{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part : ¹³

part : ¹³

سکوت سنگینی تالار را پر کرده بود.

همه نگاه‌ها به جونگ‌کوک دوخته شده بود.

پسری که تا چند روز قبل هیچ‌کس حتی نامش را نمی‌دانست...

حالا تبدیل به بزرگ‌ترین سؤال قصر شده بود.

پادشاه آرام پرسید:

°آیا چیزی که این خدمتکار می‌گوید حقیقت دارد؟

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

نه به خاطر اینکه جوابی نداشت...

بلکه چون می‌دانست حقیقت او برای این دنیا بیش از حد عجیب است.

بکهیون به او نگاه کرد.

برای اولین بار، در چشمانش چیزی شبیه نگرانی دیده می‌شد.

+جونگ‌کوک.

صدای بکهیون آرام بود.

+خودت بگو.

جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید.

نگاهش را پایین انداخت.

_من از جایی آمده‌ام که شما نمی‌شناسید.

همهمه‌ای میان افراد حاضر افتاد.

_من قصد فریب دادن کسی رو نداشتم.

مکث کرد.

_فقط... خودم هم نمی‌دونستم چرا اینجا هستم.

پادشاه ساکت ماند.

اما سوآ آرام جلو آمد.

≈اگر حقیقتی وجود نداشت، چرا آن را پنهان کرد؟

جونگ‌کوک نگاهش کرد.

نمی‌دانست چه بگوید.

چون حتی خودش هم از این اتفاق می‌ترسید.

اما قبل از اینکه کسی چیزی بگوید، صدای بکهیون بلند شد.

+کافیست.

همه ساکت شدند.

بکهیون به سوآ نگاه کرد.

+او به کسی آسیب نزده.

≈اما سرورم...

بکهیون حرفش را قطع کرد.

+من هنوز تمام حرف‌هایش را نشنیده‌ام.

این جمله باعث تعجب همه شد.

شاهزاده‌ای که همیشه تصمیم‌هایش را بدون تردید می‌گرفت...

حالا برای یک نفر صبر می‌کرد.

...

بعد از پایان جلسه، جونگ‌کوک در راهروی قصر ایستاده بود.

احساس سنگینی عجیبی داشت.

او نمی‌خواست بکهیون به خاطر او درگیر شود.

آرام گفت:

_نباید از من دفاع می‌کردی.

بکهیون که پشت سرش ایستاده بود، جواب داد:

+چرا؟

جونگ‌کوک برگشت.

_چون من واقعاً یک غریبه‌ام.

چند لحظه سکوت شد.

بکهیون آرام گفت:

+شاید برای این قصر غریبه باشی...

مکث کرد.

+اما برای من دیگر فقط یک غریبه نیستی.

جونگ‌کوک برای لحظه‌ای چیزی نگفت.

این اولین بار بود که بکهیون چنین حرفی می‌زد.

نه به عنوان یک شاهزاده.

بلکه به عنوان خودش.

در دوردست، سوآ این صحنه را دید.

و فهمید...

هرچه بیشتر تلاش کند آن دو را از هم دور کند، بیشتر متوجه می‌شود که پیوندشان چیزی نیست که به راحتی از بین برود.

اما حسادت...

گاهی باعث می‌شود انسان خطرهایی را نبیند که خودش به وجود آورده است.

و این تازه آغاز امتحان سرنوشت بود.

~~~

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۷)

part : ¹⁴شب آرامی قصر را فرا گرفته بود.اما در دل جونگ‌کوک آر...

part : ¹²از آن روز به بعد، چیزی در قصر تغییر کرده بود.جونگ‌ک...

part : ¹¹صبح روز بعد، قصر مثل همیشه با صدای رفت‌وآمد خدمتکار...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۱۳: خط قرمزسالن صبحانه چند ثانیه کاملاً سا...

part : ⁸صدای قدم‌های بکهیون در راهروهای بلند قصر می‌پیچید.هر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط