{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با تمرکز بر انگشتر

با تمرکز بر انگشتر:


تاریکی آمد و رعدی به مغزِ من کوبید
تمامِ خاطره‌ها در سیاهی‌اش پوسید
ولیکن انگشتری بر دستِ من لرزید
زمان بایستاد و ترس از خیالِ من کوچید
دوباره زنده شدم در میانِ قرنِ نوین
منی که بودم از عهدِ چوسانِ دورترین!







همانند با وسوسه انگیز کننده گام های بر راویی زمین گذاشت و سمتش گریخت ، در کسری از ثانیه جلویش روی تخت نشست ، چشم هایش حالا می‌لغزد، سخنی تند بر لب آورد
ته یانگ : ملکه من .. دارم خواب میبینم ؟
زن روبه رو بخت آب دهن قورت داد سپس کمی فهمیده سخن یافت : گوش کن بانو ما در خلصه ای پر از مشکلات افتاده ایم
زن روبه رو با لحن بسیار تمسخرآمیز گفت فهمیده و همانند آرام گفت او به خوبی متوجه این حال بود که چرا و چگونه به این دنیا آمده
ته یانگ ناچار خندید نه از ذوق بلکه از نظر بسیار تعجب آور ، با لحن مسخره ای گفت : باور کردی نیست واقعا انگار خوابم
بیول زانو هایش را بالا آورد سپس روی تخت گذاشت لبش را خیس کرد و در فکر فرو رفت ته‌یانگ در کسری از ثانیه در فکر فرو رفت به فکر کردم راجبه اینکه ٫ میتونم زندگی خوبی داشته باشم دیگه خبری از ندیمه خدمتکار خاجه یا چارجی نیست دیگه ازدواج ای هم درکار نیست - شگفت ای خندید - باورم نمیشه دیگر کسی بهم دستور نمی‌ده نه نه - به حدی خوشحال تند خندید که باعث نگاه بیول هم رویش شد دخترک نوجوان با ذوق خندید و پرت شد روی تخت محکم خندید و بلند گفت : ملکه دیگه آزادیم .. ازادیییییم..
بیول متعجب نبود و این تصور را در ذهنش هم ساخته بود با کلافه کشیدم نفس عمیقی فرو رفته در افکار بلافاصله کلافه سخن یافت: بانو اسم من انگار بیول هست این زن انگار زن متاهل ای هست یه شوهر دارم دیگری چیزی نمیدانم
ته‌یانگ با ذوق خندید سپس نگاهش روی زن کلافه دوخته شد در کسری از ثانیه روی تخت نشست که باعث ریختن موهای مشکی روی صورت اش شد تند سخن گفت : منم یه چیزایی فهمیدم اینجا این گونه سخن نمی‌گن و بجای امپراتوری اسمش را همراه آقا میگن آره فکر کنم
بیول در نگاه بسیار آرامی چشم به ملافه های سفید دوخته بود ، در نهایت این ته یانگ بود که با ذوق چرخی از روی تخت بلند شد ذوق زده لبه پیراهنش را به دست گرفت سپس روی پاشنه ساده کفش اش چرخید بیول نگاهش کرد سپس آرام گفت : آرام باش این کارا چیه
ته یانگ با لبخند دوید سمت پنجره : وای ملکه نمیدونی چقدر خوشحال هستم دیگه آن زندگی نیست یک زندگی بهتر داریم
بیول کمی آرام پلک زد
ساعتی بعـ....د
آسمان پر از ستاره های بشمار و رنگ مشکی خودش ماه دارای یک قرص در کاسه مشکی می‌درخشید، عمارت ماهِ سیمین
یا همان وول-هوا-جون
این بنا در دامنه کوه‌های شمالی سئول واقع شده از دور سقف‌های منحنی و سفالی مشکی سنت چوسان دیده دارد اما وقتی نزدیک می‌شدند متوجه می‌شن که این سفال‌ها در واقع پنل‌های خورشیدی هوشمند و فوق‌باریکی هستند که انرژی کل عمارت را تأمین می‌کند
دیوارهای کاغذی قدیمی با شیشه‌های هوشمند جایگزین شده‌ که با یک فرمان صوتی از حالت شفاف به مات تغییر رنگ می‌دهند تا حریم خصوصی کامل ایجاد شود تلاقی طبیعت و تکنولوژی
حیاط این عمارت، بازسازی مدرنی از باغ‌های سلطنتی چوسان است
در مرکز حیاط، برکه‌ای زلال قرار دارد که لبه‌های آن با سنگ‌های صیقلی مدرن تزئین شده است. زیر پل چوبی که از چوب ضدآب نانو ساخته شده سیستم‌های حسگر قرار دارند که دمای آب را برای ماهی‌های کپور گلگون تنظیم می‌کند
. شب‌ها، نورهای لیزریِ ملایم از زیر آب طرح‌های اسلیمی چوسان را روی سطح آب تابانده و فضایی جادویی ایجاد می‌کرد
مسیرهای پیاده‌روی که از میان درختان افرا و بونسای‌های چندصدساله می‌گذرند مجهز به سیستم گرمایش از کف هستند
به جای مشعل‌های قدیمی، گوی‌های کوچکی در فضای حیاط معلق هستند با تکنولوژی مغناطیسی که با حرکتِ فرد در مسیر او حرکت کرده و نوری گرم و شبیه به شمع ساطع می‌کنند
در انتهای حیاط، یک آلاچیق سنتی وجود دارد که دیوارهایش تماماً از نمایشگرهای شفاف ساخته شده است. وقتی داخل آن می‌نشینید، می‌توانید همزمان زیبایی باغ را ببینید
این عمارت جایی است که در آن، بوی چوب سوخته‌ی شومینه‌های مدرن با سیستم‌های تصفیه هوای فوق‌صنعتی ترکیب شده و به ساکنانش حسِ یک امپراطور مدرن را منتقل می‌کند و این یک تجربه ای برای بیول و ته یانگ بود امپراطور عمارت ماه سیمین و شریک شرکت‌اش همچون دستیار یا حتی رفیق بامرام او
دیدگاه ها (۰)

شلوار جین و پیراهن تا زانو عادت نکرده بود همچنین این زندگی ج...

کوتاه‌نوشت (طرح):میانِ دو پلک زدن،هزار سال دویدم.از حصیرهای ...

عاشقانه‌ی مدرنهزار سالِ نوری رادر یک باز و بسته شدنِ چشم پیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط