part : ¹⁴
part : ¹⁴
شب آرامی قصر را فرا گرفته بود.
اما در دل جونگکوک آرامشی وجود نداشت.
بعد از اتفاقات تالار، بیشتر از قبل احساس میکرد حضورش برای بکهیون دردسر شده است.
او کنار باغ قدم میزد و به آسمان نگاه میکرد.
با خودش فکر میکرد...
شاید بهتر بود هرچه زودتر راهی برای برگشت پیدا کند.
صدای قدمهایی آرام باعث شد برگردد.
بکهیون بود.
مثل همیشه آرام و باوقار، اما این بار نگاهش کمی متفاوت بود.
+باز هم تنها قدم میزنی؟
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
_شاید دارم دنبال راه برگشت میگردم.
بکهیون چند لحظه سکوت کرد.
این جمله را دوست نداشت.
نه به این دلیل که جونگکوک میخواست به خانهاش برگردد...
بلکه چون فکر اینکه دیگر او را نبیند، حس عجیبی در دلش ایجاد میکرد.
+اگر راه برگشت را پیدا کنی...
مکث کرد.
+میروی؟
جونگکوک به او نگاه کرد.
برای اولین بار، در صدای بکهیون چیزی شبیه تردید شنید.
_نمیدونم.
آرام گفت:
_ولی یک چیز رو میدونم.
بکهیون منتظر ماند.
_از وقتی وارد این دنیا شدم، همه چیز برام غریبه بود...
مکث کرد.
_اما شما تنها کسی بودید که باعث شدید احساس کنم تنها نیستم.
سکوتی آرام بینشان افتاد.
بکهیون نگاهش را پایین انداخت.
او که همیشه هزاران نفر اطرافش بودند، هیچوقت احساس نکرده بود کسی واقعاً او را ببیند.
اما جونگکوک...
او فقط یک شاهزاده نمیدید.
+جونگکوک...
نامش را آرام صدا زد.
+تو عجیبترین کسی هستی که تا به حال دیدهام.
جونگکوک خندید.
_این تعریف بود یا انتقاد؟
برای اولین بار، لبخند کوچکی روی لبهای بکهیون نشست.
+خودم هم نمیدانم.
چند لحظه هر دو ساکت ماندند.
اما این سکوت دیگر سنگین نبود.
پر از حرفهایی بود که هنوز گفته نشده بودند.
بکهیون آرام گفت:
+گاهی فکر میکنم شاید سرنوشت تو را بیدلیل به اینجا نیاورده.
جونگکوک نگاهش کرد.
_و اگر واقعاً دلیلش این باشه که من باید برگردم؟
بکهیون جواب نداد.
چون خودش هم نمیخواست به این احتمال فکر کند.
فقط گفت:
+امیدوارم هر تصمیمی که میگیری...
+فراموش نکنی کسی در اینجا هست که منتظر دیدنت خواهد بود.
جونگکوک برای لحظهای چیزی نگفت.
اما آن جمله را در ذهنش نگه داشت.
چون برای اولین بار از وقتی وارد این دنیا شده بود...
احساس کرد شاید اینجا فقط یک مکان غریبه نیست.
شاید خانه، همیشه جایی نیست که از آن آمدهای.
گاهی...
خانه جایی است که کسی تو را همانطور که هستی میپذیرد.
در دوردست، پشت دیوارهای قصر...
سوآ همه چیز را دیده بود.
و فهمیده بود فاصله انداختن بین آن دو، سختتر از چیزی است که تصور میکرد.
اما او هنوز تصمیمش را نگرفته بود.
و سرنوشت...
آرام آرام به سمت لحظهای میرفت که همه چیز را تغییر میداد.
~~~
ادامه دارد...
شب آرامی قصر را فرا گرفته بود.
اما در دل جونگکوک آرامشی وجود نداشت.
بعد از اتفاقات تالار، بیشتر از قبل احساس میکرد حضورش برای بکهیون دردسر شده است.
او کنار باغ قدم میزد و به آسمان نگاه میکرد.
با خودش فکر میکرد...
شاید بهتر بود هرچه زودتر راهی برای برگشت پیدا کند.
صدای قدمهایی آرام باعث شد برگردد.
بکهیون بود.
مثل همیشه آرام و باوقار، اما این بار نگاهش کمی متفاوت بود.
+باز هم تنها قدم میزنی؟
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
_شاید دارم دنبال راه برگشت میگردم.
بکهیون چند لحظه سکوت کرد.
این جمله را دوست نداشت.
نه به این دلیل که جونگکوک میخواست به خانهاش برگردد...
بلکه چون فکر اینکه دیگر او را نبیند، حس عجیبی در دلش ایجاد میکرد.
+اگر راه برگشت را پیدا کنی...
مکث کرد.
+میروی؟
جونگکوک به او نگاه کرد.
برای اولین بار، در صدای بکهیون چیزی شبیه تردید شنید.
_نمیدونم.
آرام گفت:
_ولی یک چیز رو میدونم.
بکهیون منتظر ماند.
_از وقتی وارد این دنیا شدم، همه چیز برام غریبه بود...
مکث کرد.
_اما شما تنها کسی بودید که باعث شدید احساس کنم تنها نیستم.
سکوتی آرام بینشان افتاد.
بکهیون نگاهش را پایین انداخت.
او که همیشه هزاران نفر اطرافش بودند، هیچوقت احساس نکرده بود کسی واقعاً او را ببیند.
اما جونگکوک...
او فقط یک شاهزاده نمیدید.
+جونگکوک...
نامش را آرام صدا زد.
+تو عجیبترین کسی هستی که تا به حال دیدهام.
جونگکوک خندید.
_این تعریف بود یا انتقاد؟
برای اولین بار، لبخند کوچکی روی لبهای بکهیون نشست.
+خودم هم نمیدانم.
چند لحظه هر دو ساکت ماندند.
اما این سکوت دیگر سنگین نبود.
پر از حرفهایی بود که هنوز گفته نشده بودند.
بکهیون آرام گفت:
+گاهی فکر میکنم شاید سرنوشت تو را بیدلیل به اینجا نیاورده.
جونگکوک نگاهش کرد.
_و اگر واقعاً دلیلش این باشه که من باید برگردم؟
بکهیون جواب نداد.
چون خودش هم نمیخواست به این احتمال فکر کند.
فقط گفت:
+امیدوارم هر تصمیمی که میگیری...
+فراموش نکنی کسی در اینجا هست که منتظر دیدنت خواهد بود.
جونگکوک برای لحظهای چیزی نگفت.
اما آن جمله را در ذهنش نگه داشت.
چون برای اولین بار از وقتی وارد این دنیا شده بود...
احساس کرد شاید اینجا فقط یک مکان غریبه نیست.
شاید خانه، همیشه جایی نیست که از آن آمدهای.
گاهی...
خانه جایی است که کسی تو را همانطور که هستی میپذیرد.
در دوردست، پشت دیوارهای قصر...
سوآ همه چیز را دیده بود.
و فهمیده بود فاصله انداختن بین آن دو، سختتر از چیزی است که تصور میکرد.
اما او هنوز تصمیمش را نگرفته بود.
و سرنوشت...
آرام آرام به سمت لحظهای میرفت که همه چیز را تغییر میداد.
~~~
ادامه دارد...
- ۱.۴k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط