رمان عشق من واقعیه
رمان عشق من واقعیه
بارون | part61
همینطور خمار بهش زل زده بودم
که یهو زد زیر خنده
- چی شد
همونجور که داشت میخندید جواب داد
+ قیافت
و ادامه داد به خندیدن
- مگه قیافم چشه؟
+ خیلی خنده داری
- واااا
و همینجور به خندیدن ادامه داد
کمی از اونجا دور شدیم که مبادا اون دو کفتر عاشق متوجه ما بشن و معذب بشن
+ ولی خوشبحالشون
- هوم ؟
+ میگم خوشبحالشون عاشق هم شدن و بقیه عمرشون کنار هم با خوشبختی زندگی میکنن
نه منی که باید اینجوری یا کسی که هیچ علاقه ای بهش ندارم زندگی کنم
- نیلا
+ چیه ؟
دست از راه رفتن برداشتم و روبه روی نیلا قرار گرفتم و دستاشو گرفتم
- خب فکر کنم اولین رابطه زندگیت با من بوده ...
پس قول میدم تا آخر عمرم تا وقتی نفس میکشم مواظبت باشم و نزارم کسی کوچکترین آسیبی بهت برسونه ... خب ... تا من هستم نمیزارم مال کس دیگه باشی ... خب
نیلا همونطور سرشو گرفته بود پایین و با سر حرفای جونگ کوک رو تایید میکرد که با احساس قطره آبی که روی سر و صورتش حس کرد سرش رو به سمت آسمون گرفت ...
ذوق زده لبخندی رد و رو به کوک کرد و گفت
+ جونگ کوکا بارونههه
- اوم درسته
+ جونگ کوکااا
- چیه ؟
+ ماشین کجاست ؟
- هوم ؟
+ ماشین ؟
- بدو نیلا بدو
دستشو گرفتم شروع کردیم به دویدن زیر بارون
هر ثانیه بارون شدید تر میشد و صدای خنده های ما هم بلند تر میشد ...
هر دوتا مون کاملا خیس شده بودیم ...
بالاخره بعد از کلی دوییدن رسیدیم به ماین و سوار شدیم ...
توی راه هم آهنگ شاد گذاشتیم و کلی مسخره بازی درآوردیم و در آخر بعد از سه ساعت دور دور کردن به خونه رسیدیم
ساعت ۲ شب بود
همه خواب بودن با هر بدبختی سعی کردیم بی صدا وارد خونه بشیم تا کسی رو بیدار نکنیم
با نیلا خداحافظی کردم و بعد از شب بخیر گفت راهی اتاق خودم شدم
از پله ها رفتم بالا ...
که با دیدن چیزی که جلوم بود خشکم زد ...
فاخ سر نوشت این چند پارت پدرم دراومد😭
شرط
لایک ۳۰
کامنت ۳۰
بازنشر ۱۵
بارون | part61
همینطور خمار بهش زل زده بودم
که یهو زد زیر خنده
- چی شد
همونجور که داشت میخندید جواب داد
+ قیافت
و ادامه داد به خندیدن
- مگه قیافم چشه؟
+ خیلی خنده داری
- واااا
و همینجور به خندیدن ادامه داد
کمی از اونجا دور شدیم که مبادا اون دو کفتر عاشق متوجه ما بشن و معذب بشن
+ ولی خوشبحالشون
- هوم ؟
+ میگم خوشبحالشون عاشق هم شدن و بقیه عمرشون کنار هم با خوشبختی زندگی میکنن
نه منی که باید اینجوری یا کسی که هیچ علاقه ای بهش ندارم زندگی کنم
- نیلا
+ چیه ؟
دست از راه رفتن برداشتم و روبه روی نیلا قرار گرفتم و دستاشو گرفتم
- خب فکر کنم اولین رابطه زندگیت با من بوده ...
پس قول میدم تا آخر عمرم تا وقتی نفس میکشم مواظبت باشم و نزارم کسی کوچکترین آسیبی بهت برسونه ... خب ... تا من هستم نمیزارم مال کس دیگه باشی ... خب
نیلا همونطور سرشو گرفته بود پایین و با سر حرفای جونگ کوک رو تایید میکرد که با احساس قطره آبی که روی سر و صورتش حس کرد سرش رو به سمت آسمون گرفت ...
ذوق زده لبخندی رد و رو به کوک کرد و گفت
+ جونگ کوکا بارونههه
- اوم درسته
+ جونگ کوکااا
- چیه ؟
+ ماشین کجاست ؟
- هوم ؟
+ ماشین ؟
- بدو نیلا بدو
دستشو گرفتم شروع کردیم به دویدن زیر بارون
هر ثانیه بارون شدید تر میشد و صدای خنده های ما هم بلند تر میشد ...
هر دوتا مون کاملا خیس شده بودیم ...
بالاخره بعد از کلی دوییدن رسیدیم به ماین و سوار شدیم ...
توی راه هم آهنگ شاد گذاشتیم و کلی مسخره بازی درآوردیم و در آخر بعد از سه ساعت دور دور کردن به خونه رسیدیم
ساعت ۲ شب بود
همه خواب بودن با هر بدبختی سعی کردیم بی صدا وارد خونه بشیم تا کسی رو بیدار نکنیم
با نیلا خداحافظی کردم و بعد از شب بخیر گفت راهی اتاق خودم شدم
از پله ها رفتم بالا ...
که با دیدن چیزی که جلوم بود خشکم زد ...
فاخ سر نوشت این چند پارت پدرم دراومد😭
شرط
لایک ۳۰
کامنت ۳۰
بازنشر ۱۵
- ۷۲۱
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط