{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان عشق من واقعیه

رمان عشق من واقعیه


رز آبی | part59



رفتند و سوار ماشین شدن ...
به سمت مقصد نامشخص راهی شدن...

- خب کجا بریم
+ نمیدونممم

بعد از چند دقیقه رانندگی جایی پارک کرد و پیاده شد ...

+ وااا کجا رفت ؟

بعد از چند دقیقه معطلی در سمت نیلا باز شد

+ جونگکوکا کجا رفتی ؟
- خب

دسته گلی که پشتش قایم کرده بود سمت نیلا گرفت

- شنیدم گل دوست داری

نیلا از دیدن اون دسته گل رز آبی چشماش برق برقی و قلبش اکلیلی شده بود
هیجان و ذوقی که توی چهرش بود تنها هدف جونگ کوک از گل خریدن بود ..‌.

+ وایییییی از کجا میدونی من عاشق رزآبیممممممم
- دیگه...
+ واییی مرسییییییی
- خواهش

در و بست خودش سوار ماشین شد ..

+ حالا نگفتی به چه مناسبت
- گل خریدن واسه یه پرنسس که مناسبت نمیخواد

نیلا لبخند شیرینی زد

+ ای کلک ... نکنه میخوای مخمو بزنی هوممم ....

جونگ کوک هم تک خنده ای کرد

- میگم یه سوال
+ چی ؟
- دوست داشتی بجای سوهو با من ازدواج کنی ؟
× اوممم نمیدونم ..... اگه قول می دادی هیچوقت مست نکنی خب شاید آره .....
- اووو تازه شاید ... از خداتم باشه شوهری مثل من داشته باشی ..
+ برو بابا بچه پرو

از شیرینی لحن حرف زدن نیلا ..‌ کوک خنده ای کرد

- خب
+ خب ؟
- چکار کنیم
+ گشنمه بریم یه چیزی بخوریم
- اوکی

بعد چند مین رانندگی رسیدن به یه رستوران
بزگ و باشکوه

- خب پیاده شو ... نیلا

کمی نزدیک تر رفت و دید که خوابش گرفته

- آخه چقدر تو میخوابی

هر کاری می‌کرد دلش نمیومد بیدارش کنه
که گوشی نیلا شروع کرد به زنگ خوردن و نیلا از خواب پرید
گوشیش رو برداشت

- کیه ؟
+ جیمینه
- ولش کن نمیخواد جواب بدی
+ شاید کار واجبی داره خب
- نه نداره ولش کن ... یه امشبو گوشیتو خاموش کن .. بزار یکم آرامش داشته باشیم ......
+ باش ‌‌‌... راستی چی شد رسیدیم ؟
- بله


شرط
لایک ۳۰
کامنت ۳۰
بازنشر ۱۵
دیدگاه ها (۳۱)

رمان عشق من واقعیه خیابون | part60- خب پیاده شو + اها باشهو...

رمان عشق من واقعیه بارون | part61همینطور خمار بهش زل زده بود...

رمان عشق من واقعیه عاشق | part58جونگ کوک لبخند پیروزمندانه ا...

رمان عشق من واقعیه پاستا | part57نیلا هم دوباره سرشو گذاشت ر...

رمان عشق من واقعیه بوسه | part 63که چشمای جونگ کوک سر خورد س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط