part : ¹⁶
part : ¹⁶
شب آرامی بود...
اما در قلب سوآ، آرامشی وجود نداشت.
او مقابل آینه ایستاده بود و به تصویر خودش نگاه میکرد.
سالها در این قصر زندگی کرده بود.
سالها کنار شاهزاده بکهیون بود.
لحظههایی را دیده بود که هیچکس دیگر ندیده بود.
اما حالا...
یک پسر از جایی ناشناخته آمده بود و در چند روز، چیزی را به دست آورده بود که سوآ سالها آرزویش را داشت.
توجه بکهیون.
≈نه...
آرام زمزمه کرد.
≈نمیگذارم یک غریبه همه چیز را از من بگیرد.
لبخند سردی روی لبش نشست.
≈اگر نمیتوانم او را از قلبت دور کنم، کاری میکنم خودت به او شک کنی، سرورم.
...
صبح روز بعد، خبری عجیب در قصر پخش شد.
یکی از وسایل قدیمی سلطنتی ناپدید شده بود.
و بدتر از آن...
آخرین کسی که نزدیک آن مکان دیده شده بود، جونگکوک بود.
وقتی خبر به بکهیون رسید، فوراً به سمت حیاط رفت.
جونگکوک آنجا ایستاده بود و از نگاههای سنگین اطرافیان گیج شده بود.
_چی شده؟
هیچکس جواب نداد.
تا اینکه سوآ آرام جلو آمد.
≈شاید بهتر باشد خودش توضیح دهد.
جونگکوک به او نگاه کرد.
_منظورتون چیه؟
سوآ با آرامش گفت:
≈من فقط میگویم... کسی که گذشتهاش مشخص نیست، ممکن است رازهای دیگری هم داشته باشد.
جونگکوک از حرفش ناراحت شد.
اما چیزی نگفت.
چون میدانست هرچقدر هم توضیح دهد، برای این مردم هنوز یک غریبه است.
در همان لحظه بکهیون وارد شد.
نگاهش اول به جونگکوک افتاد.
و بعد به سوآ.
+مدرکی دارید؟
سوآ کمی مکث کرد.
≈من فقط چیزی را که دیدم میگویم.
بکهیون سرد جواب داد:
+دیدن، همیشه به معنی دانستن حقیقت نیست.
برای لحظهای چهره سوآ تغییر کرد.
او انتظار داشت بکهیون مثل همیشه بیتفاوت باشد.
اما حالا...
او از جونگکوک دفاع میکرد.
و همین بیشتر از هر چیزی او را خشمگین میکرد.
...
بعد از رفتن دیگران، جونگکوک آرام گفت:
_شما نباید همیشه از من دفاع کنید.
بکهیون نگاهش کرد.
+چرا؟
_چون شاید یک روز به خاطر من چیزی رو از دست بدید.
بکهیون چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
+اگر چیزی قرار باشد از دست بدهم...
مکث کرد.
+ترجیح میدهم به خاطر کسی باشد که به او اعتماد دارم.
جونگکوک به او نگاه کرد.
و برای لحظهای تمام نگرانیهایش فراموش شد.
اما در گوشهای دورتر...
سوآ این صحنه را دید.
و فهمید.
دیگر فقط یک مهمان را از قصر بیرون نمیخواست.
او میخواست چیزی را نابود کند که بین آن دو شکل گرفته بود.
حتی اگر مجبور میشد همه چیز را به آتش بکشد.
~~~
ادامه دارد...
شب آرامی بود...
اما در قلب سوآ، آرامشی وجود نداشت.
او مقابل آینه ایستاده بود و به تصویر خودش نگاه میکرد.
سالها در این قصر زندگی کرده بود.
سالها کنار شاهزاده بکهیون بود.
لحظههایی را دیده بود که هیچکس دیگر ندیده بود.
اما حالا...
یک پسر از جایی ناشناخته آمده بود و در چند روز، چیزی را به دست آورده بود که سوآ سالها آرزویش را داشت.
توجه بکهیون.
≈نه...
آرام زمزمه کرد.
≈نمیگذارم یک غریبه همه چیز را از من بگیرد.
لبخند سردی روی لبش نشست.
≈اگر نمیتوانم او را از قلبت دور کنم، کاری میکنم خودت به او شک کنی، سرورم.
...
صبح روز بعد، خبری عجیب در قصر پخش شد.
یکی از وسایل قدیمی سلطنتی ناپدید شده بود.
و بدتر از آن...
آخرین کسی که نزدیک آن مکان دیده شده بود، جونگکوک بود.
وقتی خبر به بکهیون رسید، فوراً به سمت حیاط رفت.
جونگکوک آنجا ایستاده بود و از نگاههای سنگین اطرافیان گیج شده بود.
_چی شده؟
هیچکس جواب نداد.
تا اینکه سوآ آرام جلو آمد.
≈شاید بهتر باشد خودش توضیح دهد.
جونگکوک به او نگاه کرد.
_منظورتون چیه؟
سوآ با آرامش گفت:
≈من فقط میگویم... کسی که گذشتهاش مشخص نیست، ممکن است رازهای دیگری هم داشته باشد.
جونگکوک از حرفش ناراحت شد.
اما چیزی نگفت.
چون میدانست هرچقدر هم توضیح دهد، برای این مردم هنوز یک غریبه است.
در همان لحظه بکهیون وارد شد.
نگاهش اول به جونگکوک افتاد.
و بعد به سوآ.
+مدرکی دارید؟
سوآ کمی مکث کرد.
≈من فقط چیزی را که دیدم میگویم.
بکهیون سرد جواب داد:
+دیدن، همیشه به معنی دانستن حقیقت نیست.
برای لحظهای چهره سوآ تغییر کرد.
او انتظار داشت بکهیون مثل همیشه بیتفاوت باشد.
اما حالا...
او از جونگکوک دفاع میکرد.
و همین بیشتر از هر چیزی او را خشمگین میکرد.
...
بعد از رفتن دیگران، جونگکوک آرام گفت:
_شما نباید همیشه از من دفاع کنید.
بکهیون نگاهش کرد.
+چرا؟
_چون شاید یک روز به خاطر من چیزی رو از دست بدید.
بکهیون چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
+اگر چیزی قرار باشد از دست بدهم...
مکث کرد.
+ترجیح میدهم به خاطر کسی باشد که به او اعتماد دارم.
جونگکوک به او نگاه کرد.
و برای لحظهای تمام نگرانیهایش فراموش شد.
اما در گوشهای دورتر...
سوآ این صحنه را دید.
و فهمید.
دیگر فقط یک مهمان را از قصر بیرون نمیخواست.
او میخواست چیزی را نابود کند که بین آن دو شکل گرفته بود.
حتی اگر مجبور میشد همه چیز را به آتش بکشد.
~~~
ادامه دارد...
- ۲.۳k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط