یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود .
توی خانه ای همه زندگی میکردن . سه تا بچه بودن و مادر و پدر .
روزی از روز ها دعوا بین مرد و زن پیدا شد پدر به بیرون رفت و دیگر برنگشت . زن نمیتوانست برای مرد گریه کند و منتظرش باشد برای همین او کم کم مرد را فراموش کرد .
بچه ها هم فراموش کردن پدر را . روزی از روز ها پدر برگشت ولی مادر اورا نشناخت . مرد گفت : زن چرا مرا نمیشناسی منم همسرت زن : کسی که پایش را از خونه بزارد بیرون و فرار کند یک بزدل هست من بزدل هارو نمیشناسم ....
سعی کنیم هیچ وقت فرار نکنیم .
دیدگاه ها (۲۳)

ارمی های عزیز اب قند دستتون باشه . اصلا شوخی نیست و تمام این...

کی بهتر از شوگا که با اینکه داره درد میکشه ولی بازم میگه نکن...

میخدیدی میخندیدم .گریه میکردی گریه کردم .بی تفاوت شدی بی تفا...

تیزر فصل اول اسم رمان : پرواز توضیحات فصل اول : دختری به نام...

{داستان زندگی یوکو ایوفسکی}☆chapter 1 { world of zerO}☆☆یوکو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط