تک پارتی
تک پارتی
ویو ا.ت
دیشب منو جونگ کوک دعوا کردیم چون توی مهمونی من با پسر خالم گرم گرفته بودم پس تصمیم گرفتم امروز با کارت جونگ کوک برم خرید ، وارد یکی از بزرگترین مجتمع های خرید سئول شدم و یکی یکی مغازه ها رو گشتم و هر چیزی رو که دیدم و دلم خواست خریدم یهو به خودم اومدم و دیدم که چیزی نمونده که نخریده باشم لباس که چهار تا دست گرفتم ، سه جفت کفش ، دو تا کیف ، انواع لوازم آرایشی دیور ، سه تا عطر ، انواع اکسسوری و ساعت ، دو تا کلاه و سه تا کتاب هم گرفته بودم برای موقعی که حوصلم سر میره بخونم نزدیک ساعت ۹ شب شده بود و سوار ماشین شدم و راه افتادم به سمت خونه و هر چقدر به خونه نزدیک میشدم ترس و استرسم بیشتر میشد که نکنه جونگ کوک به خاطر خریدا دعوام کنه توی راه وایسادم و غذا هم گرفتم و دوباره حرکت کردم به سمت خونه
۵ مین بعد
رسیدم و ماشین رو پارک کردم و خرید ها و غذا رو برداشتم و رفتم داخل خرید ها رو روی اُپن گذاشتم و با صدای جونگ کوک با ترس به سمتش برگشتم
جونگ کوک : اوه بیب اومدی ، کجا بودی ؟
ا.ت : خ خرید
جونگ کوک : رفته بودی خرید یا پاساژ رو بار بزنی ؟
ا.ت : ببخشید
جونگ کوک : ببخشم ؟ برای چی ببخشم ؟ مگه چکار کردی ؟ حوصلت سررفته بود رفتی خرید ، جرم که نکردی
با تعجب تو چشماش زل زدم
ا.ت : یعنی نمیخوای به خاطر این همه خرید دعوام کنی ؟
جونگ کوک تک خنده ای کرد و گفت : ببینم نکنه فکر کردی چون خیلی خرید کردی من قراره دعوات کنم ؟
ا.ت : خب گفتم شاید چون خیلی گرون شدن دعوام کنی
جونگ کوک زد زیر خنده و گفت : تو ده برابر اینم خرید میکردی من برداشته شدن پول از حسابم رو متوجه نمیشدم چون میدونی اممم من خیلی پولدارم و اگه این خرید ها باعث شده باشه که دعوای دیشب رو فراموش کنی من خوشحال میشم
ا.ت : شوهر پولدار و جذاب من ( با خنده )
جونگ کوک : خب من خیلی گشنمه
ا.ت : شکمو ( پوکر )
ا.ت : غذا گرفتم بیا بخوریم
جونگ کوک : وای عاشقتم
ا.ت با خنده : منم
پایان .
ویو ا.ت
دیشب منو جونگ کوک دعوا کردیم چون توی مهمونی من با پسر خالم گرم گرفته بودم پس تصمیم گرفتم امروز با کارت جونگ کوک برم خرید ، وارد یکی از بزرگترین مجتمع های خرید سئول شدم و یکی یکی مغازه ها رو گشتم و هر چیزی رو که دیدم و دلم خواست خریدم یهو به خودم اومدم و دیدم که چیزی نمونده که نخریده باشم لباس که چهار تا دست گرفتم ، سه جفت کفش ، دو تا کیف ، انواع لوازم آرایشی دیور ، سه تا عطر ، انواع اکسسوری و ساعت ، دو تا کلاه و سه تا کتاب هم گرفته بودم برای موقعی که حوصلم سر میره بخونم نزدیک ساعت ۹ شب شده بود و سوار ماشین شدم و راه افتادم به سمت خونه و هر چقدر به خونه نزدیک میشدم ترس و استرسم بیشتر میشد که نکنه جونگ کوک به خاطر خریدا دعوام کنه توی راه وایسادم و غذا هم گرفتم و دوباره حرکت کردم به سمت خونه
۵ مین بعد
رسیدم و ماشین رو پارک کردم و خرید ها و غذا رو برداشتم و رفتم داخل خرید ها رو روی اُپن گذاشتم و با صدای جونگ کوک با ترس به سمتش برگشتم
جونگ کوک : اوه بیب اومدی ، کجا بودی ؟
ا.ت : خ خرید
جونگ کوک : رفته بودی خرید یا پاساژ رو بار بزنی ؟
ا.ت : ببخشید
جونگ کوک : ببخشم ؟ برای چی ببخشم ؟ مگه چکار کردی ؟ حوصلت سررفته بود رفتی خرید ، جرم که نکردی
با تعجب تو چشماش زل زدم
ا.ت : یعنی نمیخوای به خاطر این همه خرید دعوام کنی ؟
جونگ کوک تک خنده ای کرد و گفت : ببینم نکنه فکر کردی چون خیلی خرید کردی من قراره دعوات کنم ؟
ا.ت : خب گفتم شاید چون خیلی گرون شدن دعوام کنی
جونگ کوک زد زیر خنده و گفت : تو ده برابر اینم خرید میکردی من برداشته شدن پول از حسابم رو متوجه نمیشدم چون میدونی اممم من خیلی پولدارم و اگه این خرید ها باعث شده باشه که دعوای دیشب رو فراموش کنی من خوشحال میشم
ا.ت : شوهر پولدار و جذاب من ( با خنده )
جونگ کوک : خب من خیلی گشنمه
ا.ت : شکمو ( پوکر )
ا.ت : غذا گرفتم بیا بخوریم
جونگ کوک : وای عاشقتم
ا.ت با خنده : منم
پایان .
- ۳۸۴
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط