
تو تنها حقیقتِ آشنایِ من
شام بلاخره به پایان رسید شب بسیار عجیبی بود بعد از یک شام پر از سکوت و یک تماس عجیبی ای جانب جونگکوک و رفتن ناگهانی شد ته یانگ حتی متوجه نبود که چرا جونگکوک در این زندگی او هم نقش دارد تهیونگ بدون هیچگونه حرفی وارد اتاق کارش شد بیول با همان گیجی و گرفتم دست ته یانگ گام برداشت سپس سمت همان اتاقی که سر ازش در آورد رفتند خدمتکار های با دکان کوتاه و مشکی در عجب بودن که چگونه ام دو زن ای که به خون هم دیگری تشنه بودن حالا مثل خواهر شده بودند ..
بازم مثل یک بچه چند ساله روی پاشنه کوتاه کفش اش روی او چرخید و خودش را رها نمود بر راویی تخت نرم و مشکی رنگ بیول با آرامش و عادت زنانه ای روی مبل پایین تخت نشست ته یانگ با لبخند گفت : اینجا رو دوست دارم .. تو چی ملکه ؟
بیول کمی نگران روبه ته یانگ کرد : هنوزم باور میکشه انکار در چاه خوابم فرو رفتم .. ته یانگ روی پهلو چرخید سپس دستش را زیر سرش گذاشت با لحن مغرور مانند گفت : من که خیلی خوشم اومد اینجا ازدواج ای در کار نیست اجباری نیست حتی میتونیم به همه جواب بدیم .. اینش رو خیلی دوست دارم حتی لحجه ام عوض شده - خندید و بت ذوق روی تخت دراز کشید ..
بیول کمی نگران پلک زد و لب هایش را جمع ته یانگ حریص ادامه داد : دیگه وقت ماست که خوب زندگی کنیم .. مگه نه ملکه ..
بیول آرام گفت : نمیدونم خیلی گیج شدم ..
به حدی کلافه سرش را پایین برد سپس موهایش را چنگ زد .. ته یانگ روی تخت نشست و تند گفت : جِی... کی بود شما متوجه شدین؟ ..
بیول کلافه سر بلند کرد و آرام گفت : نمیدونم .. خیلی از چیزا عوض شده ولی افراد همان ها هستند .. ملکه مادر یی وزیر داخلی شی پسرش کوانگ می امپراطور.. وزیر جونگکوک سئو مین حتی اون نیش و کنایه ها هم هستند فقد ..
در کسری از ثانیه چشم هایش درشت شدند سپس به حدی تند از روی مبل بلند شد چنگ زد به موهایش سپس جلو پنجره بزرگ ایستاد ته یانگ کنی به سخنان او فکر کرد سپس چشم دوخت به انگشتر در دستش لمسش کرد و ادامه داد : خب .. بگو میشنوم
بیول سریع چرخید سمتش سپس با لحن تند گفت : من همسر دوم امپراطور بودم ؟ .. پس حتما اینجا هم همانند هستم امپراطور یک پسر دارد ..آره
ته یانگ سریع گفت ؛ اینقدر نگو امپراطور.. متوجه میشن باید مراقب باشیم ... بیول کلافه و داغون بازم بوی همان مبل نشست این بار سمت زاسنش مخالف ته یانگ .. زن همچون با تعجب بودن به فرش پاهایش خیره بود ته یانگ تند گفت : انگشترتو ببینم
سریع بلند شد و با یک حرکت سریع کنار بیول نشست .. دستش را در دست خود گرفت و سمت خودش کشاند حتی زره ای توجه به این حرکتش نکرد چرا که این یکی از بهترین اروز های او بود" آزادی "
با جزئیات بررسی اش نمود سپس تند گفت ؛ همین که انگشتر رو انداختی به اینجا امدی؟
بیول کلافه سری تکون داد همراه با ترس ته یانگ زل زد در چشم های مشکی بیول : منم همین گونه در انگشتک فرو بردم و اینجا بیدار شدم .. بیول بغض آلود زمزمه کرد : منم همین گونه شدم..
ته یانگ محکم و با جدیت بسیار پر حرفی زل زده بود به زمین و تند گفت : پس ما دوتا یه جا اومدیم اینجا با همان دشمنان و همان افراد فقط. با یک حرف که من با کسی ازدواج نمیکنم .. فقد برای من چهره دو آجونگ هست ولی برای بقیه بیول هستی.. اگر کسی از راز ما خبر دار بشه حتما .. - ته یانگ تند سر بلند کرد و محکم زل زد به بیول - برای اون فرد چهره آجونگ و سئونگ دیده میشم ..
بیول سری از مظلومی تکون داد سپس مشت ته یانگ پر از ملافه مشکی تخت شد حتی هم که هنوز بود آن ها فکر میکردند اگر امشب دراز بکشند و بخوابند صبح اش همان دیوار های کاغذی و سفید باشه و در زمان چوسان نقش بکشد .. ولی کاملا متفاوت بود بیول حالا روی تختی که پلک در این دنیا باز کرده بود دراز کشید و ته یانگ ای که بالشت کنارش را محکم به آغوش گرفت اولین عادت این دنیا اش .. در دو اتاق های مختلف بودند .. ولی از همین جا احساس غریبی در وجودشان میگشت .. به حدی خسته ای زهنی داشتند که هر دو به خواب رفتند یکی از آن ها بالشت در آغوش و پتو تا کمر ام یکی هم روبه سقف مشکی ..
- ۲۲۵
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط