{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

The Last Shadow

part³



صبح شد. تهیونگ با چشم‌های ورم‌کرده از خواب پرید. دوید سمت بوم.

نقاشی تموم بود. سایه‌ی ات، کامل و زیبا روی بوم نشسته بود. اما خودِ ات، هیچ‌جا نبود.

تهیونگ کافه رو گشت. خیابون رو گشت. هر گوشه‌ای که ات ایستاده بود رو زیر پا گذاشت.

اما هیچ‌کس اون رو ندیده بود. هیچ‌کس جز تهیونگ.


با دل شکسته برگشت خونه. خواست نقاشی رو جمع کنه که زیرش، یه نامه پیدا کرد. با دستخط خودش.


«تهیونگ عزیزم،
من سایه‌ات نبودم. تو سایه‌ی من بودی.
سال‌ها پیش، توی یه تصادف، من مردم. اما تو اونقدر عاشقانه توی خواب‌هات منو کشیدی که بهت اجازه دادم بیای توی دنیای من.
حالا که نقاشی رو تموم کردی، دیگه نیازی نیست سایه‌ات باشی...
برو، زندگی کن. ولی یادت باشه:
هرجا که سایه‌ات افتاد، من اونجام. »


تهیونگ نامه رو بغل کرد و تا ظهر گریه کرد.

اما وقتی خورشید اومد بالا و نور افتاد روی بوم، به دیوار نگاه کرد. سایه‌ی خودش، دیگه به شکل خودش نبود.
به شکلِ یه دخترک با لباس سفید بود.


تهیونگ لبخند زد.
اشک‌هاش خشک شد.
فهمید که ات، حالا تا ابد سایه‌اش شده. و هر جا بره، اون کنارشه.


اما...


ناگهان همه چیز سیاه شد...


.


.


.

The end..


لایک:80
کامنت:50
بازنشر:20



(نزدیک‌ترین بخش به قلب خودم...
جایی که همه‌چیز زیر و رو میشه و رازها یکی یکی فاش میشن.🥹✨
نوشتنش برام مثل نفس کشیدن توی مه بود؛ سخت، ولی شیرین.
اگه دوست داشتین، لطفاً با یه کامنت کوچیک حمایت‌م کنین 🫶🏻🥺»)




حمایت میکنید عروسکا؟
دیدگاه ها (۴۷)

The Last Shadow

The Last Shadow

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط