تتو آرتیست من part
تتو آرتیست من [part²²]
*ا/ت ویو*
ساعت ۱۰ صبح از خواب بیدار شدم، چون امروز جمعه بود، مثل دیروز دیر از خواب بیدار شدم و از تختم اومدم بیرون و رفتم سمت دستشویی و آبی به دست و صورتم زدم. بعدش رفتم سمت آشپزخونه و دیدم مامانم داره صبحونه میخوره تا منو دید برام توی بشقاب غذا ریخت.
×عااا... ا/ت بیدار شدی؟ بیا غذا بخور.
+آره... باشه.
شروع کردم به غذا خوردن. بعد از تموم کردن غذا، رفتم توی اتاقم و اوقات فراغتم رو با کلی کارهای چرت و پرت مثل: ور رفتن با گوشی، خوابیدن دوباره ور رفتن با گوشی و دوباره خوابیدن گذروندم. حتی وقتی خواب بودم جونگکوک اومد توی خوابم و بهم میگفت:
- پرنسس من! یادت رفته نظرتو بهم بگی؟
+عااا... نه.. یادم نرفته!
- نکنه جوابت منفیه ملکه من؟هااا؟
+ خودمم مطمئن نیستم... شاید... اصلاً نمیدونم... ولی... چرا من رو پرنسس و ملکه صدا میزنی؟
- بالاخره که باید جوابتو بگی و... چون زیبایی و دقیقاً مثل ملکههایی.
+ میگم... به زودی... نوچ... وااااای میشه اینجوری با هم صحبت نکنی؟ معذب میشم.
- دروغ نمیگم که واقعیتو میگم تو... تو ملکهی-
که یهو مامانم از خواب بیدارم کرد، ای خدااااا... مامان حداقل میذاشتی که حرفشو کامل کنه... نههه نمیخوااااام... نهههههههه نمیخواااااااام... داشتم از ذوق میمردم... عهههههه!
×ا/ت بیا شام!
+باشه مامان! (با داد)
از اتاق رفتم بیرون و صورتمو توی دستشویی شستم و طبق معمول رفتم توی آشپزخونه و روی صندلی کنار اپن نشستم و غذامو خوردم، موقع غذا خوردن داشتم به این فکر میکردم که به پیشنهاد جونگکوک جواب مثبت بدم یا منفی.
اگه جواب منفی بدم ممکنه ناراحت بشه و عذاب وجدان بگیرم ولی اگه جواب مثبت بدم شاید هم اون و هم من خوشحال بشیم ولی اگه مامانم بفهمه... واویلا... مرگ در راه است.
× ا/ت؟ چرا غذا نمیخوری و باهاش ور میری؟!
+هااااا؟ عههه... چیز... اشتها ندارم... مرسی دیگه نمیخورم.
× هرجور میلته ولی حتی نصف بشقابم نخوردی.
+مرسی دیگه میل ندارم.
ساعت ۸ شب بود و من رفتم توی اتاقم و لباسام رو گرفتم که برم حموم، این دفعه روتین توی حمومم رو خیلی سریع انجام دادم و از حموم اومدم بیرون. رفتم توی اتاقم و لباسم رو پوشیدم، روتین مخصوص مو و صورتم را انجام دادم و بعدش موهام رو خشک کردم، نزدیکای ۱۰ شب بود.
رفتم روی تخت و دراز کشیدم و گوشیم رو از روی میز کنار تختم برداشتم، رفتم توی قسمت شمارههای تازه و شماره جونگ کوک رو سرچ کردم و شمارش رو ذخیره کردم [آقای جئون] تا اگه یه وقت مامانم اونو دید به چُخ نرم که یهو... یادم افتاد زخم پا و شکم رو ضدعفونی نکردم، رفتم سمت آشپزخونه و جعبه کمکهای اولیه رو از توی کابینت برداشتم که یهو مامانم اومد.
×ا/ت چرا جعبهی کمکهای اولیه دستته؟
+هااا؟... چیز... مامان... اهممم... چیزه... آها... توی اتاقم پام گرفت به لبهی تخت... یکم داره خون میاد... میخوام چسب زخم بزنم.
×میخوای من بزنم؟
+عااا؟ نه... بلدم.
×اون چیه دستت؟
+چی؟ این؟ این گوشیمه دیگه!!
×تو که گوشیت این نبود!
+چیز... آهاااا...اینو خودم خریدم... اون گوشیم دیگه خراب شده بود... یه گوشی دیگه خریدم.
×آهاا... خیلی خوب... عجیبه بهم نگفتی.
بدون اینکه چیزی بگم، بدو بدو دویدم سمت اتاقم و بالاخره تونستم در برم، توی اتاقم شروع کردم به ضدعفونی کردن. با اینکه بلد نبودم ضدعفونی بکنم ولی مجبور شدم که دروغ بگم و هیچوقت هم نمیخواستم در مورد چاقو خوردنم به مامانم بگم. لباسام رو در آوردم و در اتاق رو قفل کردم که یه وقت مامانم نیاد تو اتاق. نمیدونستم اول باید چیکار کنم، سعی کردم کارهایی که جونگکوک کرده بود رو به یاد بیارم و چیزایی که یادم اومد رو انجام دادم.
بعد از ضدعفونی کردن، سعی کردم باندپیچی کنم ولی باندپیچی گردنم به پای جونگکوک نمیرسید. بعد از تموم شدن کارم وسایل رو جمع کردم و جعبه رو کنار تختم گذاشتم ساعت ۱۱ شب شده بود و میخواستم به جونگوک پیام بدم ولی نمیدونستم چی بگم.
داشتم فکر میکردم و به سقف زل زده بودم و بین دو راهی مغز و قلبم مونده بودم.
مغزم میگفت:"نه... اگه بهش جواب مثبت بدی خیلی بد میشه جواب منفی بده به نفعته" ولی قلبم میگفت:"اگه نه بگی هم اون ناراحت میشه هم تو... مگه تو دوسش نداری؟ اگه نه بگی به عشقت نمیرسی خره...
هردوشون راست میگفتن، ولی نمیدونستم چیکار بکنم، به مغزم گوش بدم یا قلبم؟
بالاخره بعد از مدتی فکر کردن، جوابمو توی پیام واسش نوشتم: 《سلام جونگکوک... نمیدونم شاید با جوابی که بهتون میدم ناراحت بشی... ولی... متاسفانه من جوابم منفیه.》
قرار بود از خماری درتون بیارم ولی متاسفانه دیگه جا نمیشه... تصمیم گرفتم یکم دیگه شرطا رو زیاد کنم... شما هم لطفا همکاری کنید... قربونتون بشم🫶🏻💋
بدرود سیسیاا😶🌫️
شرط:
Like:20
Comment:20
*ا/ت ویو*
ساعت ۱۰ صبح از خواب بیدار شدم، چون امروز جمعه بود، مثل دیروز دیر از خواب بیدار شدم و از تختم اومدم بیرون و رفتم سمت دستشویی و آبی به دست و صورتم زدم. بعدش رفتم سمت آشپزخونه و دیدم مامانم داره صبحونه میخوره تا منو دید برام توی بشقاب غذا ریخت.
×عااا... ا/ت بیدار شدی؟ بیا غذا بخور.
+آره... باشه.
شروع کردم به غذا خوردن. بعد از تموم کردن غذا، رفتم توی اتاقم و اوقات فراغتم رو با کلی کارهای چرت و پرت مثل: ور رفتن با گوشی، خوابیدن دوباره ور رفتن با گوشی و دوباره خوابیدن گذروندم. حتی وقتی خواب بودم جونگکوک اومد توی خوابم و بهم میگفت:
- پرنسس من! یادت رفته نظرتو بهم بگی؟
+عااا... نه.. یادم نرفته!
- نکنه جوابت منفیه ملکه من؟هااا؟
+ خودمم مطمئن نیستم... شاید... اصلاً نمیدونم... ولی... چرا من رو پرنسس و ملکه صدا میزنی؟
- بالاخره که باید جوابتو بگی و... چون زیبایی و دقیقاً مثل ملکههایی.
+ میگم... به زودی... نوچ... وااااای میشه اینجوری با هم صحبت نکنی؟ معذب میشم.
- دروغ نمیگم که واقعیتو میگم تو... تو ملکهی-
که یهو مامانم از خواب بیدارم کرد، ای خدااااا... مامان حداقل میذاشتی که حرفشو کامل کنه... نههه نمیخوااااام... نهههههههه نمیخواااااااام... داشتم از ذوق میمردم... عهههههه!
×ا/ت بیا شام!
+باشه مامان! (با داد)
از اتاق رفتم بیرون و صورتمو توی دستشویی شستم و طبق معمول رفتم توی آشپزخونه و روی صندلی کنار اپن نشستم و غذامو خوردم، موقع غذا خوردن داشتم به این فکر میکردم که به پیشنهاد جونگکوک جواب مثبت بدم یا منفی.
اگه جواب منفی بدم ممکنه ناراحت بشه و عذاب وجدان بگیرم ولی اگه جواب مثبت بدم شاید هم اون و هم من خوشحال بشیم ولی اگه مامانم بفهمه... واویلا... مرگ در راه است.
× ا/ت؟ چرا غذا نمیخوری و باهاش ور میری؟!
+هااااا؟ عههه... چیز... اشتها ندارم... مرسی دیگه نمیخورم.
× هرجور میلته ولی حتی نصف بشقابم نخوردی.
+مرسی دیگه میل ندارم.
ساعت ۸ شب بود و من رفتم توی اتاقم و لباسام رو گرفتم که برم حموم، این دفعه روتین توی حمومم رو خیلی سریع انجام دادم و از حموم اومدم بیرون. رفتم توی اتاقم و لباسم رو پوشیدم، روتین مخصوص مو و صورتم را انجام دادم و بعدش موهام رو خشک کردم، نزدیکای ۱۰ شب بود.
رفتم روی تخت و دراز کشیدم و گوشیم رو از روی میز کنار تختم برداشتم، رفتم توی قسمت شمارههای تازه و شماره جونگ کوک رو سرچ کردم و شمارش رو ذخیره کردم [آقای جئون] تا اگه یه وقت مامانم اونو دید به چُخ نرم که یهو... یادم افتاد زخم پا و شکم رو ضدعفونی نکردم، رفتم سمت آشپزخونه و جعبه کمکهای اولیه رو از توی کابینت برداشتم که یهو مامانم اومد.
×ا/ت چرا جعبهی کمکهای اولیه دستته؟
+هااا؟... چیز... مامان... اهممم... چیزه... آها... توی اتاقم پام گرفت به لبهی تخت... یکم داره خون میاد... میخوام چسب زخم بزنم.
×میخوای من بزنم؟
+عااا؟ نه... بلدم.
×اون چیه دستت؟
+چی؟ این؟ این گوشیمه دیگه!!
×تو که گوشیت این نبود!
+چیز... آهاااا...اینو خودم خریدم... اون گوشیم دیگه خراب شده بود... یه گوشی دیگه خریدم.
×آهاا... خیلی خوب... عجیبه بهم نگفتی.
بدون اینکه چیزی بگم، بدو بدو دویدم سمت اتاقم و بالاخره تونستم در برم، توی اتاقم شروع کردم به ضدعفونی کردن. با اینکه بلد نبودم ضدعفونی بکنم ولی مجبور شدم که دروغ بگم و هیچوقت هم نمیخواستم در مورد چاقو خوردنم به مامانم بگم. لباسام رو در آوردم و در اتاق رو قفل کردم که یه وقت مامانم نیاد تو اتاق. نمیدونستم اول باید چیکار کنم، سعی کردم کارهایی که جونگکوک کرده بود رو به یاد بیارم و چیزایی که یادم اومد رو انجام دادم.
بعد از ضدعفونی کردن، سعی کردم باندپیچی کنم ولی باندپیچی گردنم به پای جونگکوک نمیرسید. بعد از تموم شدن کارم وسایل رو جمع کردم و جعبه رو کنار تختم گذاشتم ساعت ۱۱ شب شده بود و میخواستم به جونگوک پیام بدم ولی نمیدونستم چی بگم.
داشتم فکر میکردم و به سقف زل زده بودم و بین دو راهی مغز و قلبم مونده بودم.
مغزم میگفت:"نه... اگه بهش جواب مثبت بدی خیلی بد میشه جواب منفی بده به نفعته" ولی قلبم میگفت:"اگه نه بگی هم اون ناراحت میشه هم تو... مگه تو دوسش نداری؟ اگه نه بگی به عشقت نمیرسی خره...
هردوشون راست میگفتن، ولی نمیدونستم چیکار بکنم، به مغزم گوش بدم یا قلبم؟
بالاخره بعد از مدتی فکر کردن، جوابمو توی پیام واسش نوشتم: 《سلام جونگکوک... نمیدونم شاید با جوابی که بهتون میدم ناراحت بشی... ولی... متاسفانه من جوابم منفیه.》
قرار بود از خماری درتون بیارم ولی متاسفانه دیگه جا نمیشه... تصمیم گرفتم یکم دیگه شرطا رو زیاد کنم... شما هم لطفا همکاری کنید... قربونتون بشم🫶🏻💋
بدرود سیسیاا😶🌫️
شرط:
Like:20
Comment:20
- ۲۸۵
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط