رمان عشق من واقعیه
رمان عشق من واقعیه
خیابون | part60
- خب پیاده شو
+ اها باشه
ویو نیلا
پیاده شدیم و به سمت رستوران راهی شدیم ...
خیلی قشنگ و بزرگ بود
رفتیم سر یه میز نشستیم
- خب چی میخوری ؟
+ هومم .. نمیدونم
- من سفارش بدم ؟
+ به سلیقت اعتماد دارم...
جونگ کوک لبخندی
گارسون اومد و غذا رو سفارش داد ( نمیدونم چی خودتون یه چیزی در نظر بگیرین )
غذا رو آوردن و مشغول غذا خورن شدیم ...
- میگم به سوال بپرسم ؟
+ هوممم بپرس ..
- میگم اگه یه روزی بچه دار بشی دوست داری دختر باشه با پسر ... اصلا دوست داری اسمشو چی بزاری ؟
+ اوممم نمیدونم تا حالا بهش فکر نکردم ... تو چطور ؟
- خب من از بچگی دوست داشتم یه دختر داشته باشم و اسمشو بزارم تیدا
+ اوهوم اسم قشنگیه ... خب تو هم دیگه کم کم باید به فکر تشکیل خانواده باشی
- اره خب .. درسته
+ کسیو زیرنظر نداری ؟
- چرا خب ..
+ خب ؟
- ولش کن ... غذاتو بخور
چند دقيقه ای در سکوت سپری شد و غذامون رو خوریم
جونگ کوک حساب کرد و رفتیم بیرون
- خب الان چکار کنیم ...
+ اِمممم بیا پیاده روی کنیم
- پیاده روی ؟
+ اره بیا بی هدف قدم بزنیم ...
- باووشه
ویو جونگ کوک
نیلا ازم خواست بهم پیاده روی کنیم ...
ذوقش واسه پیاده روی عجیب بود..
با شوق توی خیابونا قدم میزدیم و مسخره لازم درمیوردیم
........
بعد از نیم ساعت پیادهروی به یه کوچه ی خلوت رسیده بودیم هیچکی تو کوچه نبود و خیلی هم تاریک بود ...
+ چقدر خلوته
- وایسا یه دیقه ( با صدای پایین )
+ چیه چرا آروم حرف میزنی؟
- از اونور یه صدایی میاد
یکم نزدیک رفتیمو نگم که چی دیدیم...
یه دختر و پسر تقریبا عمان و سال خودمون بودن که داشتن همدیگرو میبوسیدن ...
اونا مارو ندیدن و ما کاملا همه چیز رو مشاهده کردیم
نگاهمو به نیلا دادم که نیلا هم برگشت و منو نگاه کرد
خیلی نزدیک بودیم
نمیتونست نگاهم رو کنترل کنم و همش سر میخورد سمت لبای نیلا ...
همون لبایی که اون شب روانیم کردن ...
همینطور خمار بهش زل زده بودم
که ......
شرط
لایک ۳۰
کامنت ۳۰
بازنشر ۱۵
خیابون | part60
- خب پیاده شو
+ اها باشه
ویو نیلا
پیاده شدیم و به سمت رستوران راهی شدیم ...
خیلی قشنگ و بزرگ بود
رفتیم سر یه میز نشستیم
- خب چی میخوری ؟
+ هومم .. نمیدونم
- من سفارش بدم ؟
+ به سلیقت اعتماد دارم...
جونگ کوک لبخندی
گارسون اومد و غذا رو سفارش داد ( نمیدونم چی خودتون یه چیزی در نظر بگیرین )
غذا رو آوردن و مشغول غذا خورن شدیم ...
- میگم به سوال بپرسم ؟
+ هوممم بپرس ..
- میگم اگه یه روزی بچه دار بشی دوست داری دختر باشه با پسر ... اصلا دوست داری اسمشو چی بزاری ؟
+ اوممم نمیدونم تا حالا بهش فکر نکردم ... تو چطور ؟
- خب من از بچگی دوست داشتم یه دختر داشته باشم و اسمشو بزارم تیدا
+ اوهوم اسم قشنگیه ... خب تو هم دیگه کم کم باید به فکر تشکیل خانواده باشی
- اره خب .. درسته
+ کسیو زیرنظر نداری ؟
- چرا خب ..
+ خب ؟
- ولش کن ... غذاتو بخور
چند دقيقه ای در سکوت سپری شد و غذامون رو خوریم
جونگ کوک حساب کرد و رفتیم بیرون
- خب الان چکار کنیم ...
+ اِمممم بیا پیاده روی کنیم
- پیاده روی ؟
+ اره بیا بی هدف قدم بزنیم ...
- باووشه
ویو جونگ کوک
نیلا ازم خواست بهم پیاده روی کنیم ...
ذوقش واسه پیاده روی عجیب بود..
با شوق توی خیابونا قدم میزدیم و مسخره لازم درمیوردیم
........
بعد از نیم ساعت پیادهروی به یه کوچه ی خلوت رسیده بودیم هیچکی تو کوچه نبود و خیلی هم تاریک بود ...
+ چقدر خلوته
- وایسا یه دیقه ( با صدای پایین )
+ چیه چرا آروم حرف میزنی؟
- از اونور یه صدایی میاد
یکم نزدیک رفتیمو نگم که چی دیدیم...
یه دختر و پسر تقریبا عمان و سال خودمون بودن که داشتن همدیگرو میبوسیدن ...
اونا مارو ندیدن و ما کاملا همه چیز رو مشاهده کردیم
نگاهمو به نیلا دادم که نیلا هم برگشت و منو نگاه کرد
خیلی نزدیک بودیم
نمیتونست نگاهم رو کنترل کنم و همش سر میخورد سمت لبای نیلا ...
همون لبایی که اون شب روانیم کردن ...
همینطور خمار بهش زل زده بودم
که ......
شرط
لایک ۳۰
کامنت ۳۰
بازنشر ۱۵
- ۱.۲k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط