تتو آرتیست من part
تتو آرتیست من [part²¹]
*ا/ت ویو*
+آهاا... ولی من شمارتو ندارم. (هارو: از اونجایی که هنوز برگه شماره کوک که نامجون بهش داده بود، توی جیب شلوارش بود و مامانش شلوارش رو توی ماشین لباسشویی انداخت و شست، اون برگه کاملا نابود شد)
-پس... گوشیتو بهم بده.
گوشیم رو از توی جیبم در آوردم و باز کردم و بهش دادم. گوشیم رو گرفت و بعد از اینکه شمارش رو نوشت گوشیم رو بهم برگردوند.
+مرسی خدافظ.
-خدافظ عشقم.
+به من نگو عشقم.
-خب باشه عزیزم.
+هووووف... بدو سریع برو حالا...
-بای... بای.
کلیدم رو از توی جیبم در آوردم و در رو باز کردم و با دیدن صحنهی رو به روم تا مرز سکته رفتم.
مامانم با قیافهی عبوس رو به روی در، روی صندلی نشسته بود و با دست راستش که دمپایی دستش بود، کف دمپایی رو به کف دست چپش میزد.
×تا الان کجای بودی دختره ور پریده؟... هاااا؟
+ما-مامان چیزه... اون دمپایی رو بزار کنار... میتونیم با صحبت حلش کنیم.
×بگو کجا بودی؟
+خب... خونه دیانا دیگه.
×مگه قرار نبود دیشب بیای، الان که ساعت ۱ ظهره! (با داد)
+عههه... خب... ببین... مامان دیشب پیش دیانا که بودم... دیگه نذاشت بیام و گفت بمونم
× خب... هاااا؟ این چیه دستت؟ اصلاً این دیگه چیه تنت؟
+ اهممم... دیانا خرید دیگه.
× مگه دیروز با هم خرید نرفته بودین؟
+ هاا... عاام... راستش... من و دیانا دوباره رفتیم بیرون و دوباره خرید کردیم.
×چی؟ پس چ-
+ عههه... مامان ولش کن دیگه چقدر گیر میدی؟
× خب... من مادرتم.
+ مامان... توروخدا فعلاً بس کن... واقعا خستم!
دیگه هیچی بهم نگفت، خداروشکر از دمپاییش استفاده نکرد و گذاشت برم. رفتم توی اتاقم و رفتم روی تختم و دوباره خوابیدم، با اینکه هیچ کاری نکرده بودم ولی بازم خسته بودم و همونجوری با همون لباسی که جونگکوک برام خریده بود خوابیدم. چشمامو فقط با صدای مامانم باز کردم که بهم میگفت:
× ا/ت... پاشو... چقدر میخوابی تو دختر... پاشو دیگه... بیا شام.
با اکراه از روی تخت بلند شدم و به ساعت نگاه کردم ساعت ۸ بود، یعنی ۷ ساعت خوابیده بودم... عهههه چه خبره آخه... عهههه... بلند شدم و رفتم توی حال که برم شام بخورم.
سر سفره رفتم و با مامانم شروع به غذا خوردن کردم و بعد از مدتی که غذا رو خوردم و ظرفا رو شستم، از مامانم تشکر کردم و رفتم توی اتاقم و یه لباس از توی کمد برداشتم و رفتم به سمت حموم.
این دفعه برعکس بقیه شبا، روتین توی حمام اونقدری طول کشید که زمان از دستم در رفت و وقتی اومدم بیرون فهمیدم نزدیک ۲ ساعته که توی حموم بودم. ساعت نزدیکای ۱۰ شب بود، رفتم توی اتاقم و لباس خوابم رو پوشیدم و تا موهامو خشک کنم دیگه ساعت ۱۰ رو رد کرده بود. همونطور که داشتم به پیشنهاد جونگکوک فکر میکردم، همزمان رفتم روی تخت تا بخوابم، دو دل مونده بودم که قبول کنم یا نه، چشمام کم کم گرما رو توی خودش حس کرد و بالاخره خوابم برد.
*کوک ویو*
ساعت حوالی ۱۰ شب بود، همینطور داشتم به گوشیم نگاه میکردم و منتظر پیامش بودم ولی مثل اینکه نمیخواست جوابشو بگه، ولی من امید داشتم. اونقدری بیدار موندم که ساعت ۳ صبح شده بود، هنوز منتظر بودم ولی اون هنوز پیام نداده بود، یعنی جوابش منفیه که هیچی نگفت؟ امیدوارم یادش رفته باشه که پیام بده ولی جوابش منفی نباشه. سعی کردم بخوابم تا شاید با صدای پیامک ا/ت از خواب بیدار بشم و موفق هم شدم که بخوابم.
چشمام با صدای پیامک کسی باز کردم، خیلی خوشحال شدم، گوشیمو گرفتم که ببینم کی بهم پیام داده و چی گفته... ولی.... ا/ت نبود... نامجون بود.
نامجون: سلام کوک... میگم کمپانی گفته فعلاً نمیخواد بیاین تا تمرین کنین... چون تازه از سربازی اومدیم میخواد به ما به مدت ۲ ماه استراحت بده.
-سلام هیونگ... مرسی که گفتی♡
دیگه جواب نداد و سین زد ولی ای کاش ا/ت بود اونم با جواب مثبت. دیگه ناامید شده بودما دوباره کپیدم که بخوابم، به خاطر تا نصف شب بیدار بودنم تا ساعت ۲ ظهر خوابیدم. ساعت ۲ ظهر بود که بالاخره بیدار شدم، با خودم فکر کردم که برم خونش ولی گناه داشت تو دردسر میافتاد. هیچ دلیلی نداشتم که برم خونش و چون حوصلم سر رفته بود بدون اینکه صبحونه بخورم رفتم حموم. از حموم اومدم بیرون و رفتم لباسامو پوشیدم و بعد از مدتی که اوقات فراغتم رو گذروندم شام خوردم.
رفتم روی تخت و ولو شدم و با گوشیم ور رفتم، داشتم میخوابیدم و به کل یادم رفته بود که منتظر پیام ا/ت باشم. ساعت ۲ شب پیامی رو توی گوشیم دیدم که از تعجب شام چهار تا شد... یعنی واقعاً این جواب واقعیشه؟ اون جدیه؟ یعنی؟ نههههه باورم نمیشهههههه.
واقعا ممنونم که شرطا رو کامل کردید... قربونتون بشم... امیدوارم از این پارت هم خوشتون بیاد🫶🏻
میخوام از پارت بعدی شرطا رو یکم دیگه ببرم بالا.
تا پارت بعدی بدرود خوشگلام🤗
شرط:
Like:15
Comment:15
*ا/ت ویو*
+آهاا... ولی من شمارتو ندارم. (هارو: از اونجایی که هنوز برگه شماره کوک که نامجون بهش داده بود، توی جیب شلوارش بود و مامانش شلوارش رو توی ماشین لباسشویی انداخت و شست، اون برگه کاملا نابود شد)
-پس... گوشیتو بهم بده.
گوشیم رو از توی جیبم در آوردم و باز کردم و بهش دادم. گوشیم رو گرفت و بعد از اینکه شمارش رو نوشت گوشیم رو بهم برگردوند.
+مرسی خدافظ.
-خدافظ عشقم.
+به من نگو عشقم.
-خب باشه عزیزم.
+هووووف... بدو سریع برو حالا...
-بای... بای.
کلیدم رو از توی جیبم در آوردم و در رو باز کردم و با دیدن صحنهی رو به روم تا مرز سکته رفتم.
مامانم با قیافهی عبوس رو به روی در، روی صندلی نشسته بود و با دست راستش که دمپایی دستش بود، کف دمپایی رو به کف دست چپش میزد.
×تا الان کجای بودی دختره ور پریده؟... هاااا؟
+ما-مامان چیزه... اون دمپایی رو بزار کنار... میتونیم با صحبت حلش کنیم.
×بگو کجا بودی؟
+خب... خونه دیانا دیگه.
×مگه قرار نبود دیشب بیای، الان که ساعت ۱ ظهره! (با داد)
+عههه... خب... ببین... مامان دیشب پیش دیانا که بودم... دیگه نذاشت بیام و گفت بمونم
× خب... هاااا؟ این چیه دستت؟ اصلاً این دیگه چیه تنت؟
+ اهممم... دیانا خرید دیگه.
× مگه دیروز با هم خرید نرفته بودین؟
+ هاا... عاام... راستش... من و دیانا دوباره رفتیم بیرون و دوباره خرید کردیم.
×چی؟ پس چ-
+ عههه... مامان ولش کن دیگه چقدر گیر میدی؟
× خب... من مادرتم.
+ مامان... توروخدا فعلاً بس کن... واقعا خستم!
دیگه هیچی بهم نگفت، خداروشکر از دمپاییش استفاده نکرد و گذاشت برم. رفتم توی اتاقم و رفتم روی تختم و دوباره خوابیدم، با اینکه هیچ کاری نکرده بودم ولی بازم خسته بودم و همونجوری با همون لباسی که جونگکوک برام خریده بود خوابیدم. چشمامو فقط با صدای مامانم باز کردم که بهم میگفت:
× ا/ت... پاشو... چقدر میخوابی تو دختر... پاشو دیگه... بیا شام.
با اکراه از روی تخت بلند شدم و به ساعت نگاه کردم ساعت ۸ بود، یعنی ۷ ساعت خوابیده بودم... عهههه چه خبره آخه... عهههه... بلند شدم و رفتم توی حال که برم شام بخورم.
سر سفره رفتم و با مامانم شروع به غذا خوردن کردم و بعد از مدتی که غذا رو خوردم و ظرفا رو شستم، از مامانم تشکر کردم و رفتم توی اتاقم و یه لباس از توی کمد برداشتم و رفتم به سمت حموم.
این دفعه برعکس بقیه شبا، روتین توی حمام اونقدری طول کشید که زمان از دستم در رفت و وقتی اومدم بیرون فهمیدم نزدیک ۲ ساعته که توی حموم بودم. ساعت نزدیکای ۱۰ شب بود، رفتم توی اتاقم و لباس خوابم رو پوشیدم و تا موهامو خشک کنم دیگه ساعت ۱۰ رو رد کرده بود. همونطور که داشتم به پیشنهاد جونگکوک فکر میکردم، همزمان رفتم روی تخت تا بخوابم، دو دل مونده بودم که قبول کنم یا نه، چشمام کم کم گرما رو توی خودش حس کرد و بالاخره خوابم برد.
*کوک ویو*
ساعت حوالی ۱۰ شب بود، همینطور داشتم به گوشیم نگاه میکردم و منتظر پیامش بودم ولی مثل اینکه نمیخواست جوابشو بگه، ولی من امید داشتم. اونقدری بیدار موندم که ساعت ۳ صبح شده بود، هنوز منتظر بودم ولی اون هنوز پیام نداده بود، یعنی جوابش منفیه که هیچی نگفت؟ امیدوارم یادش رفته باشه که پیام بده ولی جوابش منفی نباشه. سعی کردم بخوابم تا شاید با صدای پیامک ا/ت از خواب بیدار بشم و موفق هم شدم که بخوابم.
چشمام با صدای پیامک کسی باز کردم، خیلی خوشحال شدم، گوشیمو گرفتم که ببینم کی بهم پیام داده و چی گفته... ولی.... ا/ت نبود... نامجون بود.
نامجون: سلام کوک... میگم کمپانی گفته فعلاً نمیخواد بیاین تا تمرین کنین... چون تازه از سربازی اومدیم میخواد به ما به مدت ۲ ماه استراحت بده.
-سلام هیونگ... مرسی که گفتی♡
دیگه جواب نداد و سین زد ولی ای کاش ا/ت بود اونم با جواب مثبت. دیگه ناامید شده بودما دوباره کپیدم که بخوابم، به خاطر تا نصف شب بیدار بودنم تا ساعت ۲ ظهر خوابیدم. ساعت ۲ ظهر بود که بالاخره بیدار شدم، با خودم فکر کردم که برم خونش ولی گناه داشت تو دردسر میافتاد. هیچ دلیلی نداشتم که برم خونش و چون حوصلم سر رفته بود بدون اینکه صبحونه بخورم رفتم حموم. از حموم اومدم بیرون و رفتم لباسامو پوشیدم و بعد از مدتی که اوقات فراغتم رو گذروندم شام خوردم.
رفتم روی تخت و ولو شدم و با گوشیم ور رفتم، داشتم میخوابیدم و به کل یادم رفته بود که منتظر پیام ا/ت باشم. ساعت ۲ شب پیامی رو توی گوشیم دیدم که از تعجب شام چهار تا شد... یعنی واقعاً این جواب واقعیشه؟ اون جدیه؟ یعنی؟ نههههه باورم نمیشهههههه.
واقعا ممنونم که شرطا رو کامل کردید... قربونتون بشم... امیدوارم از این پارت هم خوشتون بیاد🫶🏻
میخوام از پارت بعدی شرطا رو یکم دیگه ببرم بالا.
تا پارت بعدی بدرود خوشگلام🤗
شرط:
Like:15
Comment:15
- ۵۷۸
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط