رمان افسر پلیس پارت ⁸

رمان افسر پلیس پارت ⁸

صبح با سردرد وحشتناکی بیدار شدم به دور و ورم نگاه کردم و کوک رو دیدم که چه ناز رو تخت خوابیده بود یهو یاد دیشب افتادم

(همه فکر و حواسم پیش توعه من دوست دارم)

فکر و خیال داشت دیونم میکرد واقعا دوسش داشتم اگه حتی یه درصد اونم از من خوشش میومد چی؟

حسابی محو دید زدن صورتش بودم که تکون ریزی خورد و آروم چشماشو باز کرد

کوک: تهیونگی صبحت بخیر

تهیونگ: صبح توهم بخیر شیر موزی

کوک: تهیونگ می‌خوام یه چیزی بهت بگم

تهیونگ: اتفاقاً منم باید به اعترافی بهت بکنم

کوک: خوب اول تو بگو

تهیونگ: من عاشقت شدم

کوک اومد سمتم و محکم بغلم کرد

کوک: منم میخواستم بگم دوست دارم

از خوشحالی کم مونده بود پرواز کنم آروم بلندش کردم گذاشتم رو تخت و مشغول Boسیدن لباش شدم

ویو نیم ساعت بعد

کوک: تهیونگی من میرم پایین رابطمون رو به همه بگم تو نمیای؟

تهیونگ: نه کوچولوم تو برو منم میام

کوک: باشه

کوک که رفت با خودم گفتم بهتره امشب ببرمش بیرون و سوپرایزش کنم ولی از اونجایی که زیاد سلیقه و ایده هام در این مورد خوب نبود تصمیم گرفتم از یونی کمک بگیرم که ای کاش صد سال سیاه این کارو نمی‌کردم

( یونی خواهر تهیونگه که 3 سال از تهیونگ کوچک تره و 22 سالشه شوهر هم داره)

پس گوشیمو در اوردم و رفتم تو بالکن

تهیونگ: سلام یونی

یونی: سلام تهیونگی چه خبر یادی از ما کردی؟

تهیونگ: یونی به کمکت نیاز دارم

یونی: میدونستم خوب چی شده توضیح بده

تهیونگ: خوب من دوست پسر گرفتم و میخام سوپرایزش کنم ولی خودت که میدونی زیاد سلیقم تو این چیزا خوب نی

یونی: داداش غمت نباشه تو فقط نیم ساعت دیگه کافه پیک باش

تهیونگ: چشم

گوشی رو قط کرد و با ذوق مشغول آماده شدن برای دیدن یونی شدم( کاش قرار نبود پارت 8 رو من بنویسم چون قرارع یخورده عر بزنین❤️‍🩹🥺)

کاملا آماده شدم و به سمت کافه راه افتادم

با دیدن یونی دستامو باز کردم و پرید تو بغلم

یونی: عشقممم

تهیونگ: دلم برات تنگیده بود 🥲

دست همو گرفتیم و باهم رفتیم تو کافه

یونی: خوب بنظرم بهتره براش تو یه کافه کوچیک یه جشن دو نفره بگیری یا اگه دوست داری تو یه کافه بزرگ با همه جشن بگیری و حلقه بکنی دستش

ته: خوب هردو خوبن بنظرم بهتره با همه بگیریم چون کوچولوی من جمع رو بیشتر دوست داره

یونی: خوب اوکی باید اول بریم کت و شلوار بگیریم بعدش کافه رزو کنیم و حلقه بگیریم

تهیونگ : خوبه

تهیونگ تا شب با یونی بیرون بود باهاش رفتن کت و شلوار خریدن بعدش رفتن و کافه رزو کردنو حلقه خریدن

تهیونگ بعد از انجام دادن کارها به کوک زنگ زد ولی کوک جواب نداد بیشتر از 100 بار زنگ زد وقتی دید کوک جواب نمیده با نگرانی زیاد به جیمین زنگ زد

تهیونگ : الو جیمین

صدای گریون و ناراحت جیمین به دل تهیونگ چنگ زد

( دوستان من دوست صمیمی کیمی یا همون مالک پیج هستم پیج قبلیم مسدود شد و چون خیلیاتون ادامه رمانو می‌خواستین چند پارت اخریو براتون میزارم🎀)
دیدگاه ها (۱۴)

True Love②⑨شب تهیونگ: ببخشید مزاحم شدم م.ب:این چه حرفیه خوش ...

سرنوشت پارت (۱۲)

پارت ۱ویو تهیونگ:سلام من کیم تهیونگ هستم ۲۹ سالمه و تو یک کا...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

پارت ۴۲

Pat:7اسم: عاشق چشماش شدما.ت . توی راه گوشیم زنگ خورد. اصلا س...

پارت ۹روبی:می دونی چرا اینجا وایسادم چون دوست دارم ولی تو چی...

شب تولدم فصل 3پارت 20ات: نمیتونه بهم زنگ بزنه همه خطاشو بلاک...

خرگوش درون ددی$فصل : ۱$پارت : ۱۲$تهیونگ : خیلی پرو شده باید ...

فیک کوک فصل ²پارت ⁸ویو ا.ت همینطوریشم جونگ کوک عصبی بود ، ول...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط