تتو آرتیست من part
تتو آرتیست من [part²³]
*ا/ت ویو*
ولی اصلاً جرات نکردم جوابم رو براش بفرستم. ساعت ۱۲ شب شده بود، در حالی که به پیامم نگاه و بهش فکر میکردم خوابم برد و توی خوابم کوک رو دیدم.
-سلام پرنسس!
+هااا؟ اووو... س-سلام.
-چرا پیام نمیدی پس؟
+چرا اتفاقاً الان میخواستم بهت پیام بدم.
-نظرت چیه هاااا؟ بگو لطفاااا. (با چشمای مظلوم)
+راستش... عاااام... جوابم منف-منفیه.
-چی؟ مگه تو دوستم نداری؟
+آره.
-خب... پس چرا جوابت منفیه؟
+نمید... نمیدونم چو... چون... م-
-چون هنوز آماده نیستی؟ و میترسی؟
+آره.
-خب با این کارت هم من و هم تو ناراحت میشیم که.
+واقعاً نمیدونم چیکار کنم.
-پرنسس من... من وا-
دوباره از خواب بلند شدم، وقتی بهم میگفت پرنسس حس عجیبی که نمیدونستم چیه میگرفتم، با کمی فکر کردن نظرم کاملا نسبت بهش عوض شده بود ، پیاممو پاک کردم و یه پیام دیگه نوشتم.
《سلام جونگکوک شاید حرفم برات عجیب باشه... شایدم قابل پیشبینی بوده باشه ولی... من جوابم مثبته... راستش منم یکم ازت خوشم میاد.》
هنوز پیاممو واسش نفرستادم و داشتم به جوابی که قلبم گفته بود فکر میکردم، فکر کردنم اونقدری طول کشید که ساعت ۲ صبح شد، دو ساعت داشتم به جوابم نگاه میکردم که به هر حال چشمام سنگین شد و خوابم برد. یه لحظه سرمایی رو روی انگشتم احساس کردم، چشمامو که باز کردم دیدم ناخواسته جواب رو براش فرستادم. چی؟ من چیکار کردم؟ حتی از جوابم زیاد مطمئن نبودم. خواستم قبل اینکه پیامم براش ارسال بشه پاکش کنم ولی... خیلی دیر شده بود. پیامم واسش ارسال شد. ا/ت خاک تو سرت.
گوشیم رو خاموش کردم و روی میز کنار تخت گذاشتم، داشتم سعی میکردم بخوابم، حتی یک دقیقه هم از ارسال پیامم نگذشته بود که صدای زنگ از گوشیم بلند شد، گوشیمو برداشتم که ببینم کیه و در عین تعجب دیدم که جونگکوک داره بهم زنگ میزنه و جواب دادم.
-جدی؟ تو از حرفت مطمئنی؟... راستی... اهمممم... سلام.
+س-سلام آره.
-وااااای دختر... نمیدونی چقدر خوشحالم... میشه امشب همدیگرو ببینیم؟
+هاااا؟... الان؟... نه.. الان دیر وقته.
-خب... پس... میشه فردا همو ببینیم؟
+کجا؟
-رستو... نه... همون کافهای که تو توش کار میکنی.
+باشه... پس... فردا همو میبینیم.
-یه لحظه صبر کن... یعنی الان ما دوست دختر دوست پسریم؟
+عااام... آره دیگه.
-اوکی فردا میبینمت... بای.
+خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم.
*کوک ویو*
ساعت ۲ شب بود، وقتی سرم رو روی بالش گذاشتم و چشمام رو بستم، صدای پیام از گوشیم اومد گوشیم رو برداشتم و یه نگاه به پیام انداختم، ا/ت بود، با کلی استرس به پیامش نگاه کردم. چی؟ جوابش مثبته؟ نکنه اشتباهی فرستاده؟ با سرعت بهش زنگ زدم و ا/ت هم بدون توقف جواب داد و بله مثل اینکه اشتباهی نفرستاده، بالاخره ما با هم قرار میزاریم. باهاش توی کافهای که کار میکرد قرار گذاشتم، برام خیلی عجیب بود،یعنی منم دوست دختر دارم، دوست دخترم هم ا/ته؟ پشماممممممم... خیلی خوشحال بودم، از پلهها رفتپ پایین، رفتم توی اتاق نشیمن و هی بالا و پایین میپریدم. ساعت برام خیلی کند میگذشت، هنوز ساعت ۲ بود، منتظر بودم که ساعت ۶ بشه ولی از هیجان خوابم نمیبرد، روی کاناپهی رو به روی تلویزیون نشستم و شروع کردم به پی اس فایو بازی کردن، غرق بازی شدم و زمان از دستم در رفت، به ساعت نگاه کردم، ساعت ۵ صبح بود، خواستم برم آماده بشم ولی با خودم گفتم که یه دست دیگه بازی کنم، شروع به دست بعدی بازی کردم که نفهمیدم و چشمام کم کم بسته شد. چشمام رو که باز کردم دیدم پی اس فایو هنوز روشنه و توی بازی باختم، اعصابم خورد شده بود به ساعت نگاه کردم، ساعت ۱ ظهر بود،سریع بلند شدم و پس اس فایو رو خاموش کردم و رفتم حموم.
بعد از مدتی از حموم اومدم بیرون و رفتم تو اتاقم که آماده بشم، رفتم سمت کمد لباسام و لباسی که با ا/ت ست بودم رو برداشتم و پوشیدم موهام رو خشک کردم و یه حالت دختر کش دادم تا ا/ت بیشتر ازم خوشش بیاد. گوشیم رو به همراه سوئیچم برداشتم و رفتم توی پارکینگ و سوار ماشینم شدم و به سمت کافه حرکت کردم، ساعت نزدیکای ۲ ظهر بود.
پارت قبلی رو قضاوت کردید... آرامش خودتون حفظ کنید... بنظرتون اگه قرار بود ا/ت به جونگکوک جواب منفی بده... رمان دو فصل میشد؟ معلومه که ا/ت بهش جواب مثبت میده.
خب... خلاصه امیدوارم خوشتون بیاد... من از ۱۸۳ نفر دنبال کننده خداییش انتظار بیشتری واسه کامنت و لایک داشتم... به هر حال حمایت فراموش نشه قشنگام🫶🏻🤍
تا پارت بعدی بدرود😊🎀
شرط:
Like:20
Comment:20
*ا/ت ویو*
ولی اصلاً جرات نکردم جوابم رو براش بفرستم. ساعت ۱۲ شب شده بود، در حالی که به پیامم نگاه و بهش فکر میکردم خوابم برد و توی خوابم کوک رو دیدم.
-سلام پرنسس!
+هااا؟ اووو... س-سلام.
-چرا پیام نمیدی پس؟
+چرا اتفاقاً الان میخواستم بهت پیام بدم.
-نظرت چیه هاااا؟ بگو لطفاااا. (با چشمای مظلوم)
+راستش... عاااام... جوابم منف-منفیه.
-چی؟ مگه تو دوستم نداری؟
+آره.
-خب... پس چرا جوابت منفیه؟
+نمید... نمیدونم چو... چون... م-
-چون هنوز آماده نیستی؟ و میترسی؟
+آره.
-خب با این کارت هم من و هم تو ناراحت میشیم که.
+واقعاً نمیدونم چیکار کنم.
-پرنسس من... من وا-
دوباره از خواب بلند شدم، وقتی بهم میگفت پرنسس حس عجیبی که نمیدونستم چیه میگرفتم، با کمی فکر کردن نظرم کاملا نسبت بهش عوض شده بود ، پیاممو پاک کردم و یه پیام دیگه نوشتم.
《سلام جونگکوک شاید حرفم برات عجیب باشه... شایدم قابل پیشبینی بوده باشه ولی... من جوابم مثبته... راستش منم یکم ازت خوشم میاد.》
هنوز پیاممو واسش نفرستادم و داشتم به جوابی که قلبم گفته بود فکر میکردم، فکر کردنم اونقدری طول کشید که ساعت ۲ صبح شد، دو ساعت داشتم به جوابم نگاه میکردم که به هر حال چشمام سنگین شد و خوابم برد. یه لحظه سرمایی رو روی انگشتم احساس کردم، چشمامو که باز کردم دیدم ناخواسته جواب رو براش فرستادم. چی؟ من چیکار کردم؟ حتی از جوابم زیاد مطمئن نبودم. خواستم قبل اینکه پیامم براش ارسال بشه پاکش کنم ولی... خیلی دیر شده بود. پیامم واسش ارسال شد. ا/ت خاک تو سرت.
گوشیم رو خاموش کردم و روی میز کنار تخت گذاشتم، داشتم سعی میکردم بخوابم، حتی یک دقیقه هم از ارسال پیامم نگذشته بود که صدای زنگ از گوشیم بلند شد، گوشیمو برداشتم که ببینم کیه و در عین تعجب دیدم که جونگکوک داره بهم زنگ میزنه و جواب دادم.
-جدی؟ تو از حرفت مطمئنی؟... راستی... اهمممم... سلام.
+س-سلام آره.
-وااااای دختر... نمیدونی چقدر خوشحالم... میشه امشب همدیگرو ببینیم؟
+هاااا؟... الان؟... نه.. الان دیر وقته.
-خب... پس... میشه فردا همو ببینیم؟
+کجا؟
-رستو... نه... همون کافهای که تو توش کار میکنی.
+باشه... پس... فردا همو میبینیم.
-یه لحظه صبر کن... یعنی الان ما دوست دختر دوست پسریم؟
+عااام... آره دیگه.
-اوکی فردا میبینمت... بای.
+خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم.
*کوک ویو*
ساعت ۲ شب بود، وقتی سرم رو روی بالش گذاشتم و چشمام رو بستم، صدای پیام از گوشیم اومد گوشیم رو برداشتم و یه نگاه به پیام انداختم، ا/ت بود، با کلی استرس به پیامش نگاه کردم. چی؟ جوابش مثبته؟ نکنه اشتباهی فرستاده؟ با سرعت بهش زنگ زدم و ا/ت هم بدون توقف جواب داد و بله مثل اینکه اشتباهی نفرستاده، بالاخره ما با هم قرار میزاریم. باهاش توی کافهای که کار میکرد قرار گذاشتم، برام خیلی عجیب بود،یعنی منم دوست دختر دارم، دوست دخترم هم ا/ته؟ پشماممممممم... خیلی خوشحال بودم، از پلهها رفتپ پایین، رفتم توی اتاق نشیمن و هی بالا و پایین میپریدم. ساعت برام خیلی کند میگذشت، هنوز ساعت ۲ بود، منتظر بودم که ساعت ۶ بشه ولی از هیجان خوابم نمیبرد، روی کاناپهی رو به روی تلویزیون نشستم و شروع کردم به پی اس فایو بازی کردن، غرق بازی شدم و زمان از دستم در رفت، به ساعت نگاه کردم، ساعت ۵ صبح بود، خواستم برم آماده بشم ولی با خودم گفتم که یه دست دیگه بازی کنم، شروع به دست بعدی بازی کردم که نفهمیدم و چشمام کم کم بسته شد. چشمام رو که باز کردم دیدم پی اس فایو هنوز روشنه و توی بازی باختم، اعصابم خورد شده بود به ساعت نگاه کردم، ساعت ۱ ظهر بود،سریع بلند شدم و پس اس فایو رو خاموش کردم و رفتم حموم.
بعد از مدتی از حموم اومدم بیرون و رفتم تو اتاقم که آماده بشم، رفتم سمت کمد لباسام و لباسی که با ا/ت ست بودم رو برداشتم و پوشیدم موهام رو خشک کردم و یه حالت دختر کش دادم تا ا/ت بیشتر ازم خوشش بیاد. گوشیم رو به همراه سوئیچم برداشتم و رفتم توی پارکینگ و سوار ماشینم شدم و به سمت کافه حرکت کردم، ساعت نزدیکای ۲ ظهر بود.
پارت قبلی رو قضاوت کردید... آرامش خودتون حفظ کنید... بنظرتون اگه قرار بود ا/ت به جونگکوک جواب منفی بده... رمان دو فصل میشد؟ معلومه که ا/ت بهش جواب مثبت میده.
خب... خلاصه امیدوارم خوشتون بیاد... من از ۱۸۳ نفر دنبال کننده خداییش انتظار بیشتری واسه کامنت و لایک داشتم... به هر حال حمایت فراموش نشه قشنگام🫶🏻🤍
تا پارت بعدی بدرود😊🎀
شرط:
Like:20
Comment:20
- ۱.۲k
- ۱۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط